سه فرشته کوچک نقره ای

چند سال پیش همین روزها در شهری شمال استرالیا... وقتی صبح ساعتم زنگ زد تنها چیزی که می خواستم این بود که صبح نرسیده باشد. بعد چند شب بی خوابی و خستگی روحی و جسمی و کمتر از دوساعت خواب ، حتی تصور ده ساعت کار برای اینکه گوشی را بردارم و اطلاع دهم که امروز نمی توانم بیایم کافی بود‍‍‍ ولی تنها چند روز قبل از تعطیلات کریسمس این کار در حق بیمارانم انصاف نبود. تنظیم مجدد قرار ملاقات در روزهای آخر سال به معنای تاخیر در دیدن آنها برای روزها و شاید هفته ها بود. هر جور بود بلند شدم و خودم را به کلینیک رساندم.

به محض ورود، مدیر داخلی کلینیک به دیدن من آمد و با چشمانی قرمز و خیس که خبر از اتفاق بدی داشت گفت: قرارهای صبح را تا ساعت یازده با اطلاع به بیماران کنسل کردیم برای اینکه ناچار شدیم یک ملاقات اورژانس طولانی و دشوار را در برنامه کاری شما قرار دهیم. بیمار پدری است که تنها پسر سه ساله اش را در یک حادثه رانندگی دو روز پیش از دست داده و شرایط روحی خیلی بدی دارد. طوفان دو روز پیش باعث شد خودروی آنها از جاده منحرف شود و در تصادف با یک درخت پسر کوچک سه ساله او که در صندلی عقب نشسته بود کشته شود، در حالی که خود او به عنوان راننده تنها چند خراش جزیی برداشت. در حال حاضر از لحاظ روحی در شرایط بسیار بدی است و به همین دلیل به همراه یکی از همکاران و یکی از بستگانش آنها را نه در سالن انتظار بلکه در اتاقی جداگانه نشانده ایم.

بعد از اتمام این مکالمه و خروج مدیر کلینیک از اتاق، برای چند لحظه سرم را میان دستانم گرفتم و برای چند لحظه به خودم و مرد شکسته و رنج کشیده ای که در اتاق کناری به زودی ملاقات می کردم فکر کردم. به اینکه او نمی داند کسی که به زودی می بیند خود چقدر خسته است و حجم اندوهی که از وقایع روزهای قبل زندگی خود در دل دارد چقدر است. این فکر چند ثانیه بیشتر طول نکشید. فرصتی برای سوگواری برای حس تلخی که داشتم نبود. باید خودم را جمع می کردم و با تمامیت خودم به ملاقات آنچه از این مرد باقی مانده بود می رفتم.

یکی از بستگانش در راهرو و پیش از ورود به اتاق خود را معرفی کرد و پس از رد و بدل چند جمله عکس بنجامین را با پدر بزرگش به من نشان داد و گفت حال پیرمرد از حال پدر و مادرش هم بدتر است ولی نمی خواهد با هیچ کس صحبت کند.

وقتی وارد شدیم، در برابرم مرد جوانی را دیدم که کمتر از سی سال داشت. در آغوش گرفتمش. پرهیزی نداشت. چشمان آبی و مهربانی داشت که پشت اشکها گم شده بودند. خواست در این ملاقات تنها باشد. به اتاق من رفتیم و پس از نشستن برای لحظاتی که به نظر بی پایان می رسید سکوتی پر از همه آنچه باید می گفتیم و نمی توانستیم میان ما بر قرار شد. می دانستم کسی که باید این سکوت را بشکند من هستم ...

دقایقی بعد داستان زندگیش را برایم گفت. از بنجامین و مهربانی کوچکش گفت و باز در گریه شکست. برایم گفت که در این دو روز، آخرین لحظات تصادف مثل فیلمی با سرعت کم بارها و بارها و بارها از برابر چشمانش گذشته است و هر بار در لحظه ای که او برمی گردد و به صندلی عقب نگاه می کند پایان می یابد. به این فکر می کند که اگر آن روز طوفان نشده بود، او چند دقیقه دیرتر و یا زودتر خانه را ترک می کرد، ماشین به شکل دیگری منحرف می شد و با زاویه دیگری با درخت برخورد می کرد ... هزاران امکانی که تحقق نیافتند تا تنها یک واقعیت رقم بخورد. حس حسرت و گناهی که تا پایان زندگی او را رها نخواهد کرد.

گفت که در همین چند روز بارها به خودکشی فکر کرده است ولی هر بار که به رنج پدرش پس از این حادثه تلخ فکر می کند، احساس می کند که نمی تواند رنج این پیرمرد داغدیده را از این که هست بیشتر کند. به من گفت در چشمان همسر ش نمی تواند نگاه کند ولی او مهربان تر از حس گناهی بوده است که بر دوش اوست. گفت که باید در این روزهای سخت در کنار آنها باشد و مسئولیت بپذیرد شاید که از رنج آنها اندکی بکاهد.

گردنبندی را که به گردن داشت باز کرد. محفظه ای کوچک بود که در درون آن سه مجسمه کوچک به نماد سه فرشته عشق، ایمان و امید قرار داشتند. گفت که تنها چند روز پیش از حادثه تصادف این گردنبند را خریده بود و بارها در این چند روز پس از حادثه درب این محفظه کوچک را گشوده است و به سه فرشته نقره ای در کف دستانش نگریسته است. گفت که سه بار یکی از فرشته ها از دستانش به زمین افتاد و هر بار که این فرشته را از زمین برگرفت دید که فرشته ایمان است. وقتی بار سومی که این فرشته از دستانش به زمین افتاد، ناگهان به این فکر کرد که شاید ... شاید آنچه که او در این لحظه نیاز دارد همین فرشته است که از دستانش می لغزد.