اسب تورین (The Turin Horse) ساختهی بِلا تار، فیلمساز مجار، اثری سیاهوسفید و کمدیالوگ است که با ریتمی بسیار کند و تکرارشونده پیش میرود؛ فیلمی که بیشتر از آنکه «داستان» خود را تعریف کند، روایتی است از فرسایشِ جهان آنگاه که دیگر هیچ معنا و ارزشی جز خود زندگی وجود ندارد.
روایت فیلم به داستانی مشهور گره خورده است: گفته میشود فریدریش نیچه در شهر تورین، هنگام دیدن اسبی که زیر تازیانه های صاحبش از حرکت بازمانده بود، اسب را در آغوش کشید و گریست و پس از این اتفاق دچار فروپاشی روانی شد. فیلم اما به جای بازسازی حادثه، به داستانی عمیقتر و گره خورده به اساسی ترین بنیادهای فلسفه نیچه میپردازد: روایت زندگی یک مرد سالخورده و دخترش، و اسبی که ناگهان دیگر «نمیخواهد» کار کند و جهانی که آرامآرام از حرکت باز می ایستد: آب، غذا، گفتوگو، صدا و حتی نور.
در آغاز فیلم، باد میآید؛ نه مثل پدیده ای طبیعی، بلکه مثل یک حکم! گویی معنا را نیز با تداوم خود میساید، صدا را میبلعد، و جهان را تا استخوان تکرار میتراشد. جهانی که، هر روز آن شبیه دیروز است، اما نه از جنس آرامش؛ از جنس فرسودگی.
دوربین، با صبری سنگین و ملال آور، نشانمان میدهد چگونه زندگی میتواند به یک آیین بیپایان «ادامه دادن و تکرار» تقلیل یابد: بیدار شدن، لباس پوشیدن، بیرون رفتن در باد، بازگشت، نشستن پشت میز، و خوردن سیبزمینیِ داغ با دست برای زنده ماندن ... بیکلام، بیاشتها، در سکوت.
و اسبی که دیگر نه شورش میکند، نه میمیرد، نه رم می کند و نه حمله ... فقط دیگر نمیخواهد فرمان برد و در مقاومت خاموش خود بیهودگی اراده و قدرت سترون صاحب خود را برای غلبه به تصویر می کشد.
در این سکوتِ سنگین، نیچه وارد میشود؛ چونان سایهای که در پشت تمام صحنه های این فیلم قرار دارد.
اسبِ تورین تصویری است از جهان «پس از معنا»؛ جهانی که هنوز هست، اما ستونهای نامرئیاش باور، امید، جهت و هدف یکییکی برداشته شدهاند و ما را در برابر حقیقتی قرار می دهند که تماشایش به هیچ وجه آسان نیست.
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر