شهامت "نه" گفتن! – بخش اول
در بخشهای پایانی داستان هری پاتر و در جایی که لرد ولدمورت Lord Voldemort که تجسم تمام عیار اهریمن و تاریکی است هر لحظه قدرت خود را فزونی می بخشد و مرگ، فساد و دروغ همه جا را فرا گرفته است و حتی وزارت امور ساحری که عالی ترین جایگاه قدرت سیاسی در داستان هری پاتر است، خود در بی کفایتی و فساد غرق است و تنها به دلیل اینکه قدرت خود را به مردم نشان دهد افراد بی گناه را به جرم های واهی و اتهام بی پایه ارتباط با ولدمورت به زندان می افکند، صحنه ای هست که وزیر امور ساحری روفیس اسکریم جیور Rufus Scrimgeour به عنوان عالی ترین مقام سیاسی پیش هری پاتر می رود و به او از موضعی بالا ولی با زبانی فریبنده پیشنهاد می دهد حالا که مردم به او به عنوان "برگزیده" می نگرند، بهتر است هری پاتر به وزارت امور ساحری برود تا مردم او را ببینند و امید بگیرند.
هری پاتر در پاسخ قاطعانه به این پیشنهاد "نه" می گوید بی آن که مرعوب جایگاه سیاسی وزیر شود، شیفته ارتباط با قدرت سیاسی گردد و یا زبان چرب و ظاهر استدلال فریبنده و به ظاهر خیر وزیر بتواند او را فریب دهد. او در پاسخ به این پیشنهاد به وزیر می گوید که اگر چنین پیشنهادی را قبول کند به معنای مهر تایید زدن بر همه فساد و گمراهی است که وزارت امور ساحری را در کام خود کشیده است و او می داند که وزیر می خواهد با استفاده از وجهه و مقبولیت هری پاتر به ساختار سیاسی حاکم وجهه ای مردمی بخشد.
می توان از این سطور به سادگی گذشت و یا کمی به این اندیشید که چقدر آسان تر بود برای هری پاتر که به خود دروغ قابل توجیهی بگوید و گزینه آسان تر که "آری" گفتن است را انتخاب کند. برای او "نه" گفتن به معنای پدید آوردن دشمنی بزرگ برای خود است در هنگامه ای که تمامیت جامعه و زندگی همه مردم با قدرتی بزرگتر تهدید می شود و اهریمنی بزرگتر انتظارش را می کشد.
هری پاتر در این داستان نوجوانی بیش نیست و در صحنه ای که وزیر وارد خانه ای می شود که او با دوستانش در آن دور میز غذا نشسته اند، نویسنده با دقت تشریح کرده است که چقدر همه از ورود وزیر به آن خانه محقر و اینکه شخص وزیر را از نزدیک می دیدند غرق در شگفتی و هیجان می شوند. هری می توانست "آری" خود را با هزار دلیل فریبنده به خودش بقبولاند ولی برای کسی که ارزشهای روشنی در زندگی دارد ، دروغ هرگز برابر با راستی و حقیقت نیست.
آیا هرگز به این فکر کرده اید که چرا انسانهای خوب کارهای بد انجام می دهند؟ و چگونه است که انسانی به ظاهر بی آزار و خوب به مهره ای ،ابزاری و برده ای در دستان تاریکی بدل می گردد؟
چگونه یک نفر به نگهبان زندان آشویتس بدل می شود و سربازی می تواند به اطاعت از دستور مافوق بی گناهی را به سوی جوخه اعدام هدایت کند و چهارپایه را از زیر پای او بکشد و یا مامور معذور دیگری در جوخه اعدام آتش به روی اسیران بی دفاعی در جنگ بگشاید که وجدانش بر سرش فریاد می زند که دستور کشتارشان غلط و اهریمنی است.
و از اینها ساده تر و در ظاهر کم اهمیت تر، چگونه ممکن است مردی در محل کارش بی عدالتی را در حق همکارش ببیند و سکوت کند و حتی سعی کند با لبخند به رییسش نشان دهد که با او همراه است و از آنچه می گذرد ناراضی نیست. یا چگونه ممکن است رهگذری ظلم آشکار به هموطنش را در خیابان ببیند و تنها بر سرعت قدمهایش بیفزاید و یا آن دیگری رفتار توهین آمیز و زشت کارمند اداره ای را با هموطن دیگری ببیند و پس از با خفت بیرون رانده شدن آن هموطن، او که در صف نفر بعدی است برای آن که مبادا چیزی از بیزاری در چهره اش پیدا باشد که او را نفر بعدی مشمول این برخورد کند، پرونده مدارکش را با لبخندی به پهنای صورت روی میز آن کارمند بگذارد؟
ممکن است فکر کنید بین این مثالها تفاوتهای بزرگی است و من و شما گرچه ممکن است بعضی از این کارها را انجام دهیم ولی قطعا آن نگهبان آشویتس و یا سربازی که بر اسیران آتش می گشاید نخواهیم بود. اگر این گونه فکر می کنید تنها به این دلیل که خود را خوب و بی آزار می دانید، هنوز بر سوی تاریک و عمق ترسناک سایه ای که هر یک از ما در طبیعت خود داریم آگاهی نیافته اید. این حقیقت که چقدر آسان و به سادگی می توان با ناتوانی در"نه" گفتن به تاریکی این راه را تا نگهبان کوره آدم سوزی بودن قدم به قدم ادامه داد!
همه ما وقتی به وقایع تاریخی نگاه می کنیم که سوی روشنایی و تاریکی آنها بر اساس ارزشهای شخصی ما آشکار به نظر می رسند، تصور می کنیم که اگر در آن دوره می زیستیم حتما در سوی روشنایی می ایستادیم ولی حقیقت تلخ آماری این است که کسانی از ما که می توانند به تاریکی "نه" بگویند هیچوقت از چند نفر در هزاران بیشتر نیستند وگرنه در هر عصری ،تاریکی آشکاری هست که جایی در زندگی ما در چشمانمان خیره می نگرد و از وفاداری و رضایتمان به حضورش می پرسد.
آیدین آرتا

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر