-
ترومای جمعی، و درمان آن
آیدین آرتا
بسیاری خاطرات با گذشت سالها در ذهن ما رنگ می بازند، ولی زمان جایی در خاطره من در صبح روز ۱۹ تیر ماه ۷۸ و در برابر یک دکه روزنامه فروشی در نزدیکی میدان ولیعصر متوقف شده است.
آنروز صبح من سرخوش از اینکه امروز ۲۲ ساله می شوم از خواب بیدار شدم. زودتر از هر روز دیگر از خانه خارج شدم برای اینکه با دوستی در مرکز نشری در خیابان انقلاب قرار داشتم. وقتی به میدان ولیعصر رسیدم در ابتدای بلوار کشاورز جلوی یک دکه روزنامه فروشی توقف کردم. تیتر روزنامه خرداد را دیدم ولی نمی توانستم درست درک کنم چه اتفاقی افتاده است. روزنامه را خریدم و همانجا کنار خیابان شروع به خواندنش کردم.
بی اختیار بر زمین نشستم. توان کنترل اشکهایم را نداشتم. تمام آن سرگیجه و احساس خشم و درد غیر قابل توصیفی که از خواندن آن خبر در جانم ریخت تنها به گریستن بی اختیاری منتهی شد که نمی توانستم متوقفش کنم. در کنار همان دکه روزنامه فروشی بر زمین نشستم و ویران شدم. آفتاب خوشایند آن روز صبح و حس خوب بی خبری که آنروز صبح و تنها لحظاتی پیش از دیدن تیتر روزنامه داشتم در تناقضی عجیب با درد و خشمی بود که چون طوفانی ناگهانی وجودم را فرا گرفت. آنروز عصر من هم همراه صدها دانشجویی شدم که در میدان انقلاب جمع شده بودند.
آن روزهای دانشجویی من برای چند روزنامه می نوشتم. صفحه ثابتی در روزنامه ایران جوان داشتم و برای روزنامه بیان و چند روزنامه دیگر هم نوشته هایم را می فرستادم. فضای نسبتا باز روزنامه ها در سالهای نخست پس از دولت خاتمی و تعداد رو به افزایش آنها امکان منحصر به فردی برای جوانانی مثل من بود که شوق نوشتن و مشارکت اجتماعی داشتند. درست یک روز قبل از توقیف روزنامه سلام، برای اولین بار این روزنامه مطلبی از من را منتشر کرده بود و دوستی که واسطه این انتشار بود به شوخی به من گفته بود که توقیف روزنامه پاقدم من بود. از توقیف روزنامه سلام چند روز قبل از حادثه کوی تا آنروز همه چیز ملتهب بود. آن حادثه در خلا رخ نداده بود. همه چیز درست مثل روزهای پیش از خیزش سراسری زن زندگی آزادی در التهاب بود.
وقتی مهسا در نبرد میان مرگ و زندگی بر تخت بیمارستان بود، دوباره همان احساس درد و خشم از بی عدالتی را در وجودم احساس کردم. گویی آنروز صبح با تمام بی قراریش بازگشته بود. می دانستم که اینبار نیز این احساس تجربه من نیست، تجربه ترومای جمعی ماست که باز در نسلی دیگر بازگشته است.
در تجربه آسیب و ترومای جمعی، همیشه سکوت، فاصله، حس عمیق خشم و بی عدالتی و وحشتی هست که ناگفته باقی می ماند و هریک از ما را در تنهایی خود برای سالها تسخیر می کند. سخن گفتن از آنچه تجربه شخصی ماست بخشی از فرایند شفای جمعی روح جامعه است. زیرا امواج آن سوگی که آنرا در آغوش یکدیگر نگریسته ایم، از نسلی به نسل بعد منتقل می شود.
هیچ حکومتی با جامعه خود در صلح قرار نخواهد گرفت تا زمانی که فاصله ای چون ترومایی جمعی میان آن حکومت و مردمش قرار گرفته است. چنین فاصله ای در گذر نسلها ترمیم نمی شود بلکه باقی می ماند و عمیق تر می شود زیرا هرگز بی عدالتی احساس شده در آن پاسخی نیافته است.
ادامه دارد ... 👇

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر