گزیده ای از جملات جاودانه تئودور داستایوفسکی نویسنده شهیر روس و از بنیانگذاران مکتب اگزیستنسیالیسم:

عجیب نیست که ما همیشه قربانی همان سایه هایی می شویم که روزی در برابرشان عصیان کردیم!

اگر میخواهی حقیقت بر جهان پیروز شود بگذار تا نخست بر تو چیره گردد

در جستجوی حقیقت بودن یعنی شهامت این را داشتن که وقتی نور حقیقت را دیدی در برابرش بایستی و به او بگویی همه خواستهایم را ویران کن! و همه آنچه که هدف زندگی می پنداشتم بکش و به من چیز بهتری ببخش! آن که من بود آماده مرگ است تا من آنگونه که باید باشم متولد شوم

من هرگز نتوانسته ام به آسمان بیرون و درونم بنگرم و بگویم خدا نیست ولی می دانم که خداوند باشد یا نه! ما ناچاریم مسئولیت کمال خود و رنج کامل شدن خویش را بپذیریم

من همیشه باور داشته ام که دوزخ چیزی جز ناتوانی در دوست داشتن دیگران و جهان نیست

چگونه می توان در برابر گناهکار و مجرمی ایستاد و در دل نلرزید که من به همان اندازه گناهکارم که آنکه در برابرم ایستاده است؟
ساده ترین کار در جهان محکوم کردن یک مجرم است و دشوارترین کار درک این است که بر او چه رفته است که توان انجام این گناه را یافته؟ با پرسیدن این سوال ناچاریم به تاریکی درون خود بنگریم و باور کنیم هر یک از ما مجرمی، قاتلی و گناهکاری در درون خود داریم

انسانی که به خودش دروغ بگوید و به دروغهای خود گوش فرا دهد سرانجام روزی به جایی خواهد رسید که نمی تواند تفاوت حقیقت و دروغ را ببیند و درک کند، نه در درون خویش و نه در جهان بیرون و اندک اندک نه احترامی برای خود قائل خواهد شد و نه دیگران!

عشق آن گنج ارزشمندی است که می توانی با آن همه جهان را از آن خود کنی و نه تنها خود که تمام انسانها را از گناهانشان بازگیری و رها سازی