در دفاع از عرفان .... ادامه 3 / آیدین آرتا

سهروردی برای احیا این اندیشه بود که دست به سفر پایانی خود زد و جان بر سر اندیشه نهاد. ابن سینا نیز در آخرین سالهای عمرخود دست به تالیف کتابی زد با نام "منطق المشرقین" که متاسفانه امروزه تنها مقدمه آن باقی مانده است. مقدمه ای که شیخ الرییس مشایی و پیرو ارسطو در آن از فلسفه ای با نام "حکمت المشرقین/ فلسفه اشراق" نام می برد که "خردی باستانی" است و از تاثیر آن بر خود می گوید و آشکارا به انکار آثار پیشین ارسطویی خویش یعنی "نجات" و "شفا" می پردازد.

عرفان ایرانی صوفیه نیست. اگر حافظ روزی نوشت :"صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه ... به دو جام دگر آشفته شود دستارش" ، اشاره او به صوفیانی است که به تقلید مغان ، کلاه بر سر کج می کردند (به باد ده سر و دستار عالمی یعنی. کلاه گوشه به آیین سروری بشکن) ولی نوشیدن آن باده نوشین جز آشفتگی ارمغانی برایشان نخواهد داشت (يغماى عقل و دين را بيرون خرام سرمست /بر سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان). یکی بر پایه عبودیت و دیگری بر پایه فردیت آزاد و لوگوسنتریک انسانی بنا شده است. اگرچه هراس از بیان آنچه این دو مرز را نزد فلسفه ستیزان و فقهای متحجر مغشوش می سازد همواره زبان استعاری شعر را پناه عارف – فیلسوفان ایران زمین ساخته است تا آنجا که سهروردی چنین می نویسد:
اگر رموزی‌ در گفتار من‌ هست‌ آن‌را بر مشكل‌ نويسی‌ من‌ حمل‌ مكنيد و بدانيد كه‌ حكيمان‌ پيشين‌ نيز از ترس‌ توده‌ نادان‌، سخنان‌ خويش‌ را به‌ رمز و اشاره‌ بيان‌ می‌كردند و آنكه‌ اهل‌ بشارت‌ است‌ خود اشارت‌ داند.
بارها گفته‌ام که فاش کنم هرچه اندر زمانه اسرار است
لیک از زخم تیغ بی‌خبران به لبم برنهاده مسمار است

ممکن است همه آنچه در بالا ذکر شد بی اهمیت و شعری در کنار همه شعرهای عرفانی دیگر تلقی گردد که هیچ معنای قابل اتکای فلسفی برای حرکت انسان امروز و به ویژه انسان ایرانی ندارد، ولی من تصویری بسیار متفاوت در برابر خود می بینم.

به باور من دستیابی به فردیتی مستقل که در راه تحقق خویش حرکت کند، تعالی گرایی در عرصه دنیای عملکردهای انسانی و اتحاد نیروهای اندیشه و احساس (چون اتحاد نئوکورتکس مغز انسان نوین و میلیونها سال پالئوکورتکس که غرائز و احساسات ما را در سطحی بسیار عمیق شکل بخشیده اند) و دست به عمل زدن در جهان پس از بازیابی نور خویشتن خویش و معنا بخشیدن به رنجهای انسانی در تلاش قهرمانانه او برای گسترش نور آگاهی و آزادی، همگی ظرفیتهایی هستند که بارقه های پراکنده آن را در سه قرن اخیر از کیرکگارد تا نیچه و از هایدگر تا یونگ می توان مشاهده کرد. این بارقه های پراکنده که دنیای فلسفه و روانشناسی را در سه قرن اخیر ستاره باران کرده اند می توانند به سپیده اندیشه ای منتهی شوند که خورشید فرزانش جاودان آن تمام تاریخ این سرزمین را پیموده است.

فلسفه هرکس در نهایت روشی است که برای یافتن حقیقت بر می گزیند و این روش شیوه ای برای زیستن است و نه اعتقادی برای باور کردن. باور داشتن به یک فلسفه همچون باور داشتن به خدا توهمی بی پایه است! همچون باور ناشنوایی به موسیقی و یا نابینایی به نوری که نمی بیند. چنین باوری از تصور چیزی که درک نشده است فراتر نخواهد رفت. فلسفه حقیقی ، بینشی است که از انسان می خواهد تا خود را از باورهایش بتکاند و با حرکت به سوی فردیت آزاد و تحقق یافته خود ، خداوند را به جای باور، تجربه و زندگی کند! هدف چنین فلسفه ای نه تعریف یک واژه با دیگر واژگان که تغییر انسان و جهان اوست.

نیازی به طرد عرفان و سرکوب شعر نیست. تنها کافی است که آنها را به همان نیرویی که از ابتدا تکوینشان را در این سرزمین رقم زده است تاویل کنیم. مایل هستم که این جستار را با این عبارت ژرف و جاودانه از هانری کربن به پایان برم که :
آرمان فیلسوف دگرگونی و تغییر خویشتن است که بیانگر باززایشی معنوی است. سفر سالکانه یک عارف -فیلسوف پیشروی او به سوی "نور" است.