پیش از این حس و دریافت شخصی، در لحظاتی به اندازه ای خشمگین بود که می خواست و می توانست همه انسانها، جهان و خداوند را نفرین کند. گفت که جای اندکی برای ایمان در قلب پدری می ماند که دنیا با بی رحمی و بی اعتنایی به رنج او بزرگترین عشق زندگیش را با دستان خود او به کام مرگ کشیده است. چگونه می توان به عدالتی باور داشت که چنین سرنوشت تلخی را برای بی گناهان رقم می زند. مگر او چه کرده بود که باید شایسته این داغ و رنج و حس گناه و فرزند سه ساله اش شایسته مرگ و پدر پیرش شایسته این عذاب در سالهای پایانی عمر و مادر آسیب دیده کودک شایسته این اندوه و رنج باشد؟
با همه این سوالات بی پایان احساس می کرد که ناگهان این فرشته کوچک نقره ای که سه بار از دستان او لغزیده بود شاید چیزی را می خواست به او بگوید و به یادش بیاورد.
به من گفت که خطاهای بسیاری در سالهای قبلی زندگیش انجام داده که به آنها افتخار نمی کند ولی احساس می کند که پس از این اتفاق دیگر نمی تواند مانند گذشته زندگی کند. با سادگی بی آلایشی در چشمانم نگاه کرد و گفت : من دیگر نمی توانم نه انسان بدی در زندگی خود باشم و نه انسانی بی تفاوت. گفت که شاید هرگز درک نکند که چرا این اتفاق برای بنجامین کوچک او افتاد ولی حس می کند که او همان فرشته بود که به زندگی او آمد تا چیزی را به او بدهد که او هیچوقت در عمق قلب خود نداشت ... ایمان!
گفت من همیشه دوست داشتم موفق و ثروتمند شوم و امروز احساس می کنم برای هیچ یک از این دو ارزشی قائل نیستم ولی از هر زمان دیگری در زندگی مصمم ترم که در زندگی موفق شوم تا شاید بتوانم زندگی بنجامینهای دیگری را در آینده بهتر کنم. شاید بنجامین من به زمین آمد و رفت که راهی برای من جز انسان خوبی بودن در زندگی باقی نگذارد.
من در برابر خود مرد جوانی را می دیدم که در برابر خردکننده ترین رنجهای زندگی تصمیم گرفته بود صلیب خود و عزیزانش را و حس گناه و حسرت و شرم خود را با هم بر دوش بکشد و از دشوارترین تپه های زندگی صعود کند و مصمم بود از بزرگترین فاجعه و رنج زندگی خود نیکی خلق کند و جهانی بهتر برای خود و دیگران.
او همه دلایل را داشت که جهان و تقدیر و خداوند را نفرین کند و برای باقی عمر شکسته و تلخ و افسرده باقی بماند و شاید حتی می توانست در زندگی دیگران رنج بیافریند و در ته قلب خود از دیدن مصیبت و اندوه دیگران رضایت خاطر یابد. می توانست مثل مفیستوفلیس گوته در داستان فاوست به این باور برسد که خداوند تجسم بی عدالتی و انسان تجسم تباهی و جهان حمام خون است و مرگ ُ پس بگذار بر تباهی آن بیفزایییم و سرعت بخشیم ... ولی او تصمیم گرفته بود به جای بیزاری، ناامیدی و ترس از تنهایی و نفرت این سه فرشته کوچک نقره ای را برگزیند.
پیش از خروج نسخه های من را پذیرفت ولی من می دانستم که نسخه ای که انتخاب کرده آن را در قلب خودش حفظ کند برای التیام دردهایش بسیار موثرتر از نسخه های من بودند. در آغوشش گرفتم و گفتم عشق، امید و ایمان ... من هم سعی می کنم آنها را فراموش نکنم.
آن روز بعد از ظهر، یکی از همکارانم یک بسته کوچک برایم آورد و گفت که بیماری که صبح دیدم برایم آورده است و خواهش کرده که آن را به دست من برسانند. بسته را باز کردم و در آن همان گردنبند و سه فرشته بود و چند کلمه روی یک کارت ... از طرف بنجامین
من به سه فرشته کوچک نقره ای بر کف دستانم نگاه می کنم و به این فکر می کنم که در سخت ترین روزهای زندگی ام، بنجامین کوچک هدیه ای برای من داشت و شاید از طریق من و با نوشتن این داستان برای همه ما ... ما آزادیم رو در روی تلخ ترین ، بی رحمانه ترین و دردناک ترین فاجعه ها، بی عدالتی ها و رنجهای زندگی خود همچنان عشق، امید و ایمان را انتخاب کنیم.
آیدین آرتا ۲۲ دسامبر ۲۰۱۸

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر