ادامه 4 ...... چرا فلسفه می خوانیم؟
ولی آیا به راستی اینگونه است؟
آیا اگر اپیکتتوس برده ای رومی که فیلسوف بزرگی امروز انسانها را می دید تنها از پیشرفت علمی و تکنولوژیک ما شگفت زده می شد؟
و یا از اینکه تا چه اندازه انسانهای کمتری در جهان امروز از جنگهای وحشیانه، مجازاتهای بی رحمانه و غیر عادلانه و رفتارهای بی رحمانه با زنان و کودکان استقبال می کنند نیز شگفت زده می شد؟
سی سال پیش پیتر سینگر فیلسوف مشهور استرالیایی کتابی در رابطه با رفتار با حیوانات در مزارع نوشت و آن روز همه تصور کردند او دیوانه است و حتی طرح موضوع حقوق حیوانات در مزارع موضوعی مضحک است ولی امروز دیگر کسی به پیتر سینگر نمی خندد.
حقیقت این است که ما تغییر می کنیم و جهان خود را تغییر می دهیم و فلسفه به ما این امکان را می بخشد که تاریخ خود را نه تنها به تاریخ پیشرفت علمی بلکه به تاریخ پیشرفت آگاهی و آزادی بدل سازیم.
در برآوردی نهایی ما می توانیم جهان را به جهان "چیزها" و جهان "عملکردها" تقسیم کنیم. ما می توانیم به جهان با نگاه به این که چه هست و از چه چیز ساخته شده بنگریم که این کاری است که علم انجام می دهد. جهان چیزها: میز، صندلی، مواد طبیعی، ذرات، مولکولها، بافتهای جانوری و گیاهی و انفعالات شیمی و قوانین حاکم بر این جهان چیزها.
و یا می توانیم جهان را چون صحنه عملکردهای خود ببینیم و آن در ارتباط با خود و تصمیمهای خود در زندگی درک کنیم و به این بیندیشیم که هر چیزی در جهان بیرون و در جهان چیزها چه معنایی برای ما و چه تاثیری بر ما دارد. و این کاری است که فلسفه انجام می دهد.
ما البته آزادیم که انتخاب کنیم تنها علم باور باشیم و تنها جهان چیزها را حقیقی بدانیم و نگاهی کاملا مادی و علمی به جهان داشته باشیم ولی این روشی نیست که بتوانیم در عمل با آن زندگی کنیم. ما ناچاریم در هر لحظه از زندگی خود و در جهان عملکردها دست به انتخاب بزنیم و بی وقفه در جستجوی معنایی برای هر لحظه از زندگی خود در جهانی باشیم که با نگاهی خالی از جستجوی فلسفی کاملا بی معنا به نظر می رسد. برای ما انسانها جهان تنها از "چیزها" درست نشده است بلکه میدان عمل نیز هست. ما بخواهیم و دوست داشته باشیم یا نه، در هر لحظه از زندگی خود ناچار به ادامه زندگی در جهان عملکردها و برگزیدن کاری هستیم که بر خود ما و دیگران و جهان پیرامون ما تاثیر می گذارد. ما می توانیم جهان را ترکیبی تصادفی از ماده بدانیم ولی این باور نمی تواند ناچاری ما را در تصمیم گیری برای اعمال مان در هر لحظه و احساساتی که تجربه می کنیم تغییر دهد، زیرا برای ما انسانها جهان نه تنها ترکیبی از "چیزها و ذرات مادی" بلکه جایی برای "عمل کردن" است و ما ناچار به حرکت از نقطه ای به نقطه دیگر در مسیر زمانیم. "جهان چیزها" و باور به آن کمکی به ما در درک جهان ذهنی ارزشها، عملکردها و جستجوی ناچار ما برای معنای زندگی نمی کند.
حقیقت این است که بی معنایی جهان در اندیشه علمی مدرن زندگی ما را بی معنا ساخته است و با بی معنا ساختن زندگی انسان، نه فقط زندگی و معنای آن بلکه رنجهای انسانی ما نیز را بی معنا ساخته است حال آنکه رنج های ما همچنان باقی است. در دنیای مدرن انسان یک واحد آماری است و چرخ دنده ای کوچک در ماشین عظیم شهرهایی که با بزرگتر شدنشان فردیت انسانها و معنای حیات فردی آنها پیوسته کوچکتر می شود.
فراخوان بازگشت به فلسفه و معنای آن در زندگی هر روزه ما، بازگشت به تعادلی است که شتاب زندگی مدرن آن را از ما ربوده است.
انسان مدرن مدعی است که انسانی است بی نیاز از فلسفه و از همین رو انسانی است بی فلسفه! ولی حقیقت این است که همانطور که ما ناگزیر به عملکرد در جهان عملکردها هستیم به همان دلیل نیز ناگزیر از انتخاب نظامی فلسفی برای عمل در این جهانیم. تنها اندکی تامل در زندگی خود و هم عصران مان بر ما آشکار خواهد ساخت که انسان معاصر انسانی بدون فلسفه نیست بلکه انسانی است با فلسفه آسوده گرایی یا Good-Feelismکه تنها هدف زندگی خود را احساس خوب داشتن می داند و آن را در مصرف و آنچه می خرد و می پوشد و می خورد خلاصه می کند و شگفت اینکه باز هم شاد نیست و افسردگی و اضطراب بیماری فراگیر عصر اوست.
دانستن هیچ گاه با ندانستن برابر نیست و زندگی اندیشیده شده هیچ گاه برابر با زندگی نیاندیشیده نیست و در این میان هدف فلسفه آنگونه که من درک کرده ام، نه آموختن اندیشه های گوناگون فلسفی که خلق فلسفه ای شخصی است که روش زندگی ما را از ناخود آگاهانه زیستن به زیستنی آگاهانه بدل سازد. زیستنی که در آن بتوانیم به جای خود بیاندیشیم و تا پایان عمر تنها مصرف کننده ایده ها باقی نمانیم.
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر