آیا در عصر تاریکی هم سرودی شنیده خواهد شد؟ آری! سروده ای از عصر تاریکی! "برتولت برشت "
شبی سرد و بلند، در سرزمین قصه ها و اندوه ها چراغی خاموش شد. چراغی به روشنایی خرد و گرمای عشق. قلبش به وسعت افسانه ها بود و رنج هزارساله ما را به دوش می کشید. او که در شب های بی چراغ ما مشعلی فروزان از واژگان افروخت.
صدای ساز و دهل تعزیه برخاسته و در فضا می پیچد. راوی پیش می آید.
شما که ما را خاموش می خواهید، بدانید که این صدا هرگز خاموش نمی ماند. از فردوسی تا بیضایی، هر سیمرغی که به آسمان پرکشد سیمرغی دیگر در این سرزمین چشم خواهد گشود و داستان ما را روایت خواهد کرد.
ما مردمان که جنگنامهٔ ما را خون ما نوشته است و بر سنگ قبرهای بینام حک کردهاند. هر تازیانه که بر پشتمان نشست، فریادی در باد شد و هر زنجیری که بر پایمان افتاد، آوازی در شب گشت. ما که قرن هاست شبیه خوان درد خویشیم.
همگان گرد صحنه گردآمده بودند.
گذری شاعرانه از دروازه زمان، بدرود در پگاه زادروز! در تبعید و در جانِ جان وطن!
بدرود ای قصهگوی رنجها و امیدها...
بدرود، ای عاشق دیرین ایران و زبان نیاکان...
نامت را با افتخار بر پیشانی این خاک حک کردهایم.
گستره زندگی ات زمانه تو نیست، همانطور که تبعید، دوری ات از میهن نشد. گستره زندگی ات سالیان درازی است که پس از تو فرا خواهند رسید و خانه ات قلب های ما و فرزندان ماست.
نور چراغ پر فروغتر میشود. تصویر او با چشمان آسمانی و موهای سپید بر دیوار صحنه نقش میبندد. تمام حاضران به آن بزرگ ادای احترام میکنند. نجوایی به زمزمه ای میان حاضران بدل می شود. او نرفت! روایت شد! صدای نی به نوایی آشنا بدل می شود ...
دیدید که خاموشی شکست، و تاریکی روشن شد!
آیدین آرتا

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر