اینکه برخورد ما با خود، دیگر انسانها و جهان چگونه است پیش از هر چیز ریشه در درک و تعریفی است که از مرزهای هویت خود داریم.

اگر خود را نتیجه و محصول دانسته های خود بدانیم و مرزهای هویت خود را با باورهای خود تعریف کنیم، در واپسین برآورد تنها یک باورمند و ایدئولوگ خواهیم بود. زیرا فارغ از جنس و سوی باورمان عملکرد ما را باور و دگمای نیرومندی هدایت می کند که هرچه به این دانستگی، اعتقادی سخت تر و انعطاف ناپذیرتر داشته باشیم محدودتر و خودکامه تریم!

اگر خود را تنها برابر با ندانسته ها و جهل و پرسشهای خود بدانیم، جستجوگران حقیقت خواهیم بود ولی این سست ریشه بودن و در تاریکی گم شدن می تواند ما را به هر گوشه ای پرتاب کند و به دشواری هویتی قابل استمرار و اتکا خواهد آفرید. کسی که اجازه دهد که به هر سوی تاریکی پرتاب شود نه سالک حقیقت، که گم گشته ای در آشوب خواهد بود!

و اگر در نهایت خود را برابر با شکستها و مصیبت هایمان بدانیم در بی درمانی زخمهای دردناکمان سقوط خواهیم کرد و در جهان زیرین روح خود محبوس خواهیم شد بی آنکه راهی به هیچ نوری بیابیم.

درک عمیق این حقیقت که ما نه باور ها و دانسته های خود هستیم ، نه پرسشها و نادانسته های خود و نه محدود به رنجها و شکستهای خود به ما این امکان را می دهد که نه در ایدئولوژی و دگمای دانستگی سقوط کنیم و نه در ندانم گرایی و سرگردانی نادانستگی و نه در پوچ گرایی و نهیلیسم.

خویشتن خویش حقیقی من آن است که تمام اینهاست ولی به هیچ یک از آنها فروکاستنی نیست. آن پیوستار است که می آموزد، به نادانسته قدم می نهد ، شکست می خورد و پس از هر سقوطی بر می خیزد و پس از هر مرگی باز زاده خواهد شد.

آیدین آرتا