ادامه:

آیا هیچوقت چیزی را دیده اید که حس کنید که اینقدر از آن شماست که نمی توانید رهایش کنید و بروید؟

عینک را خریدم و برای تعویض لنز به عینک سازی بردم. عینک ساز تعجب کرده بود ولی به نظر او هم این قاب زیبا و متفاوت بود. از آن قابهای قدیمی که کمتر می توان شبیه شان را این روزها دید و یا سلیقه ای که مدل آنها را بپسندد. قبول کرد لنز را عوض کند. پس از یکبار رد نتیجه کار در تایید کیفی کارگاه لنز نیکون در سیدنی بالاخره امروز عینک را گرفتم و این اولین عکس من و این عینک است.

هیچ عینک نو و جدیدی نمی توانست به من چنین حسی آشنایی ببخشد. این عینک من را مهمان کتابهای زیادی خواهد کرد و با همه این همراهی چیزی همیشه رازآمیز با این عینک باقی خواهد ماند.
چشمانی که از پس آن نگریسته اند و من هرگز چیزی از آنها نخواهم دانست و کسی چه می داند شاید روزی کسی دیگر همین سوال را از خودش بپرسد و هرگز چیزی نداند از راههایی که من و این عینک روزی پیموده ایم.

ما همیشه وارث گذشته می مانیم بی آنکه ژرفای احساسات، داستانها و زندگیهایی را که در آن به پایان رسیده اند دریابیم.