جشن هالووین، کودکان ما و هیولاهای پنهان در تاریکی (بخش دوم)

ورود به جهان تاریکی و نبرد با هیولاها ترسناک است ولی شجاعت آن از اولین شبی که در اتاق تاریک خود دور از پدر و مادر و در تنهایی می خوابیم آغاز می شود. تاریکی جهان و حضور هیولاها با گذشت زمان و ورود به بزرگسالی نه تنها به خاطره ای دور از تخیلی کودکانه تبدیل نمی شود بلکه ما به تدریج می آموزیم که تاریکی، پلیدی و هیولاها در جهان وجودی بسیار حقیقی و ترسناک دارند.

کودکی را تصور کنید که به جوانی پا می گذارد و فکر می کند همه انسانها خوب اند و خوش نیت و دنیا تنها پر از آدمهایی است که شبیه پدر و مادر و عمو و خاله مهربان او هستند. او هیچ نمی داند که انسانها قادر به انجام چیزهایی در روشنایی روز هستند که هیولاهای تخیل کودکانه او حتی از تصور وجود آنها به عمق تاریکی شب خواهند گریخت! انسانها می توانند یکدیگر را بکشند و اعضای بدن انسانی دیگر را با چند کاغذ پاره عوض کنند، انسانها می توانند همدیگر را به اسارات بگیرند و تجاوز، خشونت و قتل داستانهای افسانه ای در دنیای بزرگسالان نیست. اغلب کسانی که پس از برخورد با پلیدی عریان جهان تعادل روانی خود را از دست می دهند و تا سالها از آسیبی که از این مواجهه دیده اند با اضطراب و افسردگی و کابوس دست و پنجه نرم می کنند، کسانی هستند که در سادگی و خام اندیشی خود هیچ تصور و باوری از قدرت اهریمنی هیولاهای جهان نداشته اند.

تفاوتی است میان تراژدی و در معرض امری اهریمنی قرار گرفتن! انسانها می توانند بلایای زندگی و تراژدی های تلخی چون مرگ عزیزان و بلایای طبیعی و بیماری را تحمل کنند. قدرت ما در تحمل این بلایا بسیار بیشتر از آن است که تصور می کنیم. ولی چشم در چشم شیطان شدن و زخم خوردن به دست اهریمن تجربه ای متفاوت است که تنها اندکی از آن جان و روان سالم به در می برند.

چندی پیش در نوشته ی داستان هورس خدای توجه و بینایی مصریان که به شکل شاهین ترسیم می شود و نبرد او را با سِث که تجسم اهریمن و پلیدی است را بازگفتم. در اهریمنی بودن و خشونت سِث همین بس که برادر خود اوزیریس نیک اندیش و پدر نابینای هورس را تکه تکه کرده است. هورس به جنگ این خطرناک ترین و قدرتمند ترین هیولاها می رود و اگرچه او را شکست می دهد ولی چشم خود را در این نبرد از دست می دهد. اگر نبرد تن به تن با اهریمن بهایی به سنگینی یک چشم برای خداوند بینایی و توجه و شهامت دارد تنها می توانیم از خود بپرسیم که چنین مواجه ای چه بهایی برای یک انسان معمولی که حتی نمی داند سِث ها در این دنیا وجود دارند خواهد داشت؟

در داستان زیبای خفته Sleeping Beauty رابطه کودکان با تاریکی به زیبایی ترسیم شده است. مثل تمام داستانهای دیگر کهن الگویی و اسطوره ای توجه به روانشناسی عمیق تر این داستان می تواند حقیقتی ارزشمند از ساختار روانی ما انسانها را آشکار سازد.

در این داستان پدر و مادر تاجدار پرنسس آرورا Aurora که قهرمان داستان زیبای خفته است در روز تولد او همه شهر را دعوت می کنند به جز جادوگر سیاه Maleficence که تجسم اهریمن و تاریکی است و می تواند به شکل اژدهایی سیاه رنگ نیز درآید. عدم دعوت از او به شکل سمبلیک بیان داستانی و نماد پدر و مادری است که سعی می کنند کودک خود را از تاریکی جهان حفظ کنند و چنین وانمود کنند که جادوگرسیاهی وجود ندارد. در خانه آنها همه حضور دارند به جز پذیرش حقیقت وجود تاریکی و اهریمن در جهان.

بهای این دعوت نکردن از جادوگر اهریمنی در داستان زیبای خفته بسیار سنگین است زیرا او خود به جشن می آید و نفرین خود را چنین آشکار می سازد که وقتی پرنسس آرورا 16 ساله شود با لمس سوزن یک چرخ ریسندگی برای ابد به خواب خواهد رفت. چرخ ریسندگی نمادی از سرنوشت است. می توان سخنان جادوگر سیاه را چنین تعبیر کرد که آن که هیچ از پلیدی نمی داند وقتی به بزرگسالی رسید با اولین تماس لبه تیز سرنوشت به ناهشیاری فرو خواهد لغزید. خواب ابدی پرنسس آرورا نمادی از نابودی آگاهی و بازگشت به ناآگاهی است. غایب شدن از جهان می تواند پناه بردن باشد به مواد مخدر، الکل، داروهای ضد اضطراب و افسردگی و همچنین خود را در رابطه های زیان بار غرق کردن و چشم بستن به تاریکی جهان اطراف. همه اینها خواب ابدی هشیاری و سقوط به ناهشیاری پس از تماس با تیزی چرخ سرنوشت است!

پس شاید بهتر باشد نه هیولاها را از فرزندانمان پنهان کنیم و نه آنها را به دلیل ترسیدن از تاریکی نزد خود شرمگین.