پاسخ پرسش اول (2-1):

ارسطو در مقابل اگرچه چون افلاطون به فرم ها اعتقاد دارد ولی شکل نگاه افلاطون به فرمها را رد می کند. برای ارسطو همه چیز از ماده Matter/ Material درست می شود برای او این Substance است و هرچیز دیگری که این چیز/ ماده به آن تبدیل می شود "فرم" است و اصولا بودن هر چیز به معنای ترکیب ماده + فرم است. یک قطعه چوب ممکن است مجسمه، در، پنجره و یا میز شود و این مجسمه ، در و میز شدن فرم این ماده است و اصولا مثلا یک صندلی چوبی تنها با ترکیب ماده + فرم معنی پیدا می کند و صندلی بودن به خودی خود هیچ معنایی ندارد و هیچ ایده ای در جهانی جدا از جهان مادی به نام "ایده صندلی" وجود ندارد.

در نگاه افلاطون در مقابل "ایده صندلی" یا برای درک بهتر بخوانید ایده آل صندلی در جهان ایده ها وجود دارد و همینگونه است که به طور مثال ده هزار سال پیش روی یک قطعه سنگ صاف شده می نشستیم و به مرور صندلی تکامل می یابد زیرا ذهن با گذشتن از جهان مادی به جهان ایده ها پیوسته در حال نزدیک تر ساختن جهان مادی به جهان ایده هاست و در این مسیر صندلی به مرور کامل تر می شود. چرخ می یابد، حرکت می کند و ممکن است روزی بر روی سطح ان بنشینیم و به شکل بدن ما در آید و از روی زمین بلند شود و پرواز کند. ما طرح کلی و کامل تر حیات و چیزها. از صندلی تا فهم از عدالت و زیبایی را با تعالی به جهان ایده ها درک می کنم و در جهان مادی تکامل می بخشیم.

برای ارسطو پرسش درک جهان به شکلی است که هست. برای همین او با تردید می پرسد آیا وقتی می گوییم صندلی چوبی، آیا هیچ چیزی به نام صندلی وجودی مستقل و غیرمادی دارد؟ و پاسخ می دهد نه! این ایده ارسطو را هایلومورفیسم Hylomorphism می خوانند. ارسطو حتی پدیده هایی مثل زندگی، دانش ، عدالت و زیبایی را همینگونه درک می کند. انسان یک موجود خاکی است و روح یک فرم است ترکیب این دو انسان را حیات می بخشد. سقراط خردمند است و سقراط خردمند ترکیب سقراط با فرم خرد است. بعضی از این فرم ها تصادفی Accidental هستند و بعضی اساسی و پایدار Essential. مثلا در سقراط چاق اضافه وزن او پدیده ای تصادفی است و فرمی لزوما پایدار نیست ولی در میز چوبی میز بودن اصولا این فرم تعریف کننده هویت ماده Substance خود و اساسی Essential است ولی اگر مثلا این میز قرمز شود این فرم تصادفی خواهد بود.

به باور من اگر تصور نکنیم که افلاطون از دنیایی موازی صحبت می کند در نظریه فرمها بلکه از جهان ذهنی و یا جهان تخیل تعالی گرای بشری صحبت می کند اصولا تضادی بین این دو دیدگاه نیست. نظر شخصی من این است که ارسطو درکی محدود از نظریه فرمهای افلاطون داشت زیرا سوالی که در ذهن داشت و جستجوی او چیز دیگری بود. او به درک چیستی جهان مادی و تقسیم بندی چیزها دلمشغولی بیشتری داست تا جهان ذهنی که افلاطون از ان سخن می گفت. فلسفه برای ارسطو درک چیستی جهان بود و برای افلاطون درک بهترین روش زیستن در جهان و دگرگونی آن. این دو نگاه به فلسفه در همه تاریخ وجود داشته اند.