بخش پنجم:
خطری که انسانهای باورمند و ایدئولوژیک معتقد به هر باوری را تهدید می کند فرافکنی سایه درونی خود به نام باوری است که به ان معتقدند. فرصتی برای برون فکنی تاریکی درون بی آنکه ناچار باشند مسئولیت آن را بپذیرند. این تصور که با باور داشتن به چیزی که ان را خوب می دانند خود انها نیز به انسانهایی تماما خوب و از جنس روشنایی بدل شده اند و از همین نقطه است که شروع می کنند به جای جستجوی تاریکی در درون خود آن را در بیرون و در دیگران جستجو کردن و با فرافکنی سایه خود بر دیگران انسانها را به خوب و بد تقسیم می کنند و بدها را لایق نابودی می دانند. هر باور ایدئولوژیک این خطر را دارد که جهان، انسانها، ملیتها و نژادها را به خوب و بد تقسیم کند و با فرافکنی سایه خود جنایت بیافریند.
یک بار دیگر مایلم اینجا این عبارت ژرف و پرمعنا را از الکساندر سولژنتسین که خود سالهای طولانی از زندگیش را در تبعید و مخوف ترین زندانها گذراند نقل کنم که :
ای کاش به همین سادگی بود که میشد میان انسانها خطی کشید و آنان که را در میان ما اعمال اهریمنی انجام می دهند و افکار پلیدی دارند را از دیگران جدا کرد و با نابودی آنها تمام پلیدی و بدی را برای همیشه در جهان از میان برد. ولی گذر سالها بر من آشکارساخته است که آن مرزی که نیکی و بدی و تاریکی و روشنایی را از هم جدا می کند نه از میان دولتها و حکومتها عبور می کند، نه از میان طبقات اجتماعی و نه گروههای سیاسی بلکه این مرزی است که از قلب هر انسانی و تمام انسانها می گذرد و خود نیز در قلب هر انسانی با گذر زمان جابجا می شود. ما نمی توانیم اهریمن را از جهان بیرون برانیم ولی می توانیم آن را ر قلب خود بشناسیم و آن را در وجود خود محبوس کنیم.
باورمندان به هر ایدئولوژی با این خطر مواجهند که عمق باور آنها از سطح نقاب اجتماعی شان فراتر نرود و بر تاریکی درون خود نابینا شوند. اینکه ناآگاهانه هدف باورمندی خود را خودستایی سیری ناپذیر انسانی قرار دهند. این باورمندی سطحی که از سطح پرسونا و نقاب فراتر نمی رود چشم بر هیولای پنهان در تاریکی درون می بندد و با فرافکنی این سایه که پیوسته غلیظ تر می شود همیشه آن دیگری را در بیرون قربانی هیولای درون می سازد. زیرا چگونه ممکن است تصور کنید که تجسم خوبی و مبارز روشنایی هستید و همزمان شهامت این را داشته باشید که به درون خود چشم بدوزید و هیولایی اهریمنی را بیینید که از چشمان شما در آینه به شما چشم دوخته است. کسی که باورمندیش از سطح نقاب سطحی عقاید عمقتر نشده است حاضر است هر قیمتی بپردازد ولی با این هیولای درون روبرو نشود زیرا چنین تجربه خرد کننده ای تمامیت او و همه انچیزی که هست و در گذشته بوده است را فرو خواهد پاشید.
تصور اینکه شیطان جایی بیرون از ما انسانهاست تصوری خطرناک است زیرا روح و قلب ما را به امن ترین جا برای شیطان بدل می کند جایی که می داند ما هرگز بدنبال او آنجا را نخواهیم گشت و بسیارند باورمندانی که در اعماق روح همه انسانهای دیگر شیطان را جستجو می کنند تا با انگشت دیگران را نشان دهند و از سر رضایت به خود بگویند شیطان انجاست بی آنکه ببینند چگونه شیطان در امن ترین جا یعنی درون خود آنها سکنی گزیده است.
شیطان هیچوقت بیگانه ای خارج از ما نیست بلکه در قلعه ای محکم در درون هر یک از ما پناه گرفته است. یونگ معتقد بود ما هریک باید به جنگ درون برویم و اگزورسیست خود باشیم برای شکار هیولایی که در درون هریک از ماست و جهان تنها زمانی به جایی بهتر بدل خواهد شد که هریک از ما بر تاریکی و سایه درون خود غلبه کنیم و ان را به بند کشیم.
به رنجهای زندگی و تاریکی های دنیا نگاه کنید و از خود بپرسید همه این جنگها، فقر، بی عدالتی، فقدان آزادی و جهل از کجا آغاز می شود؟ حقیقت این است که هر جنگی در جهان بیرون نتیجه نبردی است که در درون ما ناتمام مانده است و هر اسارتی که آزادی جسم و روح ما را در بند کرده است نتیجه فقدان آزادی و اسارت روح ماست که آن را بر زندگی خود و دیگران حاکم ساخته ایم.
پس کوچه ها و دخمه های تاریک شهرها و فقر و بی عدالتی در جهان باقی خواهد ماند تا پس کوچه های تاریک قلبهای ما و فقر و تاریکی ذهنهای ما و خشم و رنجیدگی روح ما باقی است ؛ و جنون جنایت باقی خواهد ماند تا زمانی که ما بر تاریکی درون خود نابینا باقی بمانیم و تاریکی را تنها و تنها آن بیرون و در دیگران و جهان بیرون از خود جستجو کنیم.