زیبایی شناسی در فلسفه کانت / آیدین آرتا .... ادامه (2)

زیبایی چون وعده‌ی رشد و تعالی و به‌مثابه‌ی دعوت‌نامه‌ی روح 🚪🌿

استندال در توصیف زیبایی می گوید: زیبایی چیزی نیست مگر وعده شادمانی!

اگرچه کانت هرگز این را مستقیما بیان نکرد ولی آنچه من از فلسفه زیبایی شناسی کانت با کمی خروج از مرزهای آن و شخصی سازی آن آموختم این است که:

زیبایی، فراتر از وعده شادمانی، وعده تعالی و رشد است!

وقتی ذهن در برابر زیبایی باز می‌ماند، و
داوری عقب می‌رود، چیزی در ما بیدار می‌شود، نوعی کنجکاوی، میل به یادگیری و گسترش.

زیبایی فقط «خوشایند» نیست، بلکه یک پیام دارد، یک وعده است:

بیا بزرگ‌تر شو.
از آنچه هستی عبور کن.
بگذار بازی آزادِ تخیّل ادامه یابد تا از آنچه داری، به آنچه می‌توانی باشی، برسی.

زیبایی جایی است که ذهن آماده‌ی گسترش می‌شود،
آماده‌ی آموختن، آماده‌ی عبور از فرم‌های بسته به افق‌های باز.

به‌زبان ساده‌تر: هرکه آماده‌ی رشد است، زیبایی را عمیق‌تر درک می‌کند.
و هر که فاصله بیشتری با رشد دارد و در دام قضاوت و بستگی و طبقه بندی کردن بیشتر گرفتار و ناتوان تر از تداوم بازی آزاد بی هدف ذهن برای درک پدیده ها، زیبایی را کمتر در جهان می بیند و می یابد.
زیرا زیبایی محصولِ آمادگی برای تغییر، رهایی و تعالی است.

کانت و دری که به سوی ایده آلیسم گشوده شد و به آستانه‌ی عرفان رسید 🌌

کانت می‌خواست فاصله‌ی روشنی بگذارد میان نومن (جهان در خود) و فنومن (جهان چدیداری که ما درک می کنیم)، و او این کار را کرد تا از متافیزیک‌های خام و خیالی بگریزد و به آنها پایان دهد.

اما همین فاصله که او تبیین کرد، خود به دروازه ورودیِ یک دنیای تازه منتهی شد:

از این مسیر، ایدئالیسم آلمانی پدید آمد، و اندک‌ اندک، درهای عرفان مدرن گشوده شد.

چرا؟ چون کانت با زیبایی‌شناسی‌اش، انسان را تا آستانه‌ی فراحسی برد:
وقتی در برابر والایی می‌ایستیم و تخیّل از کار می‌افتد، اما عقل بیدار می‌شود، وقتی در برابر عظمتِ طبیعت یا بی‌نهایت، ناتوان می‌مانیم و درون‌مان صدایی از آزادی می‌گوید «من می‌توانم بیندیشم»،
آن‌جا در مرز میان عقل و حیرت، جرقه‌ی عرفان زده می‌شود.

کانت نمی‌خواست صوفی باشد، اما با همان دقتِ ریاضی‌دان‌ها تلسکوپی ساخت برای دیدن آسمانِ معنا.

او گفت: دو چیز مرا همیشه به شگفتی می‌دارد: آسمانِ پرستاره بر فرازِ سرم، و قانونِ اخلاقی در درونم.

میان این دو ولی، هرگز پلی مستحکم بنا نکرد! و در حقیقت تمام فلسفه او تلاشی شد برای اینکه مرزهایی روشن برای آنچه ما توان دانستن آن را داریم تعیین کند و همزمان مبنایی روشن باشد برای آنچه در عمل و در حوزه اخلاق باید انجام دهیم.

او میخواست فلسفه را از متافیزیک مبتنی بر نادانستنی نجات دهد و پایه هایی محکم برای آنچه عقل عملی می تواند در زندگی پی گیرد بنا کند ولی در عمل با جدایی نومن از فنامن ، ورطه ای میان این دو پدید آورد که تنها با عشق به عبور از آن به سوی آزادی و شکستن مرزهای پدیداری می توانست پرشود. پس از او رمانتیک ها درون گرایی ، ذهن گرایی و نردبان زیبایی در پیوند با طبیعت را از فلسفه او بر گرفتند ، و از سوی دیگر محدود ساختن دانش تجربی ، عقلانیت و هر آنچه دانستن آن ممکن بود، به بر کشیدن ایده های درون گرایانه و ذهن گرایانه ایده آلیسم فیخته، شلینگ و هگل منتهی شد.