انسان تنها موجودی است که می تواند آشوب Chaos را که نیروی ویرانگر تمدنهای بشری است به عقب براند و نظم Order را باز آفریند. او همچنین آزاد است که نظم را به آشوب کشاند و جهان را ویران سازد. می تواند جنگلی در حال خشک شدن را احیا کند و حیوان بیماری را به هستی باز گرداند و با دستان خود گلی بکارد و آن را تا شکفتن آبیاری کند. می تواند از واژه ها شعر خلق کند و از تصاویری که خود می سازد فنتزی و حتی آنها را در جهان حقیقت بازآفریند. ذهن او می تواند رمزهای هستی را بگشاید و با اعدادی که می شناسد، جادوی هدایت یک شیء و حتی گونه خود به سیاره ای دیگر را محقق سازد. انسان نه تنها آن چیزی است که هست بلکه همه آن چیزی است که نیست ولی می تواند باشد! هستی جهان به شکل حیرت انگیزی به روی او برای صعود و تعالی گشوده است ... گشوده برای آگاه تر شدن و آزادتر شدن!

در این نگرش انسان نه تنها یک وجود به شدت آزاد Radically free being بلکه یک موجود تعالی بخش و تعالی یابنده Transcending being است! در نگرش سارتری آزادی انسان معنای زندگی اوست و در این نگرش ، نه "آزادی" بلکه "تعالی بخشیدن" معنای زندگی انسان است و "آزادی " قدرت بی پایانی است که او را به سوی هستی "گشوده" نگاه می دارد. "آزادی "آن جوهر یگانه ای است که تخیل و تعالی را در انسان امکان پذیر می سازد. آزادی معنای زندگی نیست بلکه یافتن معنای زندگی را میسر می سازد! و در این راه "فردیت" به معنای آنکه در افق خود می توانیم باشیم به معنای زندگی بدل می گردد.

ما آزادیم که آن بشویم که می توانیم با تحقق خویشتن به آن بدل شویم! در این نگرش چون نگرش سارتری ما انسانها در بیابانی به نام زندگی چشم می گشاییم و بر می خیزیم. هیچ چیز به یاد نمی آوریم که چگونه در این بیابان چشم گشودیم ولی باور داریم که برای ماموریتی اینجا هستیم. در نگرش سارتری ما آزادیم که سویی را به اختیار بر گزینیم و هرچه در آن راه کشف می کنیم و می سازیم معنای هستی ما خواهد بود.

در نگرش تعالی گرا سوال پیوسته حاضر زندگی ما این است که اگر راهی برای پیمودن من در این بیابان نهفته باشد که معنای آن بر من گشوده نیست چگونه من می توانم هر قدم خود را به گونه ای بردارم که به هدف نهایی که در پایان این راه قرار دارد با هر قدم خود بیشتر از قدم قبل نزدیک شوم؟ در این اندیشه این ما نیستیم که در جستجوی معنای زندگی خود قیام می کنیم، بلکه این معنای زندگی ماست که در درون ما نهفته و همیشه حاضر است ولی ما تنها زمانی آن را خواهیم دید که آمادگی دیدارش را داشته باشیم.

پس سوال بزرگ زندگی این نیست که کجا معنا را خواهیم یافت ؟ بزرگترین سوال زندگی این است که چگونه می توانم آمادگی دریافت معنایی را که در درونم نهفته است باز یابم؟ با هر گامی که به سوی راست زیستن، آشوب را به نظم، و زشتی را به زیبایی بدل کردن در درون خود و جهان بیرون بر می داریم از غلظت مهی که در برابر چشمان ماست می کاهیم. با هر قدم که به سوی تعالی خویش و جهان بر می داریم به دید خود وضوح بیشتری می بخشیم و بر آمادگی خود برای دیدار سرنوشت خود می افزاییم .... تا روزی که معنای زندگی خود را ... سرنوشت خود را در برابر خود می یابیم تا آن را با افتخار بپذیریم.

ما در هر لحظه خود به صورت رادیکال آزادیم که در برابر تاریکی و روشنایی، زشتی و زیبایی ، آشوب و نظم و دروغ و راستی یکی را برگزینیم و در عمق وجود خود می دانیم و می بینیم که دو سوی انتخاب ما هرگز با هم برابر نیستند. ما با هر انتخاب خود به آنکه در لحظه ای بعد خواهیم بود و جهانی که در لحظه بعد در برابر خود خواهیم دید تولد می بخشیم.

معنای فردیت هر یک از ما یگانه است و این بدین معناست که در تمام گسترده این جهان و تمام تاریخ شناخته و ناشناخته بشری تنها ممکن است یک "من " در همین زمان و در همین محدودیتهای نوشته شده خانواده، کشور، زبان و استعدادهای من تولد یابد. تنها و تنها یک من در تمام تاریخ خواهد بود و این منحصر به فرد بودن با شکوه در دستان ما می تواند از محدودیت به رهایی و از جهل به دانایی بدل شود و هرگام که ما در درون خود به سوی نور بر می داریم جهان برون را با خود یک گام بیشتر به سوی نور تحول می بخشیم.

در این بیابان هر گام ما از گام پیش به خورشیدی که در افق این راه است نزدیکتر خواهد بود و در گذر سالها حس خواهیم کرد که چون آواره ای از یک منزل به منزل دیگر نرفته ایم. در این راه ما که آزادانه در هر لحظه زندگی خود بر گزیده ام معنایی را خواهیم یافت که تنها معنای من است و معنای من معنای هیچ یک نفر دیگری نخواهد بود. کفش من بر دیگری تنگ خواهد آمد و زیباترین تصویر من از آنچه مسیر شخصی من است تنها کاریکاتوری از آنچه من زیسته ام به دست دیگران خواهد بخشید.