بخش دوم:
در نگاه فرویدی انسان حیوانی اجتماعی است در تعارض با حیوانیت درونی خود. تنها نیروهای واقعی در درک انسان سکس و خشونت هستند و اخلاق نیز معنایی جز اراده معطوف به قدرت نیروهای اجتماعی برای سرکوب این دو ندارد.
در نگرش یونگ انسان موجودی پیچیده تر از تصور فرویدی تصویر می شود. موجودی که ناخوداگاه او علاوه بر غرایز پایه او شامل باورها و همچنین استعدادهای سرکوب شده و کشف نشده او و فراتر از آن جهان بزرگی از ناخودآگاه جمعی بشریت Collective Unconsciousness و تاریخ تکامل آگاهی است که در هر انسانی قرار دارد.
روانشناسی فرویدی انسان را به صورت عروسک خیمه شب بازی غرایز و قوانین اجتماعی ترسیم می کند که هدف نهایی سلامت روانی او ایجاد تعادل میان این نیروها بودن است. یک عروسک خیمه شب بازی که حرکات نرمتر و کمتر در تعارضی دارد و در نتیجه از زندگی خود راضی تر است. در نگرش یونگی انسان در سفری است به سوی تکامل فردیت خود که در این مسیر می بایست به درون تاریکی ناخوداگاه خود رود و با اگاهی از آن و روشن ساختن آن با نور خوداگاه پیوستار شخصیت و فرایند فردیت Individuation خود را کامل سازد. در این سفر باورها، مذهب، ناخودآگاه جمعی و سمبلها و باورهای ناخودآگاه ما همگی در مسیر آزمون آگاهی قرار می گیرند.
هدف نهایی در روانشناسی یونگ چیزی است که او آن را فردیت Individuation می نامد. معنای فردیت اتحاد نهایی خودآگاه و ناخودآگاه و رسیدن به چیزی است که یونگ آن را خویشتن SELF می نامد. این خویشتن با من و یا همان ایگو تفاوتی بنیادین دارد. خویشتن را می توان "من"ی دانست که در زمان و مکان Spaciotemporal محدود نیست و نه تنها شامل انچیزی می شود که هستیم بلکه همه انچیزی که می توانیم باشیم ولی نیستیم را هم در خود نهفته دارد. در دیدگاه یونگ این خویشتن خویش در قلب وجود ما نشسته است درست شبیه نور و یا بودایی که در مرکز ماندالا قرار دارد.
کجا سایه خود را جستجو کنیم؟
هر یک از ما دوست داریم که خود را شامل فضایل ارزشمندی بدانیم. ارزشهایی که برای شما محترم و بزرگ اند چیستند؟ حال متضاد آنها را تصور کنید. آیا ممکن است جایی در زندگی خود این متضادها را از خود بروز داده باشید یا تحت کنترل آنها عمل کرده باشید؟
شما صداقت و شهامت و آزادی را تحسین می کنید؟ آیا جایی هست که به یاد بیاورید عدم صداقت خود را و ترس و جبن خود را و رفتار برده وار خود را؟ کجا چنین چیزی برای شما رخ داده است و چند بار؟ کجا بر خلاف ارزشهای خود عمل کرده اید؟
سایه را می توان در گریزها و پرهیزها، اتفاقات ثابت و مشابهی که در روابط و رفتارهای ما تکرار می شوند، کارهای تکراری ما و همچنین لحظات خشم یافت.
به طور دقیق تر هراسهای اساسی ما Core anxiety ، خشمهای ما به ویژه آنهایی که به خشونت تمایل پیدا می کنند، احساس شرم و تحقیر درونی ما، مقاومتهای بی دلیل ما در برابر تغییر و در برابر دیگران، رفتارهای به خود آسیب زننده چه به جسم وچه به روحمان، جاهایی که حتی خودمان نمی دانیم چرا اینقدر تحریک پذیر و غیرقابل انعطافیم و در مقابل حتی نرم بودن و انعطاف پذیری بی دلیل ما همگی به ما سایه ای را نشان می دهند که در درون داریم و بر آن آگاه نیستیم.
آیا ما به شیوه ای یکسان به دوستی های خود خاتمه می دهیم؟ از مسیری یکسان روابطمان دچار مشکل می شود؟ در کار خود مشکل پیدا می کنیم؟ و توازن زندگی خود را به هم می ریزیم؟ با اندیشیدن و صاقانه مواجه شدن با این اتفاقات مشترک می توانیم جای پای سایه خود را ببینیم.
جایی که به شدت اصرار داریم حق باماست و این حق باما بودن جنبه حیاتی برای ما دارد یکی دیگر از جاهایی است که باید تامل کنیم و سایه را در آن لحظه و موقعیت جستجو کنیم.
نکته مهم دیگر جاهایی است که ما شرطی رفتار می کنیم این را Conditioning می گویند. رفتارهای روزمره و خودبخودی و معمولی ما که در روز که به آنها فکر نمی کنیم نیز در تاریکی سایه قرار می گیرند. همچنین جاهایی که ما زندگی را آزموده نشده و نیندیشیده زندگی می کنیم آن جایی است که می توانیم ردپاهای سایه خود را بیابیم. ما نمی خواهیم هر روز خود را تکرار کنیم ولی اینکار را می کنیم و این همان جایی است که سایه لانه دارد.
یونگ معتقد است این تاریکی درست همانجایی است که ما باید خودشناسی را از آن آغاز کنیم زیرا این تاریکی نهفته در ناخودآگاه بخش بزرگی از رفتارهای ما در طول زندگی هدایت می کند بی آنکه بر منشا این رفتارها آگاهی داشته باشیم.

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر