خطای قالب‌ها: چرا تحلیل گر غربی ایران را نمی‌فهمد؟
آیدین آرتا

امروز پس از گفت‌وگویی خوب و طولانی با یکی از فعالان شناخته‌شده محیط زیست در استرالیا که علاقه‌مند به ایران و شرایط پیچیده امروز آن بود، به ریشه سردرگمی او در درک ایران فکر می‌کردم. او با وجود آشنایی نسبی با انقلاب نیم‌قرن پیش ایران و جنبش‌های یکصد سال اخیر، کاملاً از تمایل بخشی از ایرانیان به بازگشت رضا پهلوی گیج بود. می‌گفت ایرانیان را در هیچ‌یک از انتخاب‌هایشان در نیم‌قرن اخیر درک نمی‌کند. این گفت‌وگو مرا به این فکر انداخت که شاید بد نباشد چند خطی درباره ریشه این سردرگمی تحلیل‌گر غربی و خطاهای ادراکی او در مواجهه با مسئله ایران بنویسم.

مشکل بزرگ تحلیل ایران برای تحلیل‌گر غربی، و حتی بسیاری از تحلیل‌گران داخلی، و دلیلِ عدم درک درست آنان از ایران این است که ایران را از طریق قالب‌هایی که از پیش می‌شناسند درک می‌کنند. قالب‌هایی مانند اقتدارگرایی کلاسیک، تئوکراسی، پوپولیسم خاورمیانه‌ای، دولت رانتی نفتی، دیکتاتوری شخصی، جنگ سرد منطقه‌ای، روحانیت شیعه، مسئله توسعه‌نیافتگی، یا حتی مدل‌های آشنای گذار به دموکراسی.

اساسا «قالب» یعنی شبکه‌ای از مفاهیم که پیشاپیش تصمیم گرفته‌اند ایران باید چه باشد تا برای تحلیل‌گر قابل فهم شود. قالب مانند توری است که فقط آنچه با اندازه سوراخ‌هایش هماهنگ باشد صید می‌کند؛ نه ماهی‌های بسیار ریز در آن می‌مانند و نه نهنگ بزرگ در آن جای می‌گیرد. هر آنچه با قالب نخواند، یا حذف می‌شود یا تحریف.
تحلیل‌گر کلاسیک غربی با قالب‌ها زندگی می‌کند. قالب‌ها راحت‌اند و به او حس کنترل می‌دهند. وقتی می‌گویند «اقتدارگرایی»، خیال می‌کنند فهمیده‌اند از چه سخن می‌گویند. وقتی می‌گویند «تئوکراسی»، گمان می‌کنند نقشه تاریخی چنین حکومت‌هایی را در دست دارند. در این قالب‌ها، ایران یا مسئله امنیت است، یا پرونده هسته‌ای، یا رژیم ایدئولوژیک، یا جامعه ناراضی.

اما این قالب‌ها مسئله سیاست در ایران را به «حکومت» تقلیل می‌دهند؛ در حالی که ریشه سیاست در ایران فقط ساختار مدرن حاکمیت نیست.
تحلیل قالب محور، ایران را به «نظام سیاسی» تقلیل می‌دهد؛ در حالی که ایران خاطره‌ای تمدنی است که بارها شکل عوض کرده است. نمادهایی چون پرچم ملی در دست مردم ایران را «برند سیاسی» می‌بینند؛ بی آنکه بدانند نمادهایی چون شیر و خورشید یا سیمرغ، قانون اساسیِ فشرده‌ی این تمدن‌اند!

تحلیل‌گر سیاسی غربی وقتی با قالب اقتدارگرایی وارد می‌شود، به دنبال شاخص‌های سرکوب می‌گردد؛ وقتی با قالب توسعه‌نیافتگی می‌آید، به سراغ GDP و نرخ بیکاری می‌رود؛ و وقتی با قالب تئوکراسی نگاه می‌کند، همه‌چیز را به روحانیت شیعه تقلیل می‌دهد. اما در هیچ‌یک از این چارچوب‌ها، پرسش عمیق‌تر دیده نمی‌شود: ایرانیان خود سیاست را در ناخودآگاه تاریخی‌شان چگونه فهمیده‌اند؟
به همین دلیل، درست در لحظه‌ای که تحلیل‌گر گمان می‌کند نقشه سیاست ایران را در دست دارد، این نقشه از زیر دستش می‌لغزد؛ زیرا ایران فقط یک «پرونده سیاسی» نیست. ایران میدان تمدنی است؛ حافظه‌ای است که هزار بار شکسته و هر بار خود را در صورتی دیگر به یاد آورده است.

هرگاه تحلیلی را می خوانم که ایران را فقط با زبان نهادها و قالب‌های سیاسی توضیح می‌دهد، حس می‌کنم از کالبد سخن می‌گویند و روح فرهنگی سیاست را فراموش کرده‌اند. مسئله اینجاست که روح در سیاست ایران تجمل نیست؛ مرکز میدان است. سیاست در ایران، بیش از بسیاری جوامع دیگر، جنگ معناست؛ جنگ روایت تاریخ است؛ نزاع بر سر اینکه چه کسی حق دارد بگوید «خیر» چیست، «شر» چیست، «حقیقت» چیست و «مقدس» چیست.

به همین دلیل، حکومت‌ها در ایران تنها بدن‌ها را مدیریت نمی‌کنند؛ بلکه زبان را نیز در کنترل می‌گیرند، نمادها را مصادره می‌کنند، کلمات را بازتعریف می‌کنند و شعارها را وارونه می‌سازند. پیش از آنکه مخالفی را خاموش کنند، معنا را آلوده می‌کنند. این همان چیزی است که تحلیل قالب‌محور از درک آن عاجز می‌ماند؛ زیرا در آن چارچوب، زبان حاشیه سیاست است، نه خود سیاست.

بهترین حدس تحلیل‌گر غربی از دیدن نماد شیر و خورشید و بازگشت اندیشه شاهی به متن جنبش سیاسی مردم ایران، «نوستالژی» دوران پیش از انقلاب است. اما برای یک ایرانی، این صرفاً خاطره نیست؛ یک پرسش تاریخی است که اساساً هرگز از میان نرفته بود و تنها شکل خود را تغییر داده بود. پرسشی که چون رودی خروشان در گستره سیاست ایرانی جاری است: قدرت باید چه باشد تا مشروع باشد؟
از همین پرسش است که قالب ترک می‌خورد. جستجوی تاریخی روح ایرانی، تلاشی بی‌وقفه برای پاسخ به این پرسش بوده است. حتی پرسش مشروعیت حاکم سیاسی در اندیشه شیعه نیز از بنیاد پرسشی ایرانی و باز اندیشیده شده در ایران پس از اسلام است.

ادامه در فرسته بعد 👇🏼 ...