ادامه (5) ....
من هر بار به نوزادی تازه متولد شده می نگرم از خود می پرسم کدام بهتر است؟ اینکه من برای همیشه اینجا بودم و یا اینکه من می روم و امکانی نو به این جهان پای می گذارد ... و همیشه در چشمهای آن نوزاد و لبخند کودکان و گذر سالها که کم کم بر چهره و عمق چشمانم می نشیند بدون هیچ تردیدی جواب خود را می یابم. می دانم که خوب است که من می روم تا حیاتی نو امکان تجربه زیبایی و شگفتی زندگی را بیابد. خوب است که من سرانجام امکان گذر از این جهان را خواهم داشت تا کودکی با چشمان کنجکاو و ذهن جوانش از نو جهانی که من با عشق ودر حد توان، تجربه امکان هستی خود را به آینده آن افزوده ام کشف کند.

مرگ همه جا هست. به اطراف بنگرید. حشره ای مرده در گوشه خانه ، گلی که بر طاقچه پژمرده ، پرنده ای مرده در گوشه باغ و همسایه ای که تازه در گذشته است.

مرگ نیز چون تولد ما را احاطه کرده است و اگر تولد زیباست ، پدیده ای به جهان شمولی و گستردگی مرگ نیز نمی تواند زشت باشد.

هر کودکی که متولد می شود اگرچه هیچ از زندگی او شاید نتوان گفت ولی یک پیش بینی را با قطعیت می توان داشت و آن این است که او روزی خواهد مرد و به همین دلیل به باور من مرگ نقطه مقابل زندگی نیست بلکه مرگ نیز چون تولد باید در رابطه با زندگی درک شود و به همین دلیل اندیشیدن به مرگ پدیده ای مجزا از اندیشیدن در رابطه با اصل حیات و زندگی نیست.

مرگ براستی تزیینی نهایی بر درخت زندگی است که امکان جشن گرفتن پایان یک چرخه از زندگی بر این سیاره را امکان پذیر می سازد و "با مرگ زیستن" به معنای به یاد داشتن امکانی قطعی است که پس از آن دیگر هیچ امکانی برای آنکس که از او به عنوان "من" یاد می کنیم وجود نخواهد داشت!

آیدین آرتا
جون 2019