کودکان به شکلی طبیعی و ذاتی تشنه یادگیری اند و با میل ژرف و غریزی یادگیری به این جهان ورود می کنند و به باور من یکی از بزرگترین کارکردهای نظام آموزشی اجباری کشتن و نابود ساختن این میل طبیعی به یاد گرفتن است.
وظیفه نظام آموزش در ساختار فعلی خود پرورش کودکانی متکی به استعدادهای منحصر به فرد خود و شیفته یادگیری و توسعه یادگیری در مسیر فردیت نیست، بلکه وظیفه این ساختار تبدیل ساختن کودکان به چرخ دنده های هم شکل و کوچک و بزرگ و درنهایت همانند و یکسان ماشین بزرگی است که جامعه اش می خوانند.
تمام باورها ، تعصبات، قضاوتها و پیش داوری های سنت و ایدئولوژی که جهان ذهنی بزرگسالان را آلوده ساخته است می بایست در نظام آموزش اجباری کودکان تبلور یابد تا کودکان نه به اندیشمندانی مستقل، بلکه به محصولاتی قابل مدیریت تبدیل شوند که بقای نظام اندیشه ای که آنها را خلق و برده خود ساخته است را تداوم بخشند.
نخستین وظیفه آموزش تضمین فکر نکردن مستقل کودکان است. معلمان دلخواه چنین نظامی باید قدشان به کوتاهی محتوایی باشد که موظف به تدریس آنند و وظیفه سازمان آموزشی اعمال قدرتی است که تبعیت از دستور به نیاندیشیدن را از همان ابتدا بیاموزیم و بپذیریم تا جایی که خود هم از اندیشه بترسیم و هم هر کس که آغاز به اندیشیدن کرده است را دشمن بدانيم.
آموزش حقيقی به کودکان می آموزد چگونه بيانديشند و نه آنکه به چه چیزی بيانديشند. چنین آموزشی ذهن کودکان را چون ظرفی نمی بیند که باید از محتوای دلخواه ساختار قدرت پر شود بلکه آن را شمعی می بیند که باید بر افروخت تا با قدرت و ظرفیتهای درونی خود روشنی بخشد.
آیدین آرتا

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر