میدان نهایی قدرت سیاسی در ایران
آیدین آرتا

موثرترین گفتمانِ قدرت سیاسی در ایران، دموکراسی نیست.
ایدئولوژی دینی هم نیست.
پادشاهی خواهی هم نیست.
هویت‌گرایی قومی هم نیست.

موثرترین گفتمانِ تعیین‌کننده پذیرش عمومی یک جریان سیاسی در کلیت جامعه ایران، «ملی‌گرایی» ایرانی است.

نیروی سیاسی‌ای که این گفتمان را از آنِ خود کند، دست بالای خود را در قضاوت و اعتماد سیاسی مردم ایران تا حد زیادی تضمین می‌کند.

دقیقاً به همین دلیل است که هیچ ائتلافی از جریان‌های چپ و هویت‌گرا و حتی لیبرالِ پیشرو نمی‌تواند پذیرش سیاسی لازم برای تضمین قدرت سیاسی را در ایران بیابد زیرا یا این گفتمان از محورهای مرکزی این جریان ها نیست و یا حتی زاویه ای مشخص با آن دارند.

با درک این اهمیت است که جمهوری اسلامی تلاش می‌کند فضای موثر این گفتمان را تصاحب کند. اما مشکل اینجاست که هر وقت به پرسش تعیین‌کنندهٔ نهایی، یعنی مهم‌ترین ارزش یک ساختار سیاسی، می‌رسد، با همهٔ تلاش‌هایش در سال‌های اخیر برای تصاحب این گفتمان، جز آن بخش که هویت اسلامی را درونی‌سازی کرده‌اند، کسی ملی‌گراییِ آنان را نمی‌پذیرد.

تلاش برای نمایش رسانه‌ایِ شهروندانِ بی‌تعهد به مبانی شرعی، به‌عنوان پذیرندگان گفتمانِ ملی‌گراییِ حاکمیت اسلامی نیز از درک بسیار دیرهنگامِ این اهمیت می‌آید. تلاش بیهوده برای بازگشت دوباره به پرچم شیر و خورشیدی که خودشان حذفش کردند نیز نتیجهٔ درک همین اهمیت است.

اساساً نقطهٔ هجوم هر جریان سیاسی به جریان دیگر نیز چیزی نیست جز به چالش کشیدن یکدیگر و ایجاد تردید در پایبندی به گفتمان ایران. اگرچه بخشی از جریان چپِ ایران‌ستیز و غیرموثر در افکار عمومی از این قاعده مستثناست.
جریانی مثل مجاهدین نیز از این رو بی‌ربط به جامعهٔ ایرانی است، زیرا تعهد این جریان به این گفتمان با بالاترین حدِ تردید نگریسته شده است.

قدرت گرفتن گفتمان پهلوی نیز، چه به‌عنوان رهبرِ گذار به دموکراسی، چه پادشاهی مشروطه و چه پادشاهی، ناشی از پذیرش عمومی مردم نسبت به وفاداری و قابل‌اعتماد بودن او در تعهد به این گفتمان است. زیرا حقیقت تاریخی این است که در حافظهٔ جمعی مردم، بخشی از این گفتمان اساساً با پهلوی اول و دوم بازسازی شده است و برای سال‌ها از سوی مجموعه‌ای از سایر جریان‌های سیاسی و مذهبی مورد حمله قرار گرفته است.

حذف جریان‌های بی‌فرجامی مثل ملی‌مذهبی‌ها، که تلاش می‌کردند پلی به گفتمان ملی‌گرایی باشند، نیز امکان دسترسی قدرت حاکم در بزنگاه‌های تاریخی به این گفتمان را بیشتر تضعیف کرد. اساساً بندبازی میان دو گفتمان، به‌ویژه وقتی یکی در شکل خالص خود امت‌گراست و دیگری ملت‌گرا، کاری ناممکن است؛ کاری که در نهایت تعادل را به سوی یک گفتمان بر هم خواهد زد و سرخوردگی و جداییِ سوی دیگر را در پی خواهد داشت، مگر آنکه شکل افراطیِ گفتمان ایدئولوژیک حذف می‌شد؛ امری که نه هرگز امکان‌پذیر شد و نه می‌توانست بشود، زیرا اساساً این جریان هستهٔ سختِ قدرت حاکم در ایران بود.

بسیاری در جمهوری اسلامی، چه اصلاح‌طلب و چه غیر اصلاح‌طلب، می‌دانستند که در نهایت این تناقض درونی به مشکل خواهد خورد، اما هرگز توانِ به‌هنگام و موثر برای تغییر این معادله را نیافتند.

چه پیش از جنگ، چه در میانهٔ آن و چه پس از آن، باز هم آن‌که مورد اعتماد مردم ایران در این گفتمان قرار بگیرد، پیروز نهاییِ قدرت سیاسی در ایران خواهد بود.

حتی در میانهٔ جنگ نیز حمله و دفاع در همین زمین است که سرنوشت جریان‌های سیاسی را در قضاوت نهایی جامعهٔ ایران تعیین خواهد کرد. اساساً خودِ جنگ به مهم‌ترین کارزارِ مبارزه برای از آنِ خودسازیِ این گفتمان بدل شده است.

و نکته نهایی اینکه، ملی گرایی شبکه معنایی گسترده ای دارد که مهمترین وجوه آن را می توان حافظه تاریخی و تمدنی، تعهد فرهنگی به میراث فرهنگی ایران، حفاظت از استقلال سرزمینی ایران، و اولویت بخشیدن به شکوفایی ایران و رفاه مردم ایران دانست.

جمهوری اسلامی در سه عرصه این گفتمان با اصرار بر خطاهای تاریخی خود، شکست خود را با دستان خود رقم زده است. تنها عرصه باقی مانده که در شرایط جنگ، از دل آن تلاش می کند در زمین این مبارزه باقی بماند نیروبخشیدن و گسترش این روایت است که او تنها نیروی حفاظت از استقلال سرزمینی ایران است. این تنها و واپسین نبرد باقی مانده است که پایان رابطه او با این گفتمان و هرگونه پیوند حتی با بخش بزرگی از جامعه طرفدار خودش و یا آغاز پوست اندازی ساختار قدرت سیاسی حاکم بر ایران را رقم می زند.