من در سالهای زندگی ام جملاتی خوانده ام که ذهنم را تا ماهها مشغول کرده اند، قلبم را لمس کرده اند، به من درد بخشیده اند و درمانم کرده اند ،من را به حرکت درآورده اند و برای هفته ها توان حرکت را از من گرفته اند. جملاتی که تا پایان زندگی در ذهنم ثبت شده اند.

ولی از میان تمام جملات قدرتمندی که در زندگی خوانده ام هیچ چیز مانند این چند کلمه سرشار از اراده و درد ، تمام هستی ام را تکان نداده است.

دو جمله کوتاه و کامل که همین چندی پیش یکی از دانشجویان دانشگاه تهران بر پلاکاردی کوچک روی یکی از حوضچه های دانشگاه که به رنگ خون درآمده بود برای من و ما نوشته بود.

این پلاکارد کوچک مقوایی و این دو جمله دست نویس قدرتمندترین تصویر و جملاتی هستند که من در تمام زندگی ام دیده و تجربه کرده ام.

بارها در روز این تصویر به یادم می آید و هجوم تصاویر صدها جوانان زیبایی که این جهان را با همه آنچه که باید تغییر کند برای ما گذاشتند و گذشتند.

دیگر در توان من یک نفر نیست که عادی زندگی کنم. در پس همه لحظات زندگی معمولی من چیزی در جریان است که معمولی نیست. درد، سوگ و امید و انگیزه را با شدتی یکسان احساس می کنم. احساسی که خود نیز دیگر معمولی نیست.

خاک این کشور آغشته به خون است، مراقب خواهم بود عادی زندگی نکنم.

آیدین آرتا