چنین به نظر می‌رسد که چیزی درون ما "جهان" را نه "آنچه که هست"، بلکه به صورت "آن چیزی که می‌تواند باشد" ، ادراک می‌کند .
ما از دیدن اقیانوس به وجد می آییم و شیفته ی گل ها ، پرندگان و سنگ های قیمتی می شویم بی آنکه از لحاظ تکاملی سودی برای ما داشته باشند .
اما براستی چرا چنین است ؟!

به نظر می رسد که حداقل تا آنجا که ما جهان را شناخته ایم، ما تنها موجوداتی هستیم که توانایی‌ دیدن "ظرفیت ها" را در جهان داریم.
گل برای ما به غایت زیباست زیرا نماد شکوفایی و تحقق بخشیدن گیاه به خود است. نقطه شکوفایی نهایی و تحقق ظرفیت زندگی در این جهان !
ما بصورت آگاهانه به این تصاویر تداعی کننده تعالی نمی اندیشیم بلکه این تصاویر چون کهن الگویی بنیادین در ضمیر ما نقش بسته اند؛ جایی که مرزهای جهان ایده آل آنگونه که می‌توانند باشند ، جهان ما را لمس می‌کنند.
ما در پرواز پرندگان میتوانیم سحر تعالی را ببینیم که چگونه موجوداتی پای از زمین بر می‌گیرند .
بسیاری تصور می‌کنند طلا یا الماس به خاطر کمیاب بودنشان ارزشمند هستند در حالیکه بنظر می‌رسد ما حتی در سنگ هم تعالی را جستجو میکنیم ؛ جایی که سنگ می‌تواند به الماس تعالی یابد و این آن چیزی است که الماس را نزد ما ارزشمند می سازد .

اگر در جهان ظرفیتی بیشتر از "آن چیزی که هست" وجود ندارد و ما هم چیزی جز آن ظرفیت محدود را نمی بینیم ، از کجا ما این گونه با ایده ی تعالی به وجد می آییم؟
مگر آنکه ما بتوانیم چنین ظرفیتی را در هر چیز مشاهده کنیم و هر چیز را نه آنگونه که هست بلکه آنگونه که می‌تواند باشد ، ببینیم .
ما عمیقا در درون خود می‌دانیم که ما این توانایی شگفت را داریم که خود و جهان را به چیزی برتر و والاتر تعالی بخشیم . ما در تمام تاریخ خود در این مسیر تلاش کرده ایم .

جهان مدرن تمایلی وسواس گونه دارد تا بر همه چیز غلبه کند و حقیقت را برای قابل فهم تر شدن به ذرات ریزتر فرو بکاهد و به طریق علمی درک و اندازه گیری کند و هرچیزی را با تکنولوژی به کنترل خویش در آورد ، اما در فلسفه تعالی گرا ما غلبه نمی‌کنیم بلکه داوطلبانه مغلوب می شویم!
ما می دانیم که باید خم شویم تا از در معبد حقیقت عبور کنیم ، اما آن هنگام که به درون این معبد پا نهادیم، مغلوب شکوه حقیقت شدن به ما حسی از عظمت و رهایی خواهد بخشید.

آلدوکس هاکسلی در کتاب prinnial philosophy که من آنرا خرد جاودان ترجمه کرده ام میگوید :
«فلسفه نه یک سیستم نظری مجرد بر اساس عقل نظری و منطق بلکه شکلی از زندگی است که در آن عشق به حقیقت و خِرد والاترین ارزش شمرده میشود و هر فلسفه ای که این عشق به حقیقت را در مرکز خود قرار دهد از بنیاد افلاطونی است و چنین فلسفه ای یک نظام بسته نظری نیست بلکه یک روش برای زندگی کردن است!»

هرگاه در فلسفه از شور تعالی سخن گفته می‌شود و یا آن را احساس می‌کنیم، به جهان افلاطونی و جهان متعالی و سرزمین ازلی و ابدی فرزانش جاودان وارد می شویم.
حقیقتی که نه تنها در جهان وجود دارد بلکه در درون ما هم هست. خویشتن خویش ما و آن چیزی که می توانیم به آن بدل شویم بذر تعالی ماست .
نوری است که هر انسانی در درون خویش می تواند آن را حس کند. این الوهیت فردیت انسان است؛ آن فردیتی که باید به آن تحقق ببخشیم.

ما آزاد هستیم که در این مسیر گام برداریم و مسئولیت خود را در این جهان بپذیریم و هستی خود را به آن نور بدل سازیم .
این درک من از فلسفه ای است که من آن را "اگزیستانسیالیسم تعالی گرا"می نامم.
فلسفه برای من عشق به جهانی است که می تواند تحقق پیدا کند اما هنوز تحقق نیافته، ولی ما می توانیم آنرا در جهان تخیل ببینیم و با تحقیق بخشیدن به این جهان ، خود را نیز تحقق ببخشیم.

آیدین آرتا