امروز رفته بودم برای خرید.
تجربه حرکت هدفمند میان راهروهای فروشگاههای بزرگ ... پر از "چیز" هایی که فکر می کنیم به آنها نیاز داریم و آنها را بر می داریم و با گذاشتن آنها در ترولی خرید به دنبال "چیز" دیگری می رویم.
به بخش میوه ها رفتم و چند میوه ای را که می خواستم انتخاب کردم. اغلب در بسته بندی های نسبتا کوچک آماده که سریعتر به خانه برگردم. به سراغ پرتقالها رفتم که به صورت باز بودند و کیسه ای برای پرتقالها برداشتم و اولین پرتقال را برداشتم تا در کیسه بگذارم ولی با لمس پرتقال ناگهان گویی زمان ایستاد.

ناگهان دری باز شد و من پرتقال را یک بار دیگر از چشم کودکیم دیدم. احساس اینکه چقدر یک پرتقال شگفت انگیز بود. رنگ، عطر و جزییاتی که در آن می دیدم. پوست کندن پرتقال و اینکه چگونه یادگرفتم پرتقال را پوست بکنم. قلبم فشرده شد. حس کردم که چگونه نگاه کودکیم پر از شگفتی، زیبایی و تازگی بود. چگونه هر پدیده در جهان برایم دری به کشف زیبایی در هر لحظه زندگی بود و با تمام وجود حس کردم که چگونه عوض می شویم. تمام آن شگفتی به چیزی در کنار چیزهای دیگر در سبد خرید بدل می شود.

طعم و رنگ و بوی زندگی و آن احساس شگفتی و تازگی هر لحظه به تنها سایه ای از آنچه بود بدل می شود. برای لحظه ای ناگهان از آن در به کودکی قدم گذاشتم. به تمامی یکبار دیگر از نگاه آن کودکی که در پشت چشمان میانسالی ام پنهان است توانستم ببینم. توصیف احساسی که داشتم با کلمات ممکن نیست زیرا حتی در آن لحظه هم مثل آبی گوارا که در مشت می گیریم و از لابلای انگشتانمان می گریزد هر ثانیه از این تجربه را می نوشیدم پیش از آنکه از من بگریزد.
نمی دانم چه مدت بی حرکت با چشمانی خیس و با پرتقالی در دستانم در میان فروشگاه ایستادم. نمی دانم آیا کسی من را دید یا نه ولی می دانم که اگر سالها بعد روزی رهگذری را با میوه ای در دست و چشمانی تر دیدم برایش شعر خواهم گفت و یا تصویری از خاطره او خواهم کشید.

وقتی به خانه رسیدم دیدم مادرم چند عکس قدیمی برایم فرستاده است که در میان آنها عکس زیر بود. تصویری از کودکیم با اناری در دست که از عمق سالهای دور به من می نگریست و من امروز یکبار دیگر جهان را از نگاه او دیدم. به یاد سهراب افتادم ...

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.
و بار دگر، در زیر آسمان «مزامیر»،
در آن سفر که لب رودخانه «بابل» به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم، صدای گریه می‌آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه‌های تر بید تاب می‌خوردند.
و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»
اشاره می‌کردند.
و من بلند بلند
«کتاب جامعه» می‌خواندم.