دیباچه ای بر سمینار کهن الگوی رستاخیز / از ققنوس بیاموزیم

در قسمت سوم از جلسه ی پنجم دوره ی روانشناسی ژرف و کهن الگویی، نگاهی عمیق تر به کهن الگوی باززایش و معنای پذیرش آن در زندگی خواهیم داشت و در این راه در کهن الگو و افسانه باستانی ققنوس دقیق خواهیم شد.

ققنوس نماد و سمبل باززایش است. او در آتش خود می سوزد و خاکستر می شود و سپس از خاکستر خویش در تولدی دوباره برمی خیزد. افسانه ققنوس از اینجا آغاز می شود که او پرنده ای بسیار زیبا در بهشت است و روزی تصمیم می گیرد بهشت را ترک کند و به زمین بیاید ولی او هرگز آواز خواندن برای خورشید را فراموش نمی کند زیرا او شیدای نوری است که خورشید تبلور آن است و چنین است که او هر روز زیباترین نغمه اش را برای خورشید می خواند. ققنوس هرگز رویای خورشید را فراموش نمی کند و عمیقا به او عشق می ورزد. او سرانجام فرسوده می شود و وجودش رو به تحلیل می گذارد و چنین است که با درک آنچه بر او می رود آشیانه خود را با خوشبوترین گیاهان آماده می سازد و در آن به انتظار واپسین طلوع حیات خویش می نشیند. طلوعی که درآن او زیباترین نغمه تمام سالهای زندگی خود را می خواند و خورشید برای لحظه ای به تحسین در آسمان به سکون می ایستد و روشن ترین پرتو نور خود را روانه زمین می سازد و تمام جانداران از هراس این نور پنهان می شوند و به سایه ای می خیزند جز ققنوس که خود را به شعله این نور می سوزاند و از این خاکستر است که ققنوسی جوان باز برخواهد خواست و چنین گفته می شود که در هر عصری تنها یک ققنوس در جهان است و آنکه باززاده می شود همان است که در آتش نور خویشتن سوخته است. از این افسانه شگفت انگیز چه می آموزیم؟ در این سمینار ما به رمز گشایی از کهن الگوی سیمرغ و لایه های معنا در این افسانه شگفت خواهیم پرداخت.

در این سمینار ما همچنین به این خواهیم پرداخت که چگونه می توانیم با نگاهی به زندگی مان دریابیم که بارها و بارها در شرایطی قرار گرفته ایم که چاره ای جر پذیرش مرگ و نابودی نداشته ایم، جایی که تصور می کردیم که در آن همه چیز تمام شده و در تاریکی مطلق فرو رفته است و سرانجام از این مرگ روانی به زندگی باز گشته ایم. ما بارها و بارها در زندگی می میریم و باززاده می شویم. رفتن به جهان زیرین برای باززایش گریزناپذیر است. همیشه بزرگ ترین نبردها در جهان زیرین اتفاق می افتد و قهرمان از آن جهان با خود چیزی را برای جهان بالا به ارمغان می آورد. اگر به طور عمیق ایمان داشته باشیم که هربار که به نقطه ی پایان میرسیم، نیروهای ناپیدایی هستند که همیشه در مسیر زندگی عمل می کنند، با همین ایمان باززایش مان را تجربه خواهیم کرد.

ما در زندگی بارها اسیر کاستی های خود شده و تراژدی ها و آشوب های زندگی شده و برخاک می افتیم و باز بر می خیزیم. پذیرش امکان وجود باززایش و رستاخیز روانی در زندگی به معنای ایمان داشتن به قدرتمندتر بودن نیروهایی ناپیدایی است که می توانند بر مرگ و بر نقص ها و کاستی های آشکارغلبه کنند و با یاری آنهاست که تولدی دوباره امکان پذیر می شود. آنگاه که با مرگ روانی خود روبرو می شویم یا باید بپذیریم که نقصان، کاستی، آشوب، مرگ و نیستی دست بالا را دارد و سرانجام همه چیز را در خود می بلعد و یا می پذیریم که اگرچه ممکن است آشوب در همه چیز رخنه کند ولی نیروهای نظم که مدام در حال باززایش و تکامل هستند نیز از پای نمی نشینند و این امکان را پدید خواهند آورد که بار دیگر بتوانیم آشوب را به نظم درآوریم و نیرومندتر به زندگی باز گردیم.

باززایش شرط حقیقت داشتن کمال و تکامل است. این معنا که نیروهایی در جهان آگاهی و آزادی را در طول تاریخ توسعه می بخشند و مرگ و تاریکی را به عقب می رانند. باززایش و رستاخیز در حقیقت همان مسیری است که برای تحقق کمال طی می کنیم. این تولدهای مجدد تا رسیدن به خویشتن خویش را می توان در نقش "دایره های متحدالمرکز ماندالا" که در مرکز آن خویشتن خویش Self نشسته است، به زیبایی مشاهده کرد. هر اندازه که به خویشتن خویش نزدیک تر شده باشیم، شخصیتی همگون تر و یکپارچه تر خواهیم داشت بگونه ای که درسختی ها و ناملایمات زندگی یکپارچگی خود را از دست نخواهیم داد و همانطور رفتار خواهیم کرد که در خوشی ها و پیروزی ها.

شرط نخست تولد بخشیدن به خویشتن برتر خود این است که اجازه دهیم مرگ آنچه را که هستیم فراگیرد، زیرا که باززایش و رستاخیز در حقیقت گامی است پس از مرگ کاستی ها، ناتمامی و همه آنچیزی است که تباهی پذیر است. اگر یاد بگیریم که هر از گاهی کاستی ها و نقص های خودمان را بسوزانیم و از بین ببریم، قادر خواهیم بود به خودمان همچون ققنوس تولدی دوباره ببخشیم.

هانا ساعتچی

لینک دسترسی به سمینار از طریق کانال یوتیوب
https://youtu.be/6PaA9VfTpYU