نگرانی، جنگ، و روایتهای درهمتنیده
با نگرانی به من نگاه میکند و میگوید. دیدی میگویند تهران را تخلیه کنید. کجا بروند این مردم؟ حتی اگر بخواهند بروند با کدام بنزین. به کجا؟ نه اینکه خود آنها این را ندانند. میگویند همه بروید که ما در شهرتان کاری نیمهتمام داریم. بروید تا آسیب نبینید ولی حقیقت این است که این اکسودوس جمعی آشنا، حسی از پیروزی مطلق به آنها میبخشد.
جمعیت غزه را بارها از شمال به جنوب حرکت دادند در حالیکه در همین مسیر از تمام زندگیشان هیچ باقی نگذاشتند. ماشین جنگی مدرن آنها بیرحم است و در مسیر پیروزی ملاحظهای جز پیروزی ندارد.
حرفهایش به یادم آورد توییت صبح وزیر جنگشان را که “ساکنان تهران بهای کشته شدن شهروندان ما را خواهند داد”. اندکی بعد اصلاح کرد که منظورش نه کشتن مردم به انتقام، بلکه ناچاری آنها از جابجایی برای حفظ جانشان است وگرنه واضح است که ما به شهروندان کاری نداریم. پیش خودم فکر کردم این که اساسا اصل پست و یا اصلاح آن را باور کنیم بیشتر به باورهای پیشین ما بستگی دارد.
بسیاری از کامنت های عبری زیر پست اول را ترجمه کرده بودم و خوانده بودم. تعداد زیادی به یادش آورده بودند که چقدر این حرف دور از انسانیت و وحشتناک است. ایرانیهای زیادی زیر این پست نوشته بودند که پس آن دوستی که میگفتید با مردم دارید چه شد.
در این میان چند پست نظرم را جلب کرد. یک نفر از پست او دفاع کرده بود و دلیل خود را به گفتگو گذاشته بود. نوشته بود غمانگیز است ولی منطق جنگ همین است. مگر وقتی متفقین به آلمان حمله کردند و یا ژاپن مورد حمله قرار گرفت کسی از مردم برلین پرسید که چقدر از هیتلر بیزارند و یا نظر مردم ژاپن و میزان پشتیبانی آنها اهمیتی داشت. جنگ منطق خودش را دارد و باید با همان منطق پیروز شد.
اگر میخواستند باید خودشان دولت خود را پیش از حمله خارجی سرنگون میکردند. در مورد ایرانیها هم جز این نیست. ظاهرا کم هم نیستند آنها که دلشان با آنهاست تا این لحظه که کاری نکرده اند. برای من تنها چیزی که اهمیت دارد زندگی هموطنان خودم است.
یک اسرائیلی در جوابش نوشته بود مردم تحت حمله چه میتوانند بکنند؟ مردم معمولی تحت شرایط شدید اضطراب تنها میتوانند فرار کنند. نباید توقف کنیم و به آنها فرصت دهیم؟ مشکل ما مردم ایران نیست. حتی تصور اینکه آنها را با تروریستها یکی کنیم خطرناک و غلط است.
یک ایرانی زیر حرفهای او نوشته بود که حتی یک دقیقه فرصت به این رژیم خطاست! و چند اسرائیلی هم کامنتش را لایک کرده بودند.
حافظه تاریخی و ترومای جمعی
دیشب با دوستی صحبت میکردم. گفت نمیدانم وقتی اینها میگویند وطن، چگونه این کلمه در گلویشان گیر نمیکند و خفه نمیشوند.
وقتی قدرت دارند همه چیز در خدمت نظام مقدس است و مردم دو دسته اند مخالف و برانداز و یا موافق نظام و انقلاب و تصویر تمام نمای این نظام، رادان ها و صلواتیها هستند. اما وقتی پشتیبانی عمومی نیاز است ناگهان از عشقشان به ایران و وطن و دماوند و آرش رونمایی میکنند.
چنان از تلفات غیرنظامی میگویند که انگار نه انگار همین دویست نفر کشته تا این لحظه تنها برابر با کشتههای تصادفات رانندگی در یک هفته معمولی در جاده های لعنتی ماست و مردم هر روز در خطر فاجعهای چون متروپل و پلاسکو و سقوط هواپیما نیستند.
مرگ یکبار و شیون یکبار. باید از این سرطان عمیق رها شد.
توییتر را باز میکنم و پستی نظرم را جلب میکند. نوشته وقتی اعراب به ایران ساسانی حمله کردند، کسانی بودند چون سلمان فارسی که پیش خودشان گفتند باید ایران را از ظلم و فساد ساسانی نجات داد.
و پس از نجات مگر این اعراب بیابانگرد در خاک ایران چه میتوانند بکنند؟ این شد که آنها پیشاپیش سپاه اعراب دروازهها را گشودند و باقی دیگر تاریخ است و آنچه گذشت برای قضاوت آیندگان. در ادامه برای آنان که دل در گرو دشمن دارند نوشته بود که بیایید و پشت نظام خود در برابر دشمن متحد شوید. کسی هم در ادامه ماجرای حمله مغول به تادیب حاکم خوارزمشاهی و سپس نسل کشی از هر شهر و آبادی که در برابرشان بی چون و چرا تسلیم نشده بود نوشته بودند. دیگری هم یادآوری کرده بود که تجزیه طلبان ایران در انتظار لحظه مناسبند و اساس طرح آنها همین است.
1/3 ...
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر