،،
اگر داستایوفسکی، یونگ و کیرکگور با شریعتی سخن می گفتند
این روزها که ایده های مقاومت، انقلاب، عدالت و آزادی بخشی که در بنیاد انقلاب اسلامی ایران نهفته بودند یک بار دیگر در مرکز تقابلی بزرگ به سطح سیاست آمده اند، فضایی منحصر به فرد برای اندیشیدن ایجاد شده است.
چگونه ما به اینجا رسیدیم؟ چه چیزی در بنیاد تفکر سیاسی ما به حقیقت اجتماعی و جهانی ما در شکل امروزی آن تولد بخشیده است؟
بسیاری تصور می کنند که شریعتی و ایده های او تفکراتی رنگ باخته در تاریخ و بی ربط به امروز ما هستند.
حقیقت این است که تار و پود این رَدایی که بر تن سیاست معاصرمان کرده ایم از تفکرات او تنیده شده است. تفکراتی که آسیب های زیادی برای جامعه ما به همراه داشته اند.
نه به این دلیل که شریعتی واپسگرا و مرتجع بود و یا سودای جاه طلبانه خطرناکی داشت که میان عدالت مارکسیسم، آزادی اگزیستنشیالیسم و نیروی انقلابی نهفته در شیعه اتحاد به وجود بیاورد، بلکه به این دلیل که درک او از حقیقت انسانی و ماهیت وجودی انسان دچار نقصانی بزرگ بود.
این درک غلط و روانشناسی سطحی او از انسان ، ریشه بخش بزرگی از مشکلاتی است که جامعه امروز ما از آن رنج می برد.
اندیشه شریعتی با تفسیر انقلابی او از "شیعه سرخ" شکل گرفت. شیعه ای که به باور او بر خلاف شیعه سیاه محافظه کار، بر مبنای عدالت، مقاومت در برابر سرکوب و کنشگری انقلابی شکل گرفته است.
به باور شریعتی آزادی حقیقی انسان از مسیر اتحادی موثر میان "آزادی درونی" او "آزادی سیاسی" او می گذرد.
در اندیشه او انسانها نخست می بایست به آزادی درونی دست پیدا کنند و از خودخواهی ، جهل و تعلقات مادی رهایی پیدا کنند تا در گامهای بعدی بتوانند در جهان بیرون دست به مبارزه ای موثر بر علیه نظامهای سرکوب و امپریالیسم بزنند.
برای او شیعه سرخ، ابزاری بود برای آزاد ساختن خویشتن از بردگی درونی، و همزمان مقاومت و مبارزه در برابر ساختارهای سرکوبی که ما را به بردگی بیرونی کشیده اند.
آزادی برای او مفهومی جدانشدنی از مقاومت و انقلاب بود و به باور او شیعه با تاریخی سراسر شهادت و مقاومت در بنیاد خود اندیشه ای انقلابی و رهایی بخش است.
چنین آزادی نه از پذیرش منفعلانه مذهب بلکه از مبارزه ای فعال بر علیه بی عدالتی و سرکوب چه در مرزهای داخلی سرزمین خود و چه در خارج مرزهای سرزمینی تحقق می باید.
اینجاست که اندیشه کلیدی دیگر او تولد می یابد. اینکه آزادی همان مسئولیت است!
آنکه خود را آزاد ساخته است، وظیفه دارد که برای آزادی دیگران نیز هر جای جهان که باشند دست به مبارزه بزند.
در چنین چهارچوبی است که او موفق می شود که رشد معنوی، آزادی، مقاومت و انقلاب را در شیعه سرخ به اتحادی رمانتیک برساند.
دیدن اینکه اندیشه او چون طوفانی از گذشته به امروز ما رسیده است چندان دشوار نیست.
پرسش اساسی این است که چه چیزی در اندیشه او بخش بزرگی از رنج جامعه امروز ما را خلق کرده است؟
او به عنوان یک اندیشمند پرمطالعه پرکار کجای کار را غلط درک کرد و اشتباه دید؟
هرگاه من به اندیشه های شریعتی می اندیشم، با خودم فکر می کنم اگر اندیشمندان خداباور و عمیقا با ایمانی چون کیرکگور ، داستایوفسکی و یا یونگ آثار او را می خواندند چه نقدی بر اندیشه او می نوشتند؟
داستایوفسکی به باور من به او می گفت که چقدر درک او از ماهیت ذات انسانی اشتباه است!
این باور نادرست که نقطه ای به نام پالایش درونی منتهی به آزادی درونی وجود دارد که پس از تحقق آن انسان به آن وجود آزاد و تعالی یافته ای بدل می شود که می تواند دست به انقلابی موثر و رهایی بخش در جهان بیرون بزند.
انسان ، آموزه ای از تناقضهای شگفت است. انسان داستایوفسکی همان انسان زیر زمینی است که هیچ وقت به خوبی ایده آلهایش نیست و نخواهد شد، همان مرد مضحکی است که حتی اگر جهانی سرشار از توازن و هارمونی به او ببخشند ویرانش می کند.
انسانی است که چون ایوان کارامازوف زیاد می داند و بهترین عقاید را دارد و در عمل جهان را به نابودی می کشد.
فرایند رشد انسان هرگز به یکباره صورت نمی گیرد و این تصور که جایی او به رهایی می رسد تا جهان را آزاد سازد باوری از بنیاد وهم آلود است.
ادامه در پست بعد ...
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر