ادامه ۲/۲ (باغی کنار دیوار نیست) ☝🏼
اگر روزی در کتابهای تاریخ از الکساندراها میخواندیم، امروز خود در برابر چشمانمان هم رودلفها را دیدیم و هم الکساندراها را. در همان دو شب شوم، حمید مهدوی فقط یک آتشنشان مشهدی بود؛ مردی با لباس کار و شیفتهای طولانی. وقتی گلوله خورد، در حال حملِ مجروحی بر دوش خود بود؛ همانگونه که در حریقها بدنهای نیمسوخته را از دود بیرون میکشید. محمد جباری رانندهی تاکسیِ محلهی مصباح کرج بود؛ مردی که سالها مسافر جابهجا کرده بود، قبض خانه داده بود، پدر یا همسایهای معمولی بود. آن شب درِ ساختمان را نگه داشت تا جوانانی که میدویدند بتوانند از تیررس دور شوند، و خود ماند.
بهروز نیکخواه امدادگر داوطلبِ فردیس بود؛ فقط انسانی که آموخته بود در بحران، زخم را ببندد. وقتی مجروحی را بر دوش گرفت، گلوله پیشانیاش را نشانه رفت. علی جانانی در اسلامشهر وقتی تلاش می کرد که جان زنی زخمی را نجات دهد، هدف قرار گرفت و نامش در سپهر ایران جاودانه شد. حسن شاخصی در تهرانپارس، همراه خانواده به خیابان رفته بود و بعد، به جای تماشا، به یاری مجروحان پرداخت؛ آنان را به خانههای اطراف و بیمارستان رساند، تا خود از جمع جدا شد و بازنگشت. و این داستان دردناک انسانیت در گاه خطر و انتخاب شجاعت را جاویدنامان افشین میار کیانی، قهرمان و مربی تکواندو (چالوس/مازندران)، محمدجواد حیدری، ورزشکار MMA، مسجدسلیمان و بسیاری دیگر از قهرمانان جاویدنام ایران تکرار کردند. انسان های شریفی که شاید هرگز نام بعضی از آنها را و فداکاری بزرگ آنها را در آخرین لحظات زندگیشان ندانیم.
هیچیک از این نامها قهرمانِ از پیش ساختهشده نبودند. انگیزه انتخاب دشوار اخلاقی آنها شناخته شدن نبود. آنها تنها به ندای انسانیت درون خود بی هیچ تردیدی آری گفتند. آنها کارمند، راننده، امدادگر، پدر، همسایه بودند؛ همان انسانهای عادی که صبحها سر کار میروند و شبها کنار سفره مینشینند.
تفاوت در لحظهای بود که پیش آمد: یکی اسلحه را «وظیفه» نامید، دیگری نجات را «وظیفه». اگر رودلفها نشان میدهند چگونه شر میتواند در قالبِ نظم و اطاعت روزمره شود، این نامها نشان میدهند که شرافت نیز میتواند در بدنهای معمولی و زندگیهای ساده متجلی شود. زیبایی بی بدیل و باشکوه تاریخ امروز ما این است که با رانندهی تاکسی، با آتشنشان و با امدادگر داوطلب نوشته میشود. با کسانی که در تاریکی، بیادعا، تصمیم میگیرند دیگری را جلوتر از خود بگذارند.
فیلم در پایان به موزه میرسد؛ به زمانِ اکنون. جایی که آن خانه و آن دیوار، به شیء نمایش بدل شدهاند. اشیاء پشت شیشهاند، نامها ثبت شدهاند، خاکسترها در حافظهی رسمی جای گرفتهاند. چرا اینگونه تمام میشود؟ زیرا حافظه، آخرین سنگر انسانیت در برابر اهلیسازیِ شر است.
اگر خاطره نماند، دیوار دوباره ساخته میشود؛ اگر نامها فراموش شوند، زبانِ «ضرورت» کشتار و اعدام در فراموشی تاریخی ما بازمیگردد. موزه، فقط محل نگهداری اشیاء نیست؛ محل نگهبانی از معناست. یادآوری، مقاومتِ خاموش انسانیت در برابر تکرار شر است.
فیلم با موزه تمام میشود تا بگوید تاریخ فقط وقتی مهار میشود که در حافظه بماند. اگر خاطره بمیرد، باغها دوباره ساخته میشوند و دیوارها دوباره بالا میروند، و در میان ما کسانی خواهند بود که دوباره از آلودگی خواهند ترسید، نه از جنایت. و کسانی خواهند بود که در کنار دیوار جنایت باغ گل خود را بر پا می کنند و شاهدان خاموشی را که در اضطراب تنها از صحنه جنایت می گریزند.
برای من روشنتر از روز است که داستانهای آن دو شب، قرنها در حافظه این سرزمین تکرار خواهد شد. روزی درمییابیم آن جاویدنامان، در یک شب، چون ستارگانی بر سپهر ایران درخشیدند و تاریکیای را شکافتند که گمان میرفت بیپایان است. از دل آن تاریکی، حماسهای دیگر زاده خواهد شد؛ شاهنامهای تازه در حافظه جمعی مردمی که نام این انسانها را معیار شرافت خواهند دانست.
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر