بخش سوم:
در حقیقت داستان ما و این بخش نهفته و تاریک ناخودآگاهمان بسیار شبیه داستان بسیار معروف ملانصرالدین است که در زیر نور چراغ در خیابانی روی زمین را جستجو می کرد. عابری پرسید چه می جویی؟ ملا پاسخ داد کلید خانه ام گم شده است. عابر پرسید کجا گمش کرده ای. ملا پاسخ داد در تاریکی ولی اینجا جستجو می کنم زیرا اینجا تنها جایی است که روشن است!
ما نیز کلید فردیت و تکامل شخصیت خود را در تاریکی ناخودآگاه خود گم کرده ایم و اغلب در روشنایی خودآگاه به دنبال ان می گردیم و این جایی است که هرگز آن را نخواهیم یافت.
این کلید در سایه و ناخوداگاه ماست که باید شهامت رودرویی و جستجوی آن را بیابیم. ان کلید جایی در تاریکترین تاریکیهای ما پنهان است.
مواجهه با سایه
یونگ معتقد بود که همه ما انسانها تا حدی می توانیم درک کنیم که جنبه های بدی در وجود ما وجود دارند ولی مواجهه بی حایل و عریان با عمق تاریکی سایه ناخوداگاه، تجربه ای خرد کننده برای هر انسانی است که هرکسی شهامت آن را نخواهد یافت و هراس آن را تاب نخواهد آورد. این تجربه چیزی است شبیه خیره نگریستن در چشمان اهریمن در حالی که با هراس در می یابیم در آینه به خویشتن می نگریم.
معنای این سخن این نیست که ما در درون خود شیطانی هستیم بلکه معنای آن این است که در وجود هر یک از ما سایه ای تاریک تر از آنچه شهامت پذیرش آن را داریم وجود دارد که بر نوری که حقیقت درونی ماست سایه افکنده است و تا زمانی که در برابر آن نایستیم و بر آن غلبه نیابیم به روشنایی درون خویش نیز دست نخواهیم یافت. این سایه بی وقفه تلاش می کند تا کنترل افکار، احساسات، اعمال و انتخابهای ما را در دست گیرد. سایه می تواند نام دیگری باشد برای همه آنچه در پس ذهن ماست ولی ما به طور مستقیم از آن آگاهی نداریم. سایه اغلب سرشار از آن چیزی است که ما آرزو می کنیم نباشیم ولی ناآگاهانه هستیم.
یونگ در سخنرانی در سال 1937 در دانشگاه ییل چنین گفت:
ما اغلب پیش خود مطمئنیم که بقیه مردم چه فکر می کنند و شخصیت اصلی آنها چگونه است. ما بی وقفه دیگران را بر همین اساس قضاوت می کنیم. ما مطمئنیم که آدمهای بدی را می شناسیم که ویژگیهای منفی آنها در ما غایب است. به باور من باید به شدت مراقب فرافکنی ناآگاهانه سایه خود بر دیگران باشیم. اگر کسی آنقدر شجاع باشد که تمام فرافکنی های خود را متوقف کند دیگر نخواهد توانست که بگوید آنها چنین و چنان کردند، دیگران بر خطا هستند و من محق هستم. چنین فردی می داند هر آنچه تاریکی و مشکل در جهان هست در درون خود او نیز وجود دارد و اگر او بیاموزد که چگونه باید با تاریکی درون خویش و خطاهای ناخودآگاه خویش کنار بیاید و آنها را به هوشیاری آورد در ادامه موفق خواهد شد که بخشی اساسی از مشکل عظیم و لاینحل جهان را حل کند.
همه ما ضعفهایی داریم ، جنبه هایی در هر یک از ما هست که بسیار تاریکتر از آن است که حتی بتوانیم تصور کنیم. ما همه دوست داریم که تصور کنیم انسانهایی خوب هستیم و انگیزه های خوبی داریم. حداقل گمان می کنیم بی آزاریم و به همین دلیل پذیرفتن اینکه بخشی از وجود ما آنقدر تاریک است که به نقل قول از یونگ ریشه های آن تا دوزخ می رسد تصوری ترسناک است.
پذیرش مفهوم سایه باور و سپس اعتراف به این حقیقت تلخ است که ما انسانها کمتر از آنچه خود تصور می کنیم خوبیم و در هریک از ما تاریکی دوزخی وجود دارد که ناآگاهی بر وجود و عمق آن می تواند نه تنها ما را از رسیدن به نور درون باز دارد بلکه می تواند تاریکی را در زندگی انسانهای دیگری که آنها را حتی دوست داریم و در نهایت بر جهان بیرون ما حاکم سازد و غلبه آن را نسل در نسل تداوم بخشد.
این باور که فکر کنیم بی خطرهستیم و دست کم گرفتن ژرفای تاریکی سایه خود ، کار بسیار خطرناکی است. به این فکر کنید که چگونه پدران و مادران با همه عشق خود به فرزندانشان می توانند با دست کم گرفتن اهمیت ویژگیهای منفی خود آنها را به نسل بعد و فرزندانشان منتقل سازند.
کتاب مردان معمولی داستان گروهی از پلیسهای معمولی در آلمان نازی است که پدر و همسری خوب برای خانواده خود و مردانی بی آزار در جامعه پیش از جنگ هستند و تمام آنها در زمان وقوع جنگ سن و سالی دارند. این نکته ای مهم است زیرا برای عمیقا ایدئولوژیک شدن و شستشوی مغزی غالبا سن شما باید زیر سی سال باشد. برای همین است که سربازان را از سن بسیار کم آموزش می دهند و تاثیر بر ذهن را باید از سن کم آغاز کرد تا عقاید یکنفر را عمیقا تحت کنترل قرار داد. در جریان جنگ این مردان معمولی و در شرایط طبیعی بی آزار به لهستان فرستاده می شوند و داستان کتاب داستان این است که چطور ما انسانهای بی آزار می توانیم به سنگدل ترین قاتلان تبدیل شویم و چگونه یک انسان معمولی می تواند قدم به قدم به نقطه ای برسد که بتواند یک زن باردار را بر روی برف روی زمین بکشد و از پشت در سر او شلیک کند.