در مسیر سفر ماهانه من به سیدنی در خروجی یکی از شهرهای کوچک میان راه مغازه فروش اجناس کهنه و عتیقه ای وجود دارد که من همیشه سری به آن میزنم. از عکسهای قدیمی تا کتابهای خاک خورده و اشیا کهنه ای که صاحبان اولیه آنها سالها پیش از میان ما رفته اند.
بوی عجیب کهنگی این محل برای من حسی عجیب دارد که توصیف آن دشوار است ولی در کنار اندوهی که به من می بخشد دوستش دارم. حسی شبیه قدم زدن در گورستانی قدیمی و متروک و خواندن نوشته های روی قبرها و فکر کردن به زندگی هایی که حتی به یادآورده نمی شوند.
در آخرین سفرم به سیدنی باری دیگر در این محل توقف کردم و در گوشه ای از مغازه چشمم به یک جای عینکی قدیمی افتاد که درش بسته بود. جاعینکی را برداشتم و گشودم و درون آن عینکی بسیار قدیمی بود با شیشه هایی که میشد از آنها به عنوان ذره بین استفاده کرد.
دشوار بود عمرش را تشخیص داد ولی صاحب مغازه گفت که حدس میزند پنجاه تا هشتاد سال داشته باشد و شاید هم بیشتر.
به چشمان پیری فکر کردم که روزی از پس این عینک به نوشته هایی نگاه کرده اند که من هرگز چیزی از آنها نخواهم دانست.

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر