هیچوقت تصور نمی کردم به چنین درکی از این غزل جاودانه برسم، و زمانه ای را زندگی کنیم که هر واژه اش تکرار تاریخ رنج مشترک ما باشد. مردمی که زلف یار در دست، مست از درد سوگ، در میانه میدان بدرقه عزیر خود چنین پر از عشق در رقصند.
چه کسی است که آرزو نکند در رفتنش چنین عاشقانه بدرقه شود. چرا هیچوقت ندانسته بودم که این غزل یک سوگنامه است. یک سوگنامه عاشقانه. از جنس درد تاریخی ما.
هر کلمه اش امروز معنا می دهد.
هر کلمه اش امروز زندگی می شود.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
....
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر