چگونه فروید در روانشناسی علمی خود، فلسفه ی افلاطونی را وارونه ساخت؟
روانکاوی تحلیلی یک نظام تئوریک درماني در روانشناسی است که توسط فروید بنیان گذاشته شد و بر این تاکید دارد که بخشهای خودآگاه و ناخودآگاه ذهن بر همدیگر موثر واقع میشوند و این فرایند میتواند بر توانایی و عملکردهای انسان موثر واقع باشد و به همین دلیل این حوزه، روانشناسی ژرف نام گرفته و برای نخستین بار ناخودآگاه انسان را به عنوان یک پارادایم و یک عنصر اساسی وارد حوزه ی روانکاوی میکند.
فروید خودش را کاشف ناخودآگاه و تاثیر آن بر رفتار انسان میداند اما این تقسیم ذهن به حوزه های متفاوت بسیار کهنتر از فروید است و میتوان سابقه ی آنرا تا نظریات افلاطون پیگیری کرد.
افلاطون سه حوزه را در ساختار روان انسان در نظر میگیرد :
حوزه ی اول عقلانيت متعالی است و آن نوعی خِرد متعالی در انسان است که انسان را به حقیقتی بالاتر متصل میکند و خود این خرد متعالی هم از جنس لوگوس یا خرد بزرگتر است.
حوزه ی میانه، احساسات متعالی بشری هستند که انسان را به سمت بزرگی هدایت میکنند مانند تمایل به افتخار و بزرگی.
در حوزه ی سوم، نیازها و خواستهای جسمی و مادی قرار دارند و توسط احساسات متعالی و خرد متعالی قابلیت کنترل دارند.
فروید به چیزی بالاتر از وجود انسانی باور نداشت و در نظریات او هرچیزی ریشه در روان انسان دارد و خارج از آن نیست.
در نگاه افلاطونی انسان موجودی لوگوسنتریک و تعالی گرا است و تاریخ انسانی هم تاریخ تعالی گرایی است.
لینک دسترسی این ویدئو از کانال یوتیوب "گام هایی در روشنایی" :
https://youtu.be/Mh-8svRPudU
لینک ویدئوی کامل و اصلی:
https://youtu.be/DKd4ehnFt5A
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر