زانو زدن در برابر بت سیاه
آیدین آرتا

آنکه شیفتهٔ سرمایه است و آنکه بیزار از آن، هر دو بر یک موضوع تمرکز دارند: سرمایه! برای یکی بت زرین است و برای دیگری بت سیاه؛ اما هر دو در برابر همان بت زانو می‌زنند.

مشکل بزرگ اندیشه چپ در تاریخ این است که اگرچه دل مشغول درد انسانی و عدالت و آزادی است، ولی عدالت برای او فقط حسابداری درد است، و آزادی فقط یک «بعداً» بزرگ که هیچ‌وقت فرا نمی‌رسد.

چپِ ایدئولوژیک، همه‌چیز را از دریچهٔ «ساختار» می‌بیند، و از همین رو در نهایت آدمی را به نمودار تبدیل می‌کند؛ به طبقه، به جمع، به رقم، به ابزارِ تاریخ.

آن‌وقت عدالت می‌شود یک ماشینِ عظیم که باید به هر قیمت راه بیفتد حتی اگر از روی تن انسان‌ها رد شود. و آزادی؟ آزادی همیشه «پس از پیروزی» واپسینش وعده داده می‌شود.

فاجعه از جایی آغاز می‌شود که چپ، آزادی را «بورژوایی» می‌خواند؛ حق گفتن، حق انتخاب، حق نه گفتن، حق خطا کردن، برای او امتیاز طبقه‌ای خاص است به ویژه وقتی آن طبقه خاص در موضع ضد امپریالیست و ضد غرب با او همسو باشد.

درست به همین دلیل وقتی آزادی را کوچک می‌کند، با ظلم بزرگ می‌ تواند هم پیمان شود. آن‌جا که چپ، با زبانِ «فرودستان» سخن می‌گوید، اما حاضر نیست فرودستان را به سخنگو بدل کند، و به جای گوش دادن به صدای زندهٔ انسان، صدای خود را در دهان او می‌گذارد. زیرا چپ آکادمیک باور دارد گاهی بعضی فرودستان خود نمی فهمند چه می خواهند. درست مثل مردم ایران.

اگر گاهی با خواندن موعظه های آنها به جنون می رسید از جنون آنها، همه از این حقیقت می آید که، می توانند به آسانی با سرکوبگران همین مردم هم صدا شوند و در چشم همین مردم نگاه کنند و بگویند: «ما صدای شما هستیم ولی به شرطی که حرف نزنید»، بی آنکه دغدغه این را داشته باشند که همین صدای فرودستان شدن، آغازخاموش‌کردن آنهاست. زیرا اگر آنها واقعاً حرف بزنند، شاید از آزادی بگویند، بدون آنکه ضمایم چپ جهانی را تأیید کنند و آزادی غیر انضمامی برای ایدئولوژی خالص، همیشه خطرناک است.

چپ بارها در تاریخ، به نام عدالت، پشت قدرت سخت ایستاده؛ نه از سر عشق به سرکوب، بلکه از سر توجیه: «فعلاً مجبوریم و مجبورند»، «فعلاً دشمن زیاد است و بالاتر از همه غرب» و «فعلاً امنیت فرودستان و لقمه ای نان بر سفره خالی از آزادی آنها از همه چیز مهم‌تر است». و همین «فعلاً»ها، می تواند به آسانی به قرن تبدیل شوند.

چپِ گرفتارِ روایت، نگهبانِ همیشگی روایت ضرورت ضد امپریالیستی مستبدان است. عدالت، بدون آزادی، به عدالت زندان می‌رسد؛‌ به نظمی که در آن همه برابرند ولی برابر در سکوت، در ترس، در بی‌صدایی.

درست می گوید که آزادی، بدون عدالت، به آزادی بازار می‌لغزد؛ به حق انتخاب کالا، نه حق انتخاب زندگی. اما انسان چیزی فراتر از اقتصاد است؛ انسان فقط متمرکز بر کالا نیست، فقط طبقه نیست، فقط واحد تولید نیست.

انسان «جان» است؛ و جان، با تحقیر کرامت، با سرکوب حقیقت، با توجیه خشونت، فقط با دغدغه عدالت و نگرانی از اینکه سرکوب کنندگان او چقدر ثروت و قدرت در آغاز سرکوب او داشته اند زنده نمی‌ماند. اگر عدالت را چنان تعریف کنیم که انسان در آن گم شود، انسان را کشته‌ایم تا عدالت زنده بماند.

پس مسئله فقط سرمایه نیست. مسئله این است: آیا ما انسان را محور می‌گذاریم یا ایدئولوژی را؟ آیا آزادی را «اصل» می‌گیریم یا «ابزار»؟‌ آیا عدالت را هم‌خانهٔ کرامت می‌کنیم یا هم‌پیمان قدرت؟

روزى که عدالت و آزادی از هم جدا شوند، قدرت میانشان می‌نشیند و هر دو را مصادره می‌کند. و آن‌گاه، چپ و راست، هر دو در یک نقطه به هم می‌رسند:‌ در پرستشِ همان چیزی که نامش را عوض می‌کنند، اما ماهیتش یکی است: سلطه. چپ هرگز نخواهد فهمید مگر آنکه حتی عدالت را با آزادی غیر انضمامی آغاز کند.