دوست قدیمی و نازنینی این عکس را که ۲۲ سال پیش از من انداخته بود امروز برایم فرستاد. عکس از مجموعه نگاتیوهایی به زندگی برگشته است که بیش از بیست سال در یک جعبه منتظر چاپ مانده بودند و سرانجام در گوشه ای دیگر از دنیا این بازگشت به رنگ میسر شد. برای همین این عکس جدید است و قدیم.

تاریخ عکس 25 خرداد ۱۳۸۰ و محل آن محمودآباد است و من در ۲۴ سالگی! ... روزگاری که دوربین‌ها و تلفن ها یکی نبودند! و چقدر حادثه از آن زمان بر من و ما گذشته است. همه آنچه در آینده رسید آنروز جایی در زمان پنهان بود. احساس می کنم شاید جایی هنوز پشت تپه های زمان من همانجا و در همان ساحل ایستاده ام! کسی چه می داند زمان چیست. هرچه که هست خطی نیست.

اگر به آن روزها بر می گشتم چیزی را تغییر می دادم؟ ..‌ شاید! ولی این تغییر بیشتر شبیه شعری بود که غلطهای آن را پس از نوشتن اصلاح می کنید شاید بعضی انتخاب واژگان را ولی باز همان شعر را می نویسید.

شعر همان شعر بود ولی مطمئنم که ترانه اش می کردم. عاشقانه تر، پرشورتر، زنده تر، پرخطرتر ، آهنگین تر ولی همان شعر را می گفتم تا در هر بیتش همان انسانهای زیبایی را در زندگی ملاقات کنم که در زندگیم ورود کردند. مطمئنم شعر دیگری نمی خواستم و نمی سرودم ولی با همان شعر بیشتر آواز می خواندم و می رقصیدم. نه واژگان که لحن سرایش سرود زندگی را و رقصیدن به آن آواز را بیشتر تجربه می کردم.

حس عجیبی است دیدار مجدد قطعه ای از زمان گذشته که نمی دانستیم قابل بازیابی است. یادم آمد که من چقدر آن جلیقه جین تاکتیکی خبرنگاری را دوست داشتم :)