دوره فلسفه برای زندگی
قسمت اول
چرا فلسفه می خوانیم؟
آیدین آرتا

چه اهمیتی دارد که فلسفه بخوانیم؟
چرا باید زحمت دانستن ایده های فلسفی را به خود هموار سازیم؟
به باور من فلسفه در معنای کاربردی و ساده آن جستجوی خرد برای درک بهتر زندگی و معنای آن در عمل است.
فارغ از آنکه چه کسی باشیم و کجا به دنیا آمده باشیم و چه شغل و تحصیلاتی داشته باشیم حقیقت ساده زندگی برای تمام ما این است که ما در هر لحظه زندگی خود ناچار به انتخابیم و اگر درکی عمیق از چرایی و چگونگی انتخابهای خود نداشته باشیم همیشه دیگرانی هستند که برای ما انتخاب کنند رهبران سیاسی، ایدئولوژی ها ، سنتهای غالب جامعه ای که در آن متولد شده ایم ، رسانه های بزرگ و جمعی و حتی باورها و عقاید عمومی دیگران. ما تا پایان زندگی خود انتخاب هایی خواهیم داشت که هرگز انتخابهای اندیشیده و روشن شخصی نخواهند بود و افکاری خواهیم داشت که هرگز افکار اندیشیده خود ما نخواهند بود و در نهایت ما بیش از آنکه به خود شبیه باشیم به مرور به دیگران شبیه خواهیم شد گویی که هرگز اندیشه و فردیت منحصر به فردی نداشته ایم. ما به چرخ دنده های همگن و هم شکل ماشینی بزرگ بدل خواهیم شد که به آنچه امروز در اطراف خود میبینیم تداوم خواهد بخشید.

همه ما روشی از زیستن را بر ارزشها، باورها و انتخابهای زندگی خود حاکم ساخته ایم. چه از این روش آگاه باشیم یا نه، این شیوه زیستن، فلسفه شخصی ما در زندگی است! پس همه ما فلسفه ای برای خود داریم که اغلب تصویری مبهم از آموخته های نیاندیشیده ماست و فیلسوف بودن به معنای آگاهانه اندیشیدن است در رابطه با روشی که برای زیستن خود برگزیده ایم.
هدف نهایی یادگیری فلسفه نه اندوختن دانش فلسفی و فلسفه دان شدن بلکه خلق و آفرینش اندیشه ای مستقل و آگاهانه است که با آن بتوانیم به خویشتن برتر خویش تحقق بخشیم.

افلاطون زمانی نوشت که جهل سرچشمه تمام تاریکی و پلیدی هاست و روزی نیست که من به تاریکی های جهانی که در آن زندگی می کنیم ننگرم و درستی کلمات افلاطون را با تمام وجود درک نکنم. هرگاه که به رنجهای زندگی و تاریکی های دنیا نگاه می کنم به این می اندیشم که چگونه تمام این رنج و تاریکی که پیش روی ماست، زهر خندی به همه آن چیزی است که به عنوان موجودی توانا در اندیشیدن می توانیم باشیم ولی نیستیم!

پس کوچه های تاریک و پلید شهرها و فقر و بی عدالتی در جهان باقی خواهد ماند تا پس کوچه های تاریک قلبهای ما و ناآگاهی و فقر و تاریکی ذهنهای ما باقی است. هر جنگی در جهان بیرون نتیجه نبردی است که در درون ما ناتمام مانده است و هر آنچه که می توانستیم باشیم و نیستیم تنها گواهی تلخ بر همه آن آگاهی است که از خود دریغ داشتیم.
میان شکوه انسان بودن و وحشت انسان بودن آزادیم انتخاب کنیم و بی انتخابی ما و پرهیز ما از آگاهی و دانستن، انسان را به خطرناک ترین موجودی که می شناسیم تبدیل کرده است.

هگل زمانی نوشت: انسانی که در جهل است هرگز آزاد نخواهد بود زیرا در دنیایی زندگی می کند که برای او بیگانه است و در خارج از او و دور از دسترسش قرار دارد. او هرگز تلاش نمی کند بخشی از این دنیا را از آن خود سازد. جرقه کنجکاوی و شوق دانستن از ساده ترین سطح آن تا والاترین تلاشهای فلسفی، تلاشی است برای از میان بردن فقدان آزادی و ساختن جهانی که متعلق به ما و اندیشه ها و افکار ماست.

در مورد اینکه چقدر می توانیم پلیدی و رنج در جهان برای خود و دیگر موجودات پدید آوریم سوالی نیست! زیرا هم اکنون نیز در برابر چشمان ماست و انجام پذیرفته است؛ ولی این سوال که ما چه اندازه میتوانیم با تکامل آگاهی خود جهانی بهتر را تحقق بخشیم همچنان بی پاسخ مانده است.
نسلهای بی شمار ما، چون ظرفیتهای تحقق نایافته به کام نیستی رفته اند و می روند و در هر نسلی تنها تعداد اندکی از ما صادقانه به کشف و تحقق خویشتن می پردازیم و این است که اندک بارقه های آنچه می توانیم روزی در آینده باشیم را زنده نگاه داشته و تاریخ تکامل آگاهی را پیش می راند.

هر ساله در سراسر جهان صدها کتاب نوشته می شود و یا سمینارهایی برگزار می شود با عنوان "معنای انسان بودن چیست"! آیا شگفت نیست که در این جهان غیر از ما هیچ موجودی، هیچ گل و کبوتری از معنای گل و کبوتر بودن خود نمی پرسد؟!
آیا این معمایی نیست که چرا در میان تمام موجودات ما تحقق نیافته ترین ظرفیت جهانیم که پیوسته در پرسشیم از آنچه می توانیم باشیم و هنوز نیستیم؟

ما در حال شدن ترین موجودات در میان همه بودن های جهانیم! و وقتی به خود می نگریم چیزی غریب تر از هوش در ماست که سرنوشت ما را رقم میزند: "آزادی انتخاب ما در افزایش آگاهی و تحقق خویشتن!"