ادامه (4) ...
امروز در مراسم یولوژی ترزا من چیزهای بیشتری در رابطه با زندگی او یاد گرفتم.

در اتاقی بزرگ که به سالن همایش باز می شد آثار هنری ترزا به نمایش گذاشته شده بود. از نقاشی ها تا بافتنی هایی که بافته بود و تابلوهای قلاب دوزی. همه آنها پر از رنگهای شاد و زیبا بودند.

از سخنرانی دوست سی ساله اش دانستم که ترزا در جوانی کاندید دختر شایسته استرالیا بوده و با وجود تشخیص بیماری اسکلرودرما و از دست دادن شنوایی تحصیلات دانشگاهی خود را در آموزش به پایان برده و تا آخرین روزی که از لحاظ فیزیکی تدریس برایش غیر ممکن شد به آموزش کودکان به عنوان معلم ادامه داده بود.

دوست او نخستین معلم زبان اشاره ناشنوایان او بود. او گفت که با گذشت همه این سالها کسی را هنوز ندیده که به سرعت ترزا این زبان را فرا گیرد و بارها بر هوش ذاتی او در یادگیری تاکید کرد و اینکه هیچوقت از خواندن کتاب و آموزش به خود باز نایستاد. از اراده او گفت و اینکه چگونه با وجود مخالفت همه پزشکان دو سال پیش به ژاپن که همیشه دوست داشت آن را ببیند به عنوان آخرین سفر خارجی خود سفر کرد و اینکه چگونه ده سال پیش توانست با راه اندازی کارزاری دهها هزار دلار در استرالیا و نیوزلند برای بیماران اسکلرودرما جمع کند.

وقتی از جمعیت خواستند تا اگر کسی می خواهد در رابطه با ترزا صحبت کند دستش را بالا کند، من هم آماده بودم که از او و آنچه از او یادگرفته بودم بگویم ولی وقتی دستم را بالا بردم با کمال تعجب دیدم تقریبا تمام سالن دست خود را بالا برده اند! با خود فکر کردم آیا چیزی زیباتر از این در پایان زندگی وجود دارد که پس از رفتن ما دهها نفر حاضر باشند با عشق از تاثیر زندگی ما در حیاتمان بر زندگی خویش سخن بگویند؟ این حاصل زندگی کسی است که با تمام قلب زندگی را سنجیده و اندیشیده زیسته است.

چند دوست ناشنوای ترزا در برابر تابوت او قرار گرفتند و رو به او و جمعیت با زبان اشاره از تاثیر زندگی او بر خود و درکی که از محدودیت جسمی خود داشتند گفتند و اینکه چگونه از او درس شادی و مقاومت آموخته اند. سخن پایانی هرکس که سخن گفت رو به پیکر آرام و رنج کشیده ترزا این بود که او را دوست دارند و تا پایان با عشق به یادش خواهند داشت.

من به این تصویر می نگریستم و به عبارت ژوزف کمپل و این که چگونه مرگ بر درخت باشکوه زندگی ترزا تنها تزیینی زیبا بوده است که ما را به یادآوری جشن زیبای زندگی او دعوت می کرد؛ بلندایی که از آن حتی تراژدی عظیم بیماری و دردهای او کوچک تر از زیبایی زندگی او بود.

مرگ پرده سیاهی است که رنگهای زیبای زندگی را درخششی صدچندان می بخشد. حتی اگر مرگ واقعه ای پایانی و اندوهبار باشد یک چیز از مرگ ترسناک تر است و آن این تصور است که برای همیشه محکوم به بی مرگی بودیم. این امکان که نمی توانستیم هرگز از زندگی بر این سیاره‌ نجات یابیم و خارج شویم.

ممکن است تصور بی مرگی وسوسه ای اغوا کننده باشد ولی اینکه این وسوسه را چقدر بعد از صد سال ، دویست سال، پانصد سال، هزار سال، ده هزار سال باز نیرومند می دیدیم چیزی است که شاید باید به آن بیندیشیم.

شاید تنها پس از آن احساس کنیم که چقدر خوب است که به زندگی ابد با همه رنجها و تکرار آن محکوم نیستیم. اینکه زمان محدود زندگی به ما امکان می دهد که به زیستن خود معنا بخشیم و بتوانیم با شدت زندگی کنیم، دوست بداریم، تجربه کنیم و از حیات گذرای خود بر این سیاره تصویری خلق کنیم که شایسته به یاد آوردن باشد و شاید تاثیر آن از ما به دیگران و از طریق آنها به آینده ای برسد که ما در آن نیستیم ولی در خلق زیبایی آن سهیم بوده ایم.