ساعتِ متراکمِ ایران
آیدین آرتا

بعضی لحظه‌ها فقط تکه‌ای از زمان نیستند. فقط چند ساعتِ گذرا در تقویمِ سیاست نیستند. بعضی لحظه‌ها چنان متراکم و فشرده می‌شوند که گویی زمان از مدار عادیِ خود خارج می‌شود و به گره گاه انشعاب چندین آینده متفاوت بدل می شود، و امروز ایران بر این گذرگاه شگفت انشعاب جهان های آینده ایستاده است.

درست مثل جهان بورخسی، آنگونه که در کتاب "در باغ گذرگاه های هزارپیچ" او تصویر می شود. اینکه زمان چیزی نیست که صرفاً بگذرد، بلکه حقیقتی است که پیوسته منشعب می شود، به سوی آینده‌های گوناگون! گاه در تاریخ نیز به لحظاتی می‌رسیم که انگار در تقاطعِ اکنون و ده‌ها آیندهٔ نانوشته ایستاده‌ایم. این لحظه برای ایران، یکی از همان لحظه‌هاست.

ولی این لحظه تنها پیچیده نیست، بلکه هولناک و سرشار از اضطراب است. لحظه ای که به تعبیر والتر بنیامین "لحظه خطر" است. لحظه خطر در تعریف بنیامین لحظه ای است که در آن‌ همه‌چیز به‌طرزی نامعمول متراکم می‌شود و آینده می‌تواند چون برقی به سوی تاریکی تجربه نشده ای جهش کند.

در چنین لحظاتی حتی گذشته دیگر زمان پشتِ سرِ ما و خاموش نیست؛ در لحظه اکنون برق می‌زند. حافظه جمعی و تاریخی ما با تمام رنج‌ها، خیزش‌ها، کشتارها، امیدهای ناتمام، و سرکوب‌های هنوز التیام‌نیافته، همه در این گره گاه جمع شده و آینده را زیر فشار گذاشته است. زیرا این لحظه ای است که آینده و گذشته به شکلی شگفت انگیز درهم تنیده اند و همزمان نه فقط آینده که حافظه تاریخی ما نیز در خطر است. اینکه ما به یاد نیاوریم که چگونه به این ساعت های دشوار رسیدیم.

در این لحظه خطر و شاید در متراکم ترین لحظه تاریخ صدسال گذشته ایران، مردمی ایستاده اند که نه با حکومت یکی‌اند، نه با ویرانیِ وطن. و این همان تراژدیِ فشردهٔ این ساعت‌های سخت است. ما همه از این می‌ترسیم که معنای سال‌های بعد، معنای رنج‌های گذشته، و معنای بودنِ جمعیِ ما ناگهان دگرگون شود. این‌جا مسئله فقط «چه خواهد شد» نیست؛ مسئله این است که «ما در آستانهٔ کدامین آینده ایستاده‌ایم؟»

یونانیان توصیفی از بعضی لحظات داشتند که در آن لحظه به سرنوشت بدل می شد و چنین لحظه ای را کایروس می خواندند. این ساعت ها برای بسیاری از ما کیفیتی کایروتیک پیدا کرده اند.

شاید سال‌ها بعد، اگر ایران از این گردنه عبور کند، به این ساعت‌ها بازنگریسته شود نه فقط به‌عنوان «یک بحران دیگر»، بلکه به‌عنوان یکی از آن لحظه‌های فشرده‌ای که در پشتِ سرنوشتِ جمعی ایستاده بودند و بی‌صدا شکلِ آینده ما و ایران را برای همیشه عوض می‌کردند.

اگر فشار این زمان متراکم را با تمام وجود حس می کنید، برای این است که این لحظه تاریخی تنها زمان نیست، بلکه تراکمی روانی، تاریخی، تمدنی، و حتی وجودی است. در چنین ساعتی، فقط یک چیز را به یاد داشته باشید. مردم، بانیِ مصیبت جنگ نیستند. مردمی که همه زخمی مشترک، بن‌بستی مشترک، و عشقی مشترک به وطنی دارند که سال‌هاست میانِ استبدادِ داخلی و تهدیدِ بیرونی با تمام ساکنانی که در جغرافیای آن زندگی می کنند به گروگان گرفته شده است.
به یاد داشته باشید که اگر فراموش کنیم که چه کسی برای سالها این جنگ را طلب کرد، تراژدیِ ما دیگر نه فقط سیاسی، بلکه تراژدی معنایی و هرمنوتیکی است. زیرا ما در معرضِ از‌دست‌دادنِ معنای رنجِ تمام این سالیان خود نیز هستیم.

در این ساعت های سخت، ما مردم میان دو ترس، ترس از استبداد و ترس از نابودی ایران در نوسانیم. اگر در این لحظه نتوانیم این دو ترس را، این دو نومیدی را، به دو صورتِ متفاوتِ عشقِ به ایران بفهمیم، در حقیقت هنوز عمقِ فاجعه ای که بر ما گذشته را نفهمیده‌ایم.

هرچه که شد به یاد داشته باشیم که در هر فردایی، ما با ناتوانیِ دیدنِ رنجِ مشترک در چهرهٔ یکدیگر است که شکست می خوریم.