قدرت پس از گسست، و بازتعریف معنای آینده

آیدین آرتا

آنچه پس از آخرین انتخابات ریاست جمهوری در ایران آشکار شده بود این بود که دست‌کم ۶۰ درصد جامعه ایران هیچ نماینده‌ای در ساختار سیاسی ندارند و حاضر به پذیرش گزینه‌های از پیش آماده قدرت برای نمایندگی خود نیستند. معنای این وضعیت، پایان گفتمان اصلاح‌طلبی و رد آن توسط اکثریت جامعه بود؛ حتی با حضور نامزد آن جریان و پیروزی این نامزد.

از این نقطه، رابطه اکثریت جامعه با قدرت حاکم به گسست رسید؛ هرچند این گسست به خودی خود به معنای بن‌بست کامل حکمرانی نیست.
حکمرانی می‌تواند تداوم یابد اگر:

- اکثریتِ بی‌نماینده، غیرسیاسی بمانند و کنش مشترکی شکل نگیرد؛

- روایت و هژمونی فرهنگی همچنان همسو با حاکمیت باشد (از همسویی ایدئولوژیک تا هراس از ناامنی و تجزیه)؛

- شرایط اقتصادی برای اکثریت قابل تحمل باشد؛

- اپوزیسیون منسجم و رهبری بیرون از ساختار شکل نگیرد؛

- درون حاکمیت شکاف نخبگان ایجاد نشود؛

- اقلیت وفادار منظم و منسجم باشد؛

- و ساختار سرکوب آماده و مقتدر بماند.

بخشی از آزادی‌های ظاهری اجتماعی که پس از جنبش زن–زندگی–آزادی دیده شد، بیش از آنکه حاصل جنبش باشد، پذیرشی محدود و غیررسمی از سوی حاکمیت برای تضمین همان شرط نخست بود: غیرسیاسی نگه‌داشتن اکثریتِ گسسته و بدون نمایندگی در ساختار قدرت.

اما به‌تدریج چهار شرط نخست فروریخت:
- اقتصاد به وضعیت فاجعه‌بار رسید،
- جامعه بر هویت سیاسی متفاوت خود اصرار کرد،
- روایت‌های همسو و ثبات‌بخش حاکمیت تضعیف شدند و گفتمان جایگزین رشد کرد
- و پذیرش عمومی رهبری بیرون از ساختار سیاسی قدرت افزایش یافت.

از این مرحله، تداوم حکمرانی تنها با عقب‌نشینی از «گفتمان مشروعیت» به «منطق زور» و اتکا به سرکوب و اقلیت منسجم پشتیبان خود ممکن شد.

سرکوب خونین خیزش دی‌ماه نه به ثبات، که به فرسایش شدید سرمایه اجتماعی حاکمیت و افزایش هزینه‌های کنترل جامعه می انجامد؛ در حالی که اقتصاد رو به زوال، وفاداری نخبگان را به تدریج تحلیل خواهد برد. اصلاح طلبان از این نقطه به بعد دیگر ابزاری برای کنترل اجتماعی و ایجاد نوعی نمایندگی کنترل شده اکثریت داخل ساختار سیاسی نیستند، بلکه دردسری غیر ضروری هستند که امکان فرسایش در ساختار حاکمیت را افزایش می دهند.

پس از کشتار گسترده دی ماه، جامعه وارد مرحله تازه ای شده است که در ادبیات جنبش‌های اجتماعی «تعلیق» نام دارد: کنش خیابانی عقب می‌رود، اما زیر پوست جامعه شبکه‌های حافظه، سوگواری، روایت و پیوندهای کوچک آغاز به شکل گرفتن می کند. احساسات و روایت ها عمیق‌تر و ریشه دارتر و بستر فرهنگی مقاومت مدنی تقویت می‌شود.

در این وضعیت، راهبرد محتمل حاکمیت، حمله مستمر به چهره‌های بالقوه رهبری اجتماعی است؛ هرچه پایگاه مردمی گسترده‌تر باشد، تخریب پیچیده‌تر و مبتنی بر گفتمان‌سازی، و ایجاد ترس و تردید خواهد بود.

تقریباً هیچ نظریه جامعه‌شناسی ـ از مشروعیت وبر و هژمونی گرامشی تا نظریه حمایت ایستون و ظرفیت تیلی ـ ثبات بلندمدت چنین ساختاری را محتمل نمی‌داند، زیرا عناصر اساسی مشروعیت و پشتیبانی آسیب دیده‌اند.

سرکوب گسترده پیامدهای عمیق‌تری نیز دارد:
- ریشه‌دار شدن گفتمان رقیب در ذهن اکثریت؛
- و حرکت بیشتر جامعه به سوی تمرکز رهبری اجتماعی.
- سوگ جمعی به سرمایه سیاسی بدل می‌شود و خشم پراکنده به ظرفیت هماهنگی نزدیک‌تر می‌گردد.

از این نقطه به بعد، مسئله تنها تعداد معترضان یا شدت کنترل نیست؛ مسئله این است که آیا ساختار قدرت می‌تواند افقی بسازد که اکثریت حاضر باشند خود را در آن بازشناسند.
مهمترین شکست یک حکومت این است که در نبرد بر سر «معنای آینده»، در ذهن اکثریت مردم شکست بخورد و این اتفاقی است که رخ داده است.

این شکست تلاش برای بازآفرینی چهار شرط اول را به شدت برای حاکمیت دشوار خواهد کرد.
تلاش برای غیرسیاسی کردن جامعه و تاکید بر روایت اینکه همه چیز طبیعی است. تلاش برای بازسازی گفتمان و هژمونی فرهنگی و کنترل روایت در جامعه، تداوم استراتژی های ایجاد فضای همه در برابر همه در اپوزیسیون و تلاش برای ایجاد شرایط حداقلی اقتصادی قابل تحمل. همه و همه به کار خواهد رفت ولی تاثیر آنها به مرور کمتر و ضعیف تر خواهد شد و حتی بدون حمله خارجی دورنمایی بلند مدت از ثبات را ایجاد نخواهد کرد.