همه ما می دانیم که پایان زندگی امکانی محتمل در هر روز ماست ولی چیزی درون ما همیشه سعی در ندیدن و انکار این امکان دارد.

همه ما مرگ را به عنوان پدیده ای قطعی می پذیریم ولی این پذیرش بیشتر از جنس دانش به پدیده ای طبیعی است نه پذیرش "مرگ من" ..

همه ما می دانیم که هر جانداری که متولد می شود اگر هیچ چیز را از آینده اش نتوان گفت، به یقین می توان گفت که روزی خواهد مرد ولی حتی با همه قطعیت یقینمان، مرگ هنوزحقیقتی آن بیرون است نه مرتبط با ما، زیرا تا زنده ایم همیشه مردن دیگران را می بینیم و بودن خود را که می مانیم وقتی آنها رفته اند. مردگانی را که روزی زندگانی در کنار ما بودند تا گورستان بدرقه می کنیم و سرانجام همیشه زنده به خانه بر می گردیم!

پس برای ما طبیعی است که مرگ چیزی آن بیرون باشد که گرچه قطعی است ولی چندان به ما مربوط نمی شود زیرا تجربه مستقیم ما نیست. ما همیشه ناظر بیرونی این تجربه باقی می مانیم.

ما زندگی را پیوسته به جلو می رانیم به سوی فردا ... گویی که مطمئنیم فردایی هست و حال آنکه امکان نبودن فردا احتمالی است که با گذشت روزهای عمرمان پیوسته بیشتر می شود.

هر کدام از ما در میان دوستانمان در زندگی و شبکه های اجتماعی رفتگانی داریم که جایی در زمان گذشته صفحه آنها بدل به یادگاری خاموش از روزگاری گشته که زندگانی چون ما بودند.

مرگ آن بیرون نیست .. درون ماست و همینجا می ماند تا روزی که ما شود و با ورودش ما تنها نبودنی دیگرخواهیم بود میان بیشمارآنهایی که هزاران سال است که نبوده اند.

حقیقت این است که میان گستره کهکشانها و زمان بی کرانه، بودن ما "اینجا" و در "این لحظه" اتفاقی عجیب تر از نبودن و نیستی گذشته و آینده ماست!

این که ما پرتاب شده ایم به این هستی موقت در بیکران نیستی پیش و پس از خود حقیقتی عریان در برابر ماست که در چشمهای ما خیره هر روز از ما می پرسد با او چه خواهیم کرد؟
و ما چشم از او بر می گیریم و به فردا چشم می دوزیم و غرق می شویم و سقوط می کنیم در فراموشی مبتذلی که همه آن را با هم شریکیم.

می توانیم به زندگی دیگری دل خوش کنیم که پس از مرگ در انتظار ماست.
زندگی دیگری که خود تداوم همان فردایی است که حاضر نیستیم لحظه ای چشم از آن برداریم و به حیات موقت خود پاسخ دهیم که با او چه می خواهیم کنیم.

ما مرگ را باور نداریم زیرا اگر که باورش داشتیم با شدت می زیستیم و صادق با خود و شاید کمی مهربانتر و با شفقت تر با آنانی که این شگفت گذرا را با ما شریکند پیش از "هرگز دیگر اینجا نبودن"

آیدین آرتا