یونگ درک کرده بود که اتحاد حقیقی نه میان "ذهن منطقی" و "احساسات انسانی "، بلکه میان کارکرد اصلی ذهن یعنی "تصویر سازی و تخیل" و "احساسات انسانی" برقرار است! احساسات ما با تصاویر ذهنی ما همراه هستند و نه ذهن منطقی ما و این موضوعی است که روانشناسی مدرن اهمیت آن را درک نکرده است.
واقعیت گرایی شعار مقدس روش مدرن علمی است که حتی حوزه های فلسفه و روانشناسی را نیز از خود متاثر ساخته است. یونگ معتقد بود که ذهن ما انسانها واقعیت هر روزه زندگی ما را خلق می کند به شکلی که تنها نامی که به این آفرینش می توان داد "فنتزی و تخیل" است. آنچه ما آن را واقعیت مسلم سرد و ثابت زندگی خود می دانیم نیز تنها حاصل تخیل ماست. ما آن را حاضر نیستیم فنتزی و تخیل ذهن خود بدانیم و بر آن نام واقعیت می گذاریم ولی حقیقت این است که آنچه واقعیت زندگی خود می نامیم نیز تنها تخیلی است که منجمد و بی تحرک شده است. زندگی ما از اساس داستانی است که بر اساس انچه می اندیشیم و تخیل می کنیم برای خود باز می گوییم. فنتزی تنها جهان ما در شش سالگی نیست بلکه جهان امروز ما نیز تنها حاصل تصویر و تخیل ماست.
این تنها فلسفه و روانشناسی نیست که جهان مدرن آنها را از تخیل ، تصویر و زبان شاعرانه بازستانده است بلکه جهان مدرن در درک پدیده های تاریخی نیز ناتوان از خروج از پارادایمی است که خود را در آن محدود ساخته است. نگرش مدرن علمی تصور می کند که به طور مثال "کیمیاگری" شکل ساده و نخستینی از علوم طبیعی است. شکلی از شیمی اولیه و بدوی که مربوط به زمانی است که انسانهای ساده و نادان پیشامدرن ایده ای از شکل گیری جهان و دانش مواد نداشتند. این همچنین همان نگاهی است که انسان مدرن به "اسطوره" و "داستانهای کهن اسطوره ای" دارد. این باور که اسطوره ها باورهای ساده انسانهای نخستین و بدوی از چگونگی پیدایش جهان است وقتی علم مدرن هنوز منشا و ساختار مواد و جهان را به انسان نشان نداده بود.
به باور من آنچه ساده اندیشانه است نه کیمیاگری و داستانهای اسطوره ای، بلکه فروکاست گرایی خطرناک انسان مدرن در نگاه به پیچیدگی ذهنی انسان تاریخی است. اینکه انسان مدرن علاقه مند به جهان چیزها درک نمی کند که برای هزاران سال جهان عملکردها برای انسان تاریخی مهم تر از جهان چیزها بوده است. این که حتی درک انسان تاریخی از جهان عملکردها نیز مبتنی بر کارکرد منحصر به فرد ذهن انسانی یعنی تخیل بوده است و شاید، آنچه او در این مسیر به آن دست یافته است بسی پیچیده تر از درک ساده گرایانه و خالی از تخیل دنیای مدرن از این درک باشد.
علم و دنیای مدرن به ساختار مادی جهان علاقه مند است و رویکردش به جهان فروکاستن جهان به "ذرات" و درک قوانین فیزیکی حاکم بر آنهاست و به سادگی تصور می کند که انسانهای کهن نیز تنها در جستجوی همان چیزی بودند که انسان مدرن در جستجوی آن است.
در حقیقت انسان مدرن با انتقال تمایلات و ذهنیت خود به گذشته این پیش فرض را بدیهی می انگارد که نه تنها مهمترین سوالات امروز او سوالات تاریخی انسان در تمام طول تاریخ بوده است، بلکه به سادگی به این نتیجه می رسد که تمامی تلاشهای ذهنی انسان گذشته در مسیر پاسخگویی به سوالاتی بوده است که امروز مهمترین سوالات انسان مدرن تلقی می شوند.
دنیای مدرن تصور می کند زئوس تصور انسان کهن از دلیل آذرخش است وقتی که انسان نمی دانست دلیل پیدایش آذرخش چیست ولی حقیقت ان است که این زئوس نیست که دلیل آذرخش است بلکه آذرخش تجسمی است از خشم زئوس. حقیقت این است که کیمیاگری و اسطوره ها بیش از جهان مادی بیرون به کارکردهای ذهنی و جهان درونی انسان تمرکز دارند. حوزه کارکرد آنها اساسا متمرکز بر دنیای عملکردهاست و نه چیزها و تلاش آنها پاسخ به این سوال است که زندگی و عمل انسان در جهان چگونه باید باشد و نه آنکه جهان از چه چیزی ساخته شده است.
هایدگر بر این باور بود که علم نمی اندیشد بلکه کار می کند و ما انسانها را نیز وادار می کند از موجودی اندیشمند به موجودی تکنولوژیک بدل شویم و فلسفه در رجعت خود به قدرتی نیرومندتر از دانش تکنولوژیک و محدودیت های آن می تواند ما را نجات دهد.
آیدین آرتا
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر