روشنفکری امروز ایران و نیاز بازگشت به فلسفه (2):
بی شک روشنفکران معاصر ما نقشی بزرگ در مدرن شدن ایران ایفا کرده اند و اگر در مسیر حرکت این جریان سایر نیروهای اجتماعی موانعی محدود کننده نمی گذاشتند آنان در امر مدرن سازی ایران و گسترش تجدد موفق تر از این نیز می بودند ولی میان مدرن سازی و ساخت یک تمدن تفاوتی بزرگ است.
این است که سهم جریان غالب روشنفکری ما از ابتدا نه فلسفه ورزی و فرآیند تولید دانش، که "ترجمه"، "محصول گرایی" و "محتوا محوری" بوده است و ناچاریم در چنین پارادایمی باور کنیم که جهانی شدن شامل ریز و درشت بسته ای آماده است که جریان روشنفکری ما تنها متولی واردات و ترجمه آن است.
تفاوت بزرگ نهضت روشنفکری غرب و ما و شاید بسیاری دیگر از کشورهای جهان سوم در این است که جنبش آنان درون زاد بود و نهضت روشنفکری ما تنها محصول مقایسه ای رنج آور میان ما و آنها. ما برای قرنها خفته بودیم و جهان پیش می رفت تا آنکه به ناگاه پس از عصر صفوی و به شکلی روشن تر در دوره قاجار خود را در برابر عظمتی دیدیم که زانوانمان را به لرزه در آورد و چنین شد که نخستین آرزومندان تجدد نه از سر نیاز درونی که از سر حس حقارت حاصل از این مقایسه بر سنتهای جامعه خود تاختند و خواستند که از پوشش تا الفبای خود را مدرن کنیم شاید این نوش دارو این جسم مرده را احیا سازد.
این حقیقت که روشن فکری در ایران با نفرت از خود و حس سرخوردگی آغاز شد بر امروز ما نیز سایه افکنده است. ما از آنچه هستیم بیزاریم و رسالت روشنفکرانمان نه کشف دوباره زیبایی که یادآوری هر روزه زشتیهاست. تصویری موهوم ساختن از جهانی زیبا که ما ایرانیان زشت رویان این جهانیم. روشنفکر امروز بیش از هرچیز یک تیپ شخصیتی است. منفی، خسته، دانای کل، خود محور،طلبکار،همواره منتقد و نماینده یک آریستوکراسی که شرط ورود به این طبقه یک رنگی با ویژگی های روانی و شخصیتی تعیین کننده آن است.
زمانی تئودور آدرنو خطاب به روشن فکران گفت: "اجازه ندهید هیچ کس و یا هیچ باوری نماینده و جایگزین شما شود" ولی روشنفکران امروز ما تولیدات کارخانه ای هستند که در کار تولید نماینده انحصاری است. جرالد برنان تعریفی خوب از این طبقه ارائه می دهد. از دیدگاه او چنین روشن فکرانی کسانی هستند که چون یک اصل "ایده ها برایشان مهمتر از ارزشهاست" و اغلب "ایده ها مربوط به خود آنان و ارزشها مربوط به دیگران" است!
از یک منظر شاید عنوان "ایرونیست" بیش از روشن فکر برای این طبقه مناسب باشد و تعریف ریچارد رورتی فیلسوف معاصر امریکایی از آیرونیست البته در زمینه ای متفاوت ولی قابل تطبیق بر سه اصل استوار است: تردید افراطی در ارزش آنچه که داریم، عدم اتکا به داشته هایمان برای حل مشکلاتمان و عدم باور به این که داشته هایمان توان بیشتری برای فراهم آوردن قدرت کافی مبتنی بر واقع بینی دارند.
این حقیقتی است که روشنفکران از باهوش ترین طبقات جامعه هستند ولی من نیز با این سخن ادوارد دبونو موافقم که بسیاری انسانهای بسیار باهوش هستند که توان اندیشه ورزی آنان بسیار پایین است همان طور که قدرت ماشین و مهارت رانندگی آن دو موضوع متفاوت هستند. در پایان این که اگر می خواهیم از بستر تاریخ خود پس از صدها سال خفتگی برخیزیم و قد افرازیم باید یکبار و برای همیشه تصمیم بگیریم که خود مصداق چنین تعریفی از روشن فکر نباشیم. بی شک این چرخه معیوب که گرفتار آنیم اصلاح نمی شود مگر آن که به ساختن ،بیش از تخریب بها دهیم و مسئولیت سهم خود از اندیشه ورزی در جامعه خود را بپذیریم.
سالهاست که روشنفکران ما از منظر بالادستی از معایب مردم و جامعه می گویند ولی این بار نوبت آن است که نقد از خود را آغاز گیریم و در کنار طلب خود از مردم و جامعه چیزی نیز از دین و وظیفه خود به آنان به یادآوریم که تنها از مسیر چنین نقدی است که اندیشمندانی متولد می شوند که هدف نخست آنان تغییر فرد و یک نفرهای جامعه است و نه خیره ماندن به سیاست و قدرت زیرا که می دانند هر یک نفری که شروع به اندیشیدن می کند پایه های سکون جامعه خود را به لرزه در می آورد.
آیدین آرتا
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر