ادامه نقد فیلم اسب تورین (1) - آیدین آرتا

نیچه بر این باور بود که دوگانگی و دوالیسمی که انسان در ذهن خود دارد به این معنا که زندگی یک چیز است و ارزشهای اخلاقی که روش چگونه زیستن را بیان می کنند چیزی دیگر و والاتر از زندگی، دوگانگی باطل و غلطی است که باید از آن رها شد. هیچ ارزشی جدا از زندگی وجود ندارد و تمامی فضیلتها در آنجا که زندگی از میان رود بی معنا خواهند شد. این دیدگاه چیزی است که شاید هریک از ما جایی در زندگی آن را تجربه کرده باشیم. آنگاه که فاجعه ای مرکز و بنیان زندگی را هدف قرار می دهد ما این را حس می کنیم که هیچ چیز معنای گذشته خود را ندارد. تصور کنید که ناگهان در می یابید که تمامی عزیزان خود را در حادثه ای از دست داده اید، خود تا هفته ای دیگر بیش زنده نیستید و یا زمین با سقوط شهاب سنگی تا دو هفته دیگر از حیات خالی خواهد شد. در نابودی تمام حیات و زندگی ارزشهایی که همیشه از آنها دم می زنیم چه معنایی برای ما خواهند داشت؟ آیا نوشتن این سطور برای درک معنای پنهان یک فیلم و یا درک فلسفه نیچه هیچ معنایی خواهد داشت؟

نیچه بر این باور بود که درست به این دلیل است که زندگی خود بالاترین ارزشهاست و تمامی نظامهای اخلاقی چون مسیحیت که به باور او تقلای انسان در جهان را به تقلا در برابر گناه فرو می کاهند و با وعده جهانی دیگر، مرگ را از زندگی بزرگ تر می دارند ، این بالاترین ارزشها یعنی زندگی را نفی می کنند.

در فیلم اسب تورین ما به صورت نمادین با فاجعه ای مواجه می شویم که مرکز زندگی و حیات را هدف می گیرد. همه چیز ویران شده است و طوفان لحظه ای متوقف نمی شود. پیرمرد و دخترش در تقلایی که گاهی بیهوده و بی معنا به نظر می رسد در تلاشند که به زندگی خود ادامه دهند. پیرمرد در تمامی فیلم شخصیتی خالی از هر عاطفه انسانی را به نمایش می گذارد. او هیچ ارتباط معنا دار عاطفی با اسب برقرار نمی کند و رابطه او با اسب تنها در چهارچوب اراده معطوف به قدرت و غلبه بر اسب معنا می یابد و اسب نیز در مقاومتی ستودنی می کوشد از این تسلط رهایی یابد. اسب در تلاش برای غلبه نیست. او از خوردن سرباز می زند ولی هیچگاه نه حمله می کند و نه از دری که در برابر او باز است می گریزد. در روز چهارم وقتی او را به جای جلوی گاری به پشت گاری می بندند بی هیچ مقاومتی همراه می شود.

رابطه پیرمرد با دختر نیز چیزی جز تحمیل اراده خود نیست. هیچ رابطه معنادار عاطفی میان او و دختر شکل نمی گیرد. او به هیچ چیز علاقه ای ندارد. گفتگوی معنادار و فلسفی همسایه را مهمل می داند و آن را قطع می کند. آب را از کولیها دریغ می کند و آنها را می راند. اسب را تنها شیئی می پندارد که باید او و گاری سنگینش را حمل کند و هرگز تکرار ملالت بار زندگی بی معنای خود را مورد پرسش قرار نمی دهد. و تنها نصیحت او به دختر این است که به هر قیمتی به زندگی خود ادامه بده.

او یکی از آنهاست. همانهایی که همه چیز را بی ارزش ساختند تا بر آنها غلبه کنند و با بی رحمی به پیش می رانند تا پیروزی نهایی را به دست آورند. حتی مشخص نیست که پیرمرد اسب را به کجا می خواهد هدایت کند. همسایه می گوید شهر نیز با طوفان ویران شده است. حتی آنگاه که او اسب و دختر را سرانجام از خانه خارج می کند و دختر را به جای اسب به ارابه می بندد، بازهم بی هیچ حاصلی به خانه باز می گردد تا شاهد آخرین نابودی باشد.

بی رحمی خود پسندانه و بی هدف و پر از استبداد او، این پرسش را در برابر ما قرار می دهد که هدف از زندگی چیست؟ آیا زندگی و تداوم آن معنایی مساوی با ارزشهای اخلاقی دارند؟

نیچه در تمام زندگی منتقد افلاطون و سنت فلسفی او باقی ماند. افلاطون بر این باور است که فضیلت وجودی فراتر از زندگی دارد تا انجا که اگر تمامی انسانهایی که تلاش می کنند معنای عدالت را دریابند نیز از جهان محو شوند باز مفهوم عدالت چون حقیقتی جاودانی و جدای از حیات انسانی وجود خواهد داشت.

در هجوم فاجعه به بنیان زندگی، فیلم اسب تورین این پرسش را بار دیگر در برابر ما قرار می دهد که آیا زندگی خود به تنهایی، تنها ارزش و تنها معیار ارزشهاست؟ و آیا پیروزی و فتح انسانی به مثابه اراده معطوف به قدرت معنای بنیادین زندگی است؟

شاید آن روز که نیچه بی رحمی و بی عدالتی را چون تازیانه ای بر وجود اصیل و باشکوه اسب دید، چیزی بزرگتر از آنچه همگان می دیدند در برابر او قرار گرفت. او آن بزرگ و اصیلی بود که که در برابر چشمان خود دید که با فروریختن هر آنچه نیک و متعالی است، او خود نیز وجود نخواهند داشت! و ابر انسان او تنها با وجود معنای بزرگی و عظمت است که از انسان واپسین، چون بوزینه ای که برای غلبه بر جهان می جنگد فراتر خواهد رفت.