داستایوفسکی، بودلر و چرنیشفسکی
سه دیدگاه در رابطه با انسان و مدرنیته
تاملی بر اندیشه های مارشال برمن در رابطه با مدرنیته
آیدین آرتا

لینک یوتیوب: https://youtu.be/7QooZUhMdRw

در کتاب معمای مدرنیته، مارشال برمن به تأثیرات مختلف مدرنیته بر شهر و انسان مدرن پرداخته و در این مسیر تلاش می کند تا از لنز ادبیات روند تکامل ادراک انسان معاصر را از مدرنیته و ارتباط آن با روح انسانی مورد بررسی قرار دهد. در بخشی از این کتاب او دیدگاههای متفاوت بودلر، چرنیشفسکی و داستایوفسکی را در برابر هم قرار می دهد و تلاش می کند درک متفاوت و گاها متضاد آنها را از زندگی انسان مدرن با هدف رسیدن به درکی عمیق تر از مدرنیته بررسی کند.

در نگاه او بودلر ، شاعر برجسته فرانسوی، ستایشگر زندگی مدرن در پاریس است. او پاریس را با بلوارهای وسیع، فضای عمومی زنده، و جریانی مداوم از مردم، نمادی از آزادی فردی و فرصت‌های هنری می‌بیند. بودلر در شعرهایش از لحظات گذرا و انرژی خلاق شهری الهام می‌گیرد، جایی که مدرنیته فضایی برای تجربه و خلق هنری می‌گشاید. شخصیت "فلانور" در آثار او، نماد فردی است که در خیابان‌های پاریس پرسه می‌زند، در توده‌های ناشناس آرامش پیدا می‌کند و از شور زندگی شهری قدرت طغیان و انقلاب و تغییر خلق می کند.

او همچنین به چرنیشفسکی و آرمانشهر عقلانی و منطقی او می پردازد. چرنیشفسکی در رمان "چه باید کرد؟" جامعه‌ای آرمانی را ترسیم می‌کند که در آن عقلانیت و فناوری به تمام نیازهای بشری پاسخ داده‌اند. او در کاخ کریستال، ساختمانی که در نمایشگاه بزرگ لندن در سال ۱۸۵۱ به‌نمایش درآمد، تجسمی از جهانی را می‌بیند که در آن همه‌چیز با منطق و علم به شکلی دقیق و کامل برنامه‌ریزی شده به نظمی کامل و پایدار و پاسخگو به تمام نیازهای مادی و روحی بشر تکامل یافته است. کاخ کریستال نماد جامعه‌ای است که در آن تعارضات و ناپایداری‌ها جای خود را به نظمی علمی و کامل داده‌اند؛ جامعه‌ای که در آن انسان‌ها در آرامش و هماهنگی با هم زندگی می‌کنند.

داستایوفسکی به باور برمن، اما مدرنیته را از زاویه‌ای دیگر بررسی می‌کند. برای او، سنت پترزبورگ که گاه به‌شکل شهری شکوهمند طراحی شده، نمادی از فضای معنوی بسته و انزوا است. برمن در تحلیل خود از داستایوفسکی، به‌ویژه دیدگاه او نسبت به سنت پترزبورگ، این شهر را نمادی از نیروی مخرب مدرنیته می‌داند که بر فرد فشار می‌آورد و انسان‌ها را به بحران‌های روحی و معنوی دچار می‌سازد. او معتقد است که داستایوفسکی با پرداختن به فضای سرکوب‌گر و انزوای اجتماعی سنت پترزبورگ، توانسته است بعدی دیگر از مدرنیته را نشان دهد که در تضاد با شور انقلابی بودلر و نظم علمی چرنیشفسکی است. به‌این‌ترتیب، برمن نقش سنت پترزبورگ را به‌عنوان نیرویی معرفی می‌کند که فرد را از شور زندگی محروم کرده و او را به دام افتادگی در بحران‌های درونی می‌کشاند.

داستایوفسکی در آثار گوناگون خود، تصویری پیچیده از انسان به‌عنوان موجودی متناقض ارائه می‌دهد؛ موجودی که می‌تواند بهترین باورها را داشته باشد و  خود را متعهد به شریف ترین ارزشها معرفی کند  و در گاه عمل، به‌ناگاه و به تمامی در خلاف جهت باورها و ارزشهای خود عمل کند. بهترین و عقلانی ترین جهان به او بخشیده شود و باز آن جهان را به ویرانی بکشد.

انسانی که عمق عدم شناخت او از توانایی ها و ناتوانی ها و روشنایی ها و تاریکی های روح خود به شدت محدود و سطحی است. انسانی که میخواهد پیچیدگی های غیر منطقی و پرآشوب جهان و طبیعت انسانی را با عقلانیت و تفکر منطقی خود به چالش بکشد، ساده سازی کند و راه حلی استوار برای آن بیابد و حتی موفق می شود نقدها و راه حلهای خود را به روشنی و با منطقی درخشان بیان کند و با این حال با عمل خود هم خویشتن و هم جهان و هم والاترین ارمانهایی را که به انها باور دارد به نابودی کشد. این نگاه ژرف داستایوفسکی به طبیعت انسانی در بسیاری از آثار او تکرار می شود.

در یادداشت‌های زیرزمینی ، جنایت و مکافات ، رویاهای مرد مضحک، برادران کارامازوف، کروکودیل و بسیاری دیگر از آثار کوتاه و بلند او تحلیل روح انسانی و رابطه عقلانیت انسانی و گسست عملی او از این عقلانیت موضوع محور تحلیل عمیقا روانشناسانه داستایوفسکی از طبیعت انسانی است.

نقد داستایوفسکی به کاخ کریستال چرنیشفسکی نیز جالب توجه است. داستایوفسکی در آثارش بارها نشان می دهد که انسان‌ها به جنبه‌های پیچیده و غیرقابل‌پیش‌بینی طبیعت انسانی نیاز دارند تا بتوانند رشد معنوی و اخلاقی پیدا کنند. او بر این باور است که آزادی برای انتخاب، حتی اگر به رنج منجر شود، بخش ضروری انسانیت ماست. دیدگاه آرمانشهری چرنیشفسکی از نظر او جامعه‌ای خشک و بدون روح را به تصویر می‌کشد که در آن انسان‌ها به ماشین‌هایی منظم تبدیل شده‌اند، بی‌آنکه فرصت تجربه انتخاب‌های سخت و اخلاقی را داشته باشند.