ادامه (4) - بینش تانترا، زیستن بدون محکوم ساختن زندگی
(بخش دوم – آوازهای ساراها):
داستان زیبای دیگری نیز با چنین مضمونی وجود دارد: سه راهب بودایی به رودی می رسند گه زنی که از آب وحشت داشته بر کرانه آن ایستاده بود. یکی از راهبان زن را بر شانه های خود می نشاند و هر چهار نفر از رودخانه می گذرند. راهب زن را در سوی دیگر بر زمین می گذارد و با همراهانش به راه ادامه می دهد ولی در ادامه سفر دو راهب دیگر بی وقفه او را شماتت می کنند که آنچه تو کردی و لمس یک زن برخلاف اصول رهبانیت و گسستگی ما از جهان است و این تو را آلوده ساخته است. سرانجام چون این شماتتها پایان نمی یابند مرد راهب به همراهان خود با آرامش می گوید من آن زن را در ساحل همان رودخانه بر زمین گذاشتم ولی گویا شما همچنان او را بر شانه های خود حمل می کنید.
درست به همین دلیل است که تفسیر بینش تانترا از اصل "تهی از خواست " desire بودن ، "گسست از خواهش" detachment from desire و نه نابود ساختن آن است و از همین رو تانترا بر گشوده ماندن بر تمامیت جهان، زیستن با عشق ، عمل کردن در جهان به جای بی عملی، عدم محکوم ساختن زندگی و دوسوی آسمانی و زمینی زندگی را به تمامیت زیستن متمرکز است.
زیستن زندگی به شدت و در تمامیت آن بدون گسست از آسمان و بدون چسبندگی به خواستهای زمینی معنایی جدید از "راه میانه" Middle Way بودا به دست می دهد که تعبیری متفاوت از پرهیز از زندگی و تلاش برای تعادل و انتخاب متوسط است. زیرا این راه میانه راهی است که تیر با قدرت و تیزی و شتاب آن را می پیماید تا بر هدف بنشیند.
داستان ساراها و زنی که آخرین استادش می شود چنین ادامه می یابد که آن دو به گورستانی می روند و در آن به زندگی مشغول می شوند و هر روز آنانکه به گورستان می رفتند می دیدیند که در میانه جایی که مرگ بر آن حکم می راند و غم و اندوه آن را از خود آکنده ساخته است این دو صبح تا شام مشغول رقص و شادمانی هستند.
شادمانی و رقص و آوازهای سرشار از زندگی ساراها در میانه گورستان چنان مسری بود که به زودی دیگرانی نیز به آنها پیوستند و پس از آن مردمان گروه گروه به این شادی در قلب سیطره مرگ و اندوه گورستان پیوستند و البته بسیاری نیز آنها را دیوانه خواندند و راهبان برهمن و بودایی بر ساراها خشم گرفتند که او از راه حقیقت منحرف گشته است و کتاب را فرو گذاشته و در میانه مردمان آواز می خواند و می رقصد.
شاه ماهاپالا تحت فشار این راهبان پرنفوذ گروهی از فرستادگان مورد اعتماد خود را نزد ساراها می فرستد که او را راضی به پایان دادن به این دیوانگی دون شان او کند ولی ساراها قصیده ای برای این فرستادگان می سراید و بر آنها باز می خواند که در پایان آن آنها نیز به رقص و پایکوبی او ملحق می شوند.
چون از فرستادگان کسی باز نمی گردد ملکه که همیشه دوستدار ساراها بوده است از شاه اجازه می گیرد که این بار او به نزد ساراها برود و از او بخواهد که از گورستان به دربار و شان حقیقی خود باز گردد. این بار نیز ساراها قصیده ای کوتاه تر می سراید که در پایان آن ملکه نیز به پایکوبی آنان می پیوندد و از گورستان به قصر باز نمی گردد.
در پایان شاه که چاره ای نمی بیند خود به نزد ساراها می رود و اینبار ساراها باز هم قصیده ای کوتاه تر می سراید که آغاز آن همان شعری است که در ابتدای این نوشته آمد. در پایان این قصیده پادشاه نیز آنچه را که برای آن آمده است از یاد می برد و به شادی و پایکوبی در میانه گورستان می پردازد. و داستان چنین ادامه می یابد که پس از آن اندک اندک مردمان بیشتری در سالها به این آوازها گوش می سپارند تا جهان سرانجام از عشق و شادی لبریز و از رنج و اندوه تهی گردد. ساراها تیری است که از کمان به سوی آینده اندیشه بشری رها گشته است.
پیام سمبولیک زیستن ساراها و زنی که استادش شد در گورستان ، نماد زیستن در جهانی است که اندوه و مرگ بر آن حاکم است. اگر بتوان در چنین گورستانی شاد بود و از رقصیدن باز نایستاد، هیچ چیز توان غلبه بر این شادی را نخواهد یافت زیرا حتی مرگ مغلوب این شادی گشته است. این شادی با پذیرش و محکوم نساختن رنج و مرگ آغاز می شود و با پرهیز از چسبندگی و پیوست Attachment به زندگی ادامه می یابد در حالیکه تمام زیبایی زندگی را در آغوش می گیریم.
فارغ از هر دین و آیین و حتی فلسفه ای که برای زندگی برمی گزینیم ، در واپسین برآورد هر یک از ما در نهایت به خویشتن، دیگران، زندگی و جهان بدون ترس و با قلبی باز و سرشار از عشق و پذیرش و تهی از بیزاری و محکوم ساختن نزدیک می شویم و یا انتخاب می کنیم که با ترس، قلبی بسته و خالی از عشق و پذیرش و سرشار از بیزاری و خصومت زندگی کنیم. آنکس که به راه تانترا می رود راه نخست را برمی گزیند.
آیدین آرتا
آگوست 2019
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر