سمینار یونگ و تکامل کهن الگوی شخصیت:
نسخه کامل این سمینار را در فایل تصویری زیر می توانید مشاهده کنید:

همه ما در کودکی نابینا بربعد تاریک خود و جهان هستیم و این ناآگاهی و عدم هشیاری به جهان بیرون که در کودکی با ماست با بزرگ شدن ما از بین می رود و با زوال این ناآگاهی لذت بخش، هشیاری دردناکی از حقیقت رنجهای زندگی ، بی رحمی طبیعت، محدودیت ما و فناپذیری و مرگ جایگزین آن می شود. ما در بزرگسالی ناگزیر از کشیدن بار هستی بر دوش و زیستن این رنج و درد فزاینده ایم.

در چند سال گذشته من هرروز خود را با بیمارانی که قربانی مشکلات روانی گوناگون و مشکلات الکل و مواد روان گردان و مخدر هستند گذرانده ام. در عمق رنج این انسانها که درد بودن و بار هستی را با تار و پود وجود خود درک کرده اند و با بی رحمی و بی عدالتی زندگی لمس شده اند تلاشی نافرجام برای بازگشت به ناآگاهی اولیه از دست رفته در کودکی وجود دارد.

تلاش برای بازگشت به ناآگاهی با الکل، مواد مخدر، نابود ساختن ناآگاه ساختار حقیقت بیرونی در بیماریهای روانی و انواع مشکلات شخصیتی از وابستگی عاطفی تا تلاشهای وسواسی برای کنترل خود و دیگران و پدیده ها برای فراموشی کنترل حقیقی که بر سرنوشت خود نداریم.

رویای نهانی دانسته و یا نادانسته همه ما بازگشت به آن ناآگاهی شیرین و بی رنج از دست رفته کودکی است. در عمق اسطوره آدم و حوا این حقیقت که ما با چشیدن میوه ممنوعه آگاهی / خودآگاهی از بهشت رانده شدیم وجود دارد. در قلب تمام ادیان رنج بزرگترین حقیقت زندگی است.

بودا در نخستین سخنان خود پس از بیداری رنج را نخستین حقیقت زندگی نامید و تمام ادبیات و فلسفه اگزیستنسیال از داستایوفسکی تا کیرکگارد و کامو و هایدگر و سارتر بر پذیرش بنیان این هراس پررنج و ترسناک زندگی چون نخستین اصل بودن ما بنا شده است. همه ما سعی در فراموشی آن داریم در یکدیگر، و در هرکاری که کمک کند کمتر به این رنج بیندیشیم.

کارل یونگ معتقد بود که آنچه رنج ما را می آفریند نه آگاهی که "آگاهی محدود" ماست و رنج هستی ما نه با سقوط به ناآگاهی بلکه با تلاش برای غلبه بر "محدودیت" آگاهی ما کاهش خواهد یافت. برای همین او معتقد بود مشکل اصلی اغلب بیماران روانی این نیست که می دانند و پیوسته در یاد دارند که چه بر آنها گذشته است بلکه این است که دقیقا نمی دانند چه بر آنها رفته است، و آنچه رنج آنها را می افزاید این است که در مه غلیظ گذشته خود در وضعیتی گرفتار مانده اند که نه نابینا هستند و نه می بینند! ما آگاهی محدود و گسسته ای از آگاهی جهان هستیم و این ریشه رنج ماست.

آگاهی چیزی است که محدود آن رنج می آفریند و تنها راه رهایی از این رنج فزودن آگاهی است ولی این تعالی آگاهی باید از شناختن تاریکی درونمان و آگاهی بر آن آغاز شود. اگر بر تاریکی درون خود بینا نباشیم همواره آگاهی ما تقسیم شده میان تاریکی و روشنی و نیمه خواب و نیمه بیدار باقی می ماند و تاریکی ذهن ناهشیار ما می تواند کنترل بخشی و یا حتی تمامی آگاهی ما را در دست بگیرد ولی با شناخت تاریکی درون و آوردن آن به آگاهی هشیار خود در عمل هیچگاه تاریکی فرصت آن را نخواهد داشت که مهار نشده از درون ما آزاد شود. ممکن است خود را همچنان بیان کند ولی همواره آمیخته و در زنجیر آگاهی ما خواهد بود.

در حقیقت تا پیش از تامل، درک و شناخت این تاریکی ما در ناآگاهی کودکانه و ساده لوحانه ای از جهان به سر می بریم. نیچه اخلاق عمومی مردمان را بزدلی می خواند نه به دلیل ان که اخلاقی زیستن به باور او بزدلی بود بلکه به این دلیل که اغلب مردم ترس و ضعف خود را زیر نام اخلاق پنهان می کنند تا ضعف خود را حتی بر خود بپوشانند ولی آن گاه که قدرت بروز تاریکی را می یابند، سوی تاریک آنان قادر است که دست به هر عمل اهریمنی زند بی انکه آنها حتی توان و شهامت دیدن و پذیرش نتیجه اهریمنی رفتار خود را داشته باشند.

تفاوت میان انسان خوب که بعد ناخوداگاه شخصیتش را با خود اگاه خود یگانه ساخته است و انسان ساده لوحی که هرگز به تاریکی درون ننگریسته و می پندارد که انسانی خوب است، این است که هر تصمیم و عمل انسان خوب اندیشیده و با درک کامل از توان درونی او برای اهریمنی بودن است. انسان خوب انسانی خطرناک است زیرا راههای اهریمن درون ود را به خوبی می شناسد و بر انها آگاه است و با تمام این آگاهی انتخابشان نمی کند