حفاظت روایی از شر
آیدین آرتا
گزارشها و شهادتهای منتشرشده دربارهٔ دو پرستار بیمارستان رجایی قلب تهران که بهخاطر تلاش برای درمان معترضان بازداشت شدند و سپس زیر شکنجه و تجاوز جنسی چنان آسیب دیدند که اکنون با کیسهٔ کلستومی زندگی میکنند، فقط یکی از روایتهای دردناک جنایات دیماه نیست، اما بیتردید یکی از هولناکترینِ آنهاست. همزمان با همین اتفاق، فیلمی نیز منتشر شد از یک زن ایرانی با پوششی آزاد در انگلستان که در عمل توجیهکننده و تشویقکنندهٔ جنایاتی از همین جنس بود.
همزمانی این دو، بیش از هر چیز، یک حقیقت را آشکار میکند:
ما هیچگاه فقط با یک سیستمِ «جنایت» روبهرو نیستیم؛ بلکه با تمامیتِ دستگاهی روبهرو هستیم که پیش از جنایت، زبانِ توجیه آن را ساخته است.
در تاریخ، این الگو تازه نیست. پس از سقوط آلمان نازی، بسیاری از آلمانیهای عادی و باورمند به ایدئولوژی حاکم، بعدها گفتند: «نمیدانستیم». اما تاریخنگاران نشان دادهاند که بسیاری از مردم، اگر هم از جزئیات فنیِ اتاقهای گاز، شیوهها و گستردگی دقیق جنایات خبر نداشتند، از تحقیر، حذف، مصادره، تبعید، ناپدیدشدن و خشونت علیه یهودیان بیخبر نبودند. حتی شمار زیادی از «تماشاگران» هم از اخراج یهودیان از آلمان، محرومسازی آنها از حقوق اجتماعی، تصرف اموالشان و تبعید اجباریشان خبر داشتند، و هم در موارد بسیاری از آن نفع بردند. اما پیش از همهٔ اینها، زبان نهفقط برای تولید جنایت، بلکه برای پذیرش اخلاقی و توجیه جنایات از پیش ساخته شده بود.
در نورنبرگ نیز انکار، شکل خام و ساده نداشت. افرادی در ردهٔ بالای قدرت، مانند هرمان گورینگ که پس از هیتلر از مهمترین چهرههای ساختار سیاسی نازیها بودند، پس از مواجهه با اسناد غیرقابل انکار کوشیدند مسئولیت آنچه رخ داده بود را محدود کنند، توجیه کنند، یا به دیگران، از جمله هیملر، منتقل کنند. بسیاری از متهمان ردههای پایینتر نیز نگفتند «هیچ اتفاقی نیفتاده»؛ گفتند «من مسئول نبودم» یا «از ابعاد دقیقش خبر نداشتم».
آلبرت اشپیر، معمار محبوب هیتلر و سپس وزیر تسلیحات و تولید جنگی آلمان نازی، در دادگاه ابراز ندامت کرد، اما آگاهی دستاول خود از طرح نابودی یهودیان را انکار کرد؛ در حالی که در همان اسناد دادگاه تصریح میکند که میدانست یهودیان از آلمان «تخلیه» میشوند. هانس فریتشه، روزنامهنگار و گوینده و مفسر مهم رادیویی در وزارت تبلیغات نازی، که از چهرههای اصلی دستگاه پروپاگاندای رژیم بود، نیز نقش خود را در جنایت با کوچکنماییِ تأثیر زبان و تبلیغات انکار کرد. او از کسانی بود که با زبان، فضا میساخت؛ با تفسیر، جنایت را عادیسازی میکرد؛ و با رسانه، بیتفاوتیِ وجدان عمومی را شکل میداد.
این دقیقاً همان جایی است که باید تفاوت میان «شر» و «حفاظتکنندهٔ رواییِ شر» را فهمید. همه مستقیماً جنایتکار نیستند؛ اما بسیارند کسانی که واژگانِ ممکنکنندهٔ جنایت را تولید میکنند و اقتصاد اخلاقیِ جنایت را بازتولید میکنند.
مارتین نیمولر، کشیش پروتستانی که خود زمانی به برخی از ایدههای نازیها سمپاتی داشت و بعد به زندانی همان رژیم بدل شد، در اعتراف مشهورش جملهای را نوشت که در سالهای بعد بارها در جوامع مختلف یادآوری و نقل شد:
«اول سراغ سوسیالیستها آمدند و من سکوت کردم… بعد سراغ یهودیان آمدند و من سکوت کردم… و وقتی سراغ من آمدند، دیگر کسی نمانده بود که برای من سخن بگوید.»
این عبارت، شرحِ سازوکار سقوط اخلاقیِ جامعهای است که بهتدریج در برابر شری که پیش چشمش رخ میدهد بیتفاوت میشود و آن را با زبان سیاست و امنیت توجیه میکند. جنایت، با سکوتِ مرحلهای، با عادیسازیِ تدریجی، و در بنیاد خود با واگذاری زبان به دستگاه سرکوب ساخته میشود. پریمو لوی، نویسندهٔ ایتالیایی و یکی از بازماندگان آشویتس، بهدرستی مینویسد:
«هیولاها وجود دارند، اما آنقدر کماند که خطر اصلی نباشند؛ خطرناکتر، آدمهای معمولیاند، مردم عادی که آمادهاند باور کنند و بدون پرسیدن سؤال عمل کنند.»
مسئلهٔ امروز ایران فقط این نیست که چه کسانی جنایت کردهاند. مسئله این است که چه کسانی هنوز برای جنایت و شرّ مطلق، زبان میسازند. چه کسانی هنوز بهجای مواجهه با شهادتِ قربانی، بهدنبال نجاتِ روایتِ حکومتاند. چه کسانی هنوز، در برابر خبر تجاوز، مثلهسازی، و ویرانکردنِ بدن انسان، نخستین دغدغهشان این است که «نکند به نظام لطمه بخورد».
تاریخ نشان داده است که پس از فروپاشی، همینها اغلب خواهند گفت: «ما خبر نداشتیم.» اما مشکل دقیقاً همینجاست: همیشه لازم نیست همهٔ جزئیات را بدانی تا از نظر اخلاقی شریک باشی. کافی است نشانهها را ببینی و باز هم زبانت را در خدمتِ پردهپوشی بگذاری. نام این وضعیت، بیخبری نیست. نامش مشارکت در ظلم و تحقق شر از طریق حفاظت روایی است.
@AydinAreta
ادامه 👇
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر