پاسخ به پرسش دوم (2-2)

یکی از اتفاقات متاخر تاریخ اندیشه یعنی پست مدرنیسم است که همانطور که ژان ژاک دریدا یکی از کلیدی ترین فلاسفه پست مدرن به روشنی بیان می کند هدف آن "نابودی لوگوسنتریسم" است. به این معنا که هیچ نظریه بزرگ Metatheory و گفتمان غالبی Metanarrative وجود ندارد. حقیقتی نیست بلکه حقیقتها وجود دارند و اصولا نظام ارزشها وجود ندارد.

افلاطونی بودن پس تنها به معنای باور داشتن به فرمها و ایده آلها نیست بلکه به معنای لوگوسنتریک و حقیقت محور بودن است. در چنین تفکری بالا و پایین و درون و بیرون غار یکی نیستند. سایه های بر دیوار با جهان بیرون غار برابر نیستند و حرکت فیلسوف نه تنها به سوی خروج از غار و در مسیر لوگوس و یا نور ازلی و ابدی حقیقت است بلکه او وظیفه بازگشت و رهایی دیگران را نیز می پذیرد.

2) در نگاه افلاطونی ذهن انسانی Mind خود از جنس لوگوس Logos و یا نور جاودان حقیقت است و درست به همین دلیل است که می تواند جهان فرمها را ادراک کند. معنای این باور این است که در انسان حقیقتی است که او را هم جنس و شناسای جهان فرمها با همان نوری می کند که به تمام آنها حقیقت بخشیده است. خروج انسان از غار نه فقط کشف جهان ایده های جاودان است بلکه کشف خویشتن خویش و فرم نهایی خویشتن نیز هست.

این تفکر نیز عمیقا همراستا با اندیشه مزدیسنایی است که انسان را "اخویی هستومند" (نور هستی یافته) می داند و اصولا تمام عرفان ایران زمین تحقق این نور درون و خروج از تاریکی و یگانگی با این نورنورهاست.
پس همانطور که می بینید این تفکر تنها اندیشه جهان فرمها نیست بلکه جهتی ویژه در درک انسان، جهان و هدف زندگی است.