نیامدی ریرا
باد آمد و همه رویاها را برد
دیگر هیچ کس در خاموشی خانه
خواب باز آمدن مسافر خویش را نمی بیند
تنهایی آن کفش کوچک قرمز
عروسک ها بر خاک سرد
کودکی ناتمام دریا و دنیا و کردیا
و کلماتی که به سکوت نمی رسند
با چشمانی پرمهر و خیس
شاعر پیر همچنان در گوشم نجوا می کند
حبس ابد هم حتی پایانی دارد
و ما هنوز بر آسمان چوب خط انتظار می کشیم
ما هنوز بی درخت، بی دریا، بی خواب
بی خانه، بی کلمه و بی کفن می میریم
سیاوش و سارا، آرش و پونه، آروین و آیدا
چگونه در این چشمهای درخشان بنگریم
کاش عکس و عروسک بودیم یا کتاب سه تار سام
کاش می شد هم ما و هم این قطره های بی پایان دلتنگی امشب
به جای زمین راه آسمان می گرفتیم
تا دستهایتان را بگیریم و بگوییم دوستتان داریم
ما روزی در حیرت بی باور این شب
به روز روشن چشمانتان خواهیم رسید
آیدین آرتا

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر