ادامه ...
برای اکثریت مردم ما، ایده " تغییر" ، دگرگونی و انقلاب بنیادین و معنادار سیاسی، فرهنگی و اقتصادی در مسیر تحقق جامعه مدنی و تحقق آزادی و حقوق فردی و اجتماعی شهروندان است و من آن سالها می دیدم که "تغییر" جایی عمیق تر از سطح سیاست و در زیر پوست جامعه در حال جریان بود.
من هیچوقت عضوی از جریان اصلاحات و احزاب آن نبودم. حقیقت این است که من حتی نگاه مثبتی به اغلب سیاستمداران ارشد اصلاح طلب نداشتم و هنوز هم باور دارم که بیشتر آنها فرصت طلبانی بودند که اعتقادی قلبی نه به مبانی توسعه جامعه مدنی داشتند و نه حتی جریانی که به آن متعلق بودند. چسبندگی آنها به قدرت و حلقه محدود خود تا آنجا بود که وقتی از قدرت کنار رفتند، هیچ نسلی برای تداوم آنها وجود نداشت. زیرا در فضای رهبری اجتماعی و مدیریت کلان هیچ رهبر اجتماعی و یا پدیده ای سیاسی را از میان نسلی که بر شانه های آن به قدرت رسیده بودند پرورش ندادند. سرنوشت جوانانی که به امید آنان به احزاب اصلاح طلب پیوستند نیز در نهایت تنها زندان شد. با همه اینها ، بسیاری از آنها بروکرات های قدرت طلب و عملگرایی بودند که راه را بر توسعه در سطوح پایین تر از خود نبستند و به باور من تغییر از آنجا در حال رخ دادن بود. جایی که از چشم جامعه پنهان بود و داستان حقیقی آن نیز هرگز به درستی روایت نشد.
من تمام اینها را ننوشتم که از رای دادن در انتخابات دفاع کنم. من هنوز هم رای نمی دهم و با این وجود هنوز هم رای ندادن را به صورت کلی و برای تمام انتخابات ، لزوما استراتژی موثرتری برای مبارزه مدنی نمی دانم زیرا حتی این را هم تجربه کرده ام که در "انتخاباتی که انتخابات نیست" هم نزدیکی مردم برای تحقق یک هدف ، خود جریانی خلق می کند که می تواند جامعه مدنی و خواستهای آن را یک قدم به جلو حرکت دهد. با همه اینها اساسا شیوه تفکر من در جایی که ارزشهایی شخصی برای من وجود دارندعملگرایانه نیست.
من این نوشته را به ویژه برای خوانندگان جوانترم نوشتم تا تجربه زیسته من را که نگاهم به پدیده اصلاح طلبی را شکل داده است با شما شریک شوم. اساسا ساده ترین کار در پدیده های اجتماعی این است که همه چیز را به صورت صفر و یک و از زاویه برکت و نفرین بنگریم. این شیوه نگریستن به جهان دلیل اصلی پیدایش مرزهای میان ماست و ما تنها زمانی به عنوان یک ملت می توانیم به امکان همبستگی برای تغییر نزدیک شویم که بتوانیم کمی دورتر و عمیق تر از مرزهای پذیرفته شده خود بنگریم.
آنچه جامعه ما به باور من امروز به آن نیاز دارد، درکی نهادینه شده از مفهوم "طیف" است! ما طیف نمی شناسیم! فضای فکری جامعه ما پیوسته در حال بالکانیزه کردن فضای اجتماعی و ایجاد "خودی" و "غیر خودی" و "ما" و "دیگران" است. جزیره هایی از تفکر که در پس گسل هایی سنگر بسته اند که خود آنها را عمیق و عمیق تر ساخته اند. اگر چیزی بتواند اتحادی اثربخش در جامعه ما پدید بیاورد گفتمانی است که بتواند از تمام این گسلها و دیوارها عبور کند، ولی خلق چنین گفتمانی در فضایی چنین قطبی شده امری ناممکن است.
اگر این درک میشد که ما می توانیم در طیف های گوناگونی قرار گیریم که در گستره آنها با دیگرانی که به ظاهر در آن سوی این گسل ها قرار گرفته اند پیوسته ایم، همبستگی برای تغییر امری ممکن میشد. اگر هر یک از ما نتوانیم باورهای "جزیره ای" خود را با پذیرش قلبی "طیف" عوض کنیم ، باید منتظر نسلی برای ایجاد این تغییر بمانیم که با توجه به عبرت تاریخی زمانه ما ، به بلوغ تاریخی برای این تغییر نگرش رسیده باشد.
این گفتگو ادامه دارد ... (این نوشته در دو پست ارسال شد. اگر از پست دوم و "ادامه ... " شروع کردید پست نخست را هم بخوانید)
آیدین آرتا
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر