ادامه :

به عنوان مثال می‌توان از تحولاتی در ادبیات و تاریخ پر از تحول ما سخن گفت که موجب شده اند درک ما از واژه ی "زن" ، از "ضعیفه و متعلقه" در عصر قاجار ، به "مادام" در دوران پهلوی ، "زن انقلابی" در دوران انقلاب و "زن مستقل دارای حقوق" در سالهای اخیر، تغییر کند . با نگاه به روند معنایابی این واژه در سایه تحولات سیاسی و اجتماعی به روشنی می‌توان دریافت رابطه میان واژه و معنا ، به هیچ روی ، رابطه ای ذاتی و طبیعی نیست بلکه قراردادی و حاصل منافع اجتماعی است.
قابل درک است که چگونه تصوری نادرست دال بر ذاتی بودن این رابطه، چنان در لایه های ناخودآگاه جامعه ی ما نفوذ کرده که هنوز در نزد گروهها و قشرهایی ، واژه ی زن همچنان تداعی گر معنای متعلقه و ضعیفه است و عملکرد آنها در قبال این مسأله به باوری گره خورده ، که نه ریشه در واقعیت، که در امری قراردادی و منفعت جویانه دارد و همین مثال گویای آن است که چه بسیار واژه ها هستند که در زندان معناهای پیشین محبوس شده که باید رها و با نگاهی تازه بر زبان جاری شوند .

باختین آگاهی را محصول گفتگو میداند. از نگاه او آگاهی و شناخت، پدیده ای دوسویه و بین اذهانی است که تنها در روابط گفتگویی ایجاد میشود اما این گفتگو در معنای خاص آن ، فقط گفتگوی ساده بین دو شخص نیست بلکه نوعی هستی شناسی است که از طریق آن، از رهگذر وجودِ "دیگری" ، خود ، معنادار میشود .
گفتگو در این نگاه ، به معنای هرگونه ارتباط زبانی به هر شکل ممکن است ، گونه ای کندوکاو جمعی و نقادانه برای یافتن حقیقت که در نهایت به خودآگاهی و خود اصلاحی می انجامد .
«گفت‌وگو» می‌تواند میان گونه‌ای ادبی با گونه‌های دیگر، متنی با متون پیش و پس از خود و ‌سخنی با سخنان پیش و پس از خود برقرار شود.
هر واژه ای که به ذهن متبادر می‌شود به گونه ای در زبان آمده است و در عبور خود از مسیر تاریخ و گذرگاه اعصار گوناگون ، معانی مختلفی به خود دیده تا به ما رسیده و در حالی که حامل معنایی می‌شود که ما بر آن وضع میکنیم ، از ما نیز عبور میکند و به آینده راه می‌برد و از این طریق امکان گفتگوی ما با آیندگان نیز فراهم میشود .
قابل درک است که این گفتگوهای زبانی که جایگاه تکثر معناهاست ، در قلمروهای زبانی مانند فلسفه ، تاریخ و ادبیات بیش از هر جای دیگری خود را بر ما آشکار می سازند .

باختین، بنیان مکالمه گری و گفتگو را بر رابطه بین خود و دیگری بنا می‌نهد و آگاهی نسبت به مفهوم "دیگر بودن" را لازمه برقراری ارتباط و مکالمه میداند. از نگاه او در تعامل با دیگران است که آگاهی ما شکل می‌گیرد ، همان تجربه ی "دیگری"؛ و این تجربه از گذرگاه معانی است که تحقق می یابد . هر معنایی که در درون هر واژه ای نهفته است ، گفتگویی را بر ما می گشاید که در آن ، ما امکان تجربه ی "دیگری" را خواهیم یافت ، "دیگری" یا همان طبقه یا گروهی که زمانی بر اساس منافع خود آن معنا را بر واژه نهاده است .
به این ترتیب تنها از رهگذر خواندن زبان ، مواجهه با معناها و درونی کردن آنها است که امکان گفتگو با "دیگری" ها برای ما میسر میشود.
ما هر اندازه نشانه ها و معناهای بیشتری در ذهن داشته باشیم به همان میزان در سخن گفتن از انسان بودگی خود و تولید اندیشه و دانش توانا تر خواهیم بود. پس آگاهی به این معنا ، دگربودگی است .

جامعه ی ما ، فقدان پیوند با زبان ، تاریخ ، معانی و اندیشه ها را دارد و از همین روست که گفتگو چه در سطح درونی و چه اجتماعیِ آن به دشوارترین امر ممکن بدل گشته است و این دشواری در عرصه های گوناگونی همچون ناتوانی ما در بیان خود برای ارتباط با دیگری ، بیان خواست‌ها و نیازها ، ناتوانی در اندیشیدن و تولید دانش و هم اندیشی برای رفع مشکلات و بحران ها و بسیار عرصه های دیگر نمود می یابد .

برای آنکه معانی از طریق زبان به درون ما راه یابد ، راهی نداریم جز آنکه پیوند خود را با قلمروهای زبانی مانند ادبیات، فلسفه و تاریخ ، مستحکم تر کنیم . از این میان، "رمان" ، به این علت که انباشته از دگربودگی و معناست و می‌تواند ارتباطی همه فهم تر میان این قلمروهای زبانی برقرار کند ، از ظرفیت بالایی برای ایجاد بستر گفتگو با "دیگری" ها برخوردار است .
ما ، دیگران و زندگی های آنها را از طریق زبان و ادبیات به درون خود راه می‌دهیم و به این ترتیب آنها بخشی از ما می‌شوند و ما را وسعت می بخشند و نوعی دگربودگی در ما ایجاد می شود که از ما انسانی عاشق و اخلاقی و توانمند در اندیشه می‌سازد. چشمان دیگر انسانها جایی است که ما با مسئولیت انسانی خود روبرو می‌شویم . درست به همین دلیل است که رمان خواندن می‌تواند سیاسی ترین کنش ممکن در راستای تحولات اجتماعی باشد . آنگونه که لویناس از برجسته ترین اندیشمندان حوزه اخلاق در فلسفه معاصر ، که به فیلسوف "دیگری" معروف است به زیبایی بیان می‌دارد که :